فهرست کتاب


حدیث نور (خاطراتی از زندگانی حضرت امام خمینی (ره))

ابراهیم رستمی‏

با ما ناهار بخورید

قبل از سال 42 به روستای لنگول دعوت شدیم و به اتفاق حضرت امام (ره) و جمعی از متدینین به روستا رفتیم. ظهر که شد دو نفر که یکی جوان و دیگری پیرمرد بود از روستای مجاور آمده بودند. وقت ناهار بود، امام به این ها فرمودند: بنشینید ناهار بخورید، این دو نفر که برای دیدار با امام آمده بودند سر سفره نشستند و مرحوم حاج آقا مصطفی هم پیش آنان نشسته بودند، امام هم گاه و بیگاه به حاج آقا مصطفی اشاره می کردند که از اینها پذیرایی کن.
مهدی جوانمردی کیهان ش 17325

شرط شرکت در مجلس ختم

علاقمندان امام دنبال این بودند که امام مجلس فاتحه ای برای آیت الله العظمی بروجردی برپا کنند. اما امام به تعبیر برخی نه پول داشت و نه اطرافی و فاتحه گرفتن، هم پول می خواهد و هم افرادی که کارها را راه بیندازند. بالاخره دوستان و علاقه مندان امام مجلس فاتحه برپا کردند. آن روز مصادف با سالروز شهادت امام جعفر کاظم (علیه السلام) بود که امام برای اولین بار در مجلس ختم شرکت کرد. البته چون رسم بود که منبری ها از مرجعی که فاتحه برپا می کنند نام می برند، امام شرط کرده بود که اسم ایشان در مجلس برده نشود.
از روز دوازدهم رحلت ایشان به بعد، چون مجالس ختم کمی خلوت تر شده بود امام هم در آن شرکت می کرد، ولی بدون همراه، حتی یک نفر. اگر کسی می خواست همراه ایشان برود به او می گفت: شما بفرمایید و بعد به تنهایی حرکت می کرد. به خاطر دارم که در صحن عتیق دیدم امام پس از مراسم فاتحه در لابلای جمعیت زیادی از کفشداری ایوان طلا خارج شدند و در حال حرکت هستند. امام آدرس یکی از علماء خرم آباد که برای مراسم ختم به قم آمده بود و در منزل فرزندشان که طلبه بود وارد شده بودند از من پرسیدند: منزل آقای جزایری همان جای سابق است؟ گفتم: بله. اجازه می دهید که من خدمت شما بیایم؟ به واسطه علاقه شدید دوست داشتم همراه ایشان باشم.
امام فرمود: نه شما بفرمایید. لذا منصرف شدم و برگشتم.
آیت الله طاهری خرم آبادی کیهان ش 17041

همان، روح الله

روزی ما همراه همسایه مان که خیلی از من بزرگتر بود رفتم قم و در درس امام حاضر شدیم. امام بعد از درس، رو به کل عبدالحسین کرد و فرمود: مش کل عبدالحسین فرفهانی هستید؟
ایشان گفت: بله
امام فرمود: شما مرا بخاطر ندارید؟
او گفت: خیر، یادم نمی آید.
امام فرمود: آن وقتها که در صحرا خرمن کوبی بود، یک بچه سیدی می آمد کنار خرمنها می نشست و بازی می کرد. همان روح الله، پسر آقا مصطفی.
انگار بعد از آن کل عبدالحسین تازه کودکی امام را به یاد آورد و ایشان را شناخت.
مصطفی حاتمی کیهان ش 17076