پیرامون انقلاب اسلامی

نویسنده : متفکر شهید استاد مرتضی مطهری

یادداشت ویراستار

مجموعه حاضر گزیده ای از یادداشتها، سخنرانیها، و مصاحبه های استاد شهید مرتضی مطهری پیرامون انقلاب اسلامی است. در تنظیم مقالات این مجموعه کوشش شده است تا تنقیح و ویرایش در حد تبدیل گفتار به نوشتار و حذف قسمتهای مکرر محدود بماند و در محتوای مطالب عرضه شده توسط استاد، تغییری داده نشود.
بی شک اگر معلم شهید ما خود حضور می داشت، این دفتر - که بمنزله جزئی از میراث فکری گرانقدر و عظیم او برای امت مسلمان محسوب می شود - با نظم و سیاق و محتوائی بمراتب کاملتر و مطلوبتر از شیوه تنظیم کنونی، عرضه می گردید. اما دریغ که چنین نیست.
ویراستار با پوزش پیشاپیش از همه خوانندگانی که با آثار این شهید بزرگ مأنوس هستند، مسئولیت تمامی نقصها و کاستیها این دفتر را متوجه خود می داند اما امید دارد خوانندگان کاستیها را بدیده اغماض بنگرند و با تذکرات سودمندشان به غنا و پیراستگی این مجموعه مدد رسانند.

سخنرانی در دانشکده الهیات

سه شنبه 2/11/57

آزادی تفکر و عقیده

بنام خدا
قبلاً باید توضیح بدهم که در این ایام و بخصوص در چند روز اخیر، آنقدر گرفتار بوده ام که فرصت تنظیم و تهیه یک سخنرانی مختص این دانشکده را - در عین اینکه بسیار هم علاقمند بودم - نداشته ام. اما دو نکته در نظر گرفته بودم، یکی در رابطه با مناسبت محل سخنرانی است، یعنی اینکه اینجا دانشکده الهیات و معارف اسلامی است و بالطبع باید دید چه رسالتی بطور کلی لازمست در جامعه داشته باشد و چه رسالتی بالاخص در این نهضت مقدس اسلامی. موضوع دوم که قهراً با موضوع اول مرتبط می شود، مسئله آزادی عقیده است که این ایام در جامعه ما بشدت مطرح شده است.
اما موضوع اول، یعنی رسالتی که این دانشکده بطور کلی و یا بطور خاص می تواند داشته باشد، بیشتر در ناحیه ارائه و توجیه و تفسیر و دفاع از ایدئولوژی اسلامی است.
اینکه در گذشته این دانشکده چنین رسالتی را انجام داده است یا نه، و اگر انجام داده به چه میزانی بوده و اگر انجام نداده مسئولان آن چه کسانی بوده اند، فعلاً برای ما مطرح نیست. ما لااقل در طی این بحث کاری به گذشته نداریم، آنچه برایمان مطرح است اینکه، در آینده این دانشکده باید چه رسالتی داشته باشد؟ همچنان که اشاره کردم، شخصاً فکر می کنم این دانشکده می باید بحق مرکزی باشد برای توضیح و تفسیر و احیاناً دفاع از ایدئولوژی اسلامی، و امیدوارم که در آینده با همت و همکاری اساتید و دانشجویان متعهد و مسئول دانشکده، این رسالت بخوبی انجام بپذیرد.
و اما مسئله دوم، مسئله آزادی است. باید دید اساس آزادی چیست و چه حقی برای بشر بحساب می آید؟ معمولاً دو گونه آزادی برای انسان در نظر گرفته می شود یکی آزادی باصطلاح انسانی و دیگری آزادی حیوانی یعنی آزادی شهوات، آزادی هوی و هوسها... و اگر به زبان قدما بخواهیم بحث کنیم، باید آزادی نوع دوم را آزادی قوه غضبیه و قوه شهویه بنامیم. واضح است که کسانی که درباه آزادی بحث می کنند، منظورشان آزادی حیوانی نیست، بلکه آن واقعیت مقدسی است که آزادی انسانی نام دارد. انسان استعدادهائی دارد برتر و بالاتر از استعدادهای حیوانی. این استعدادها یا از مقوله عواطف و گرایشها تمایلات عالی انسانی است و یا از مقوله ادراکها و دریافتها و اندیشه هاست. به هر حال، همین استعدادهای برتر منشأ آزادیهای متعالی او می شوند.
اینجا لازم است توضیح مختصری درباره دو نوع آزادی که مایه اشتباه کاری و مغلطه شده است داده شود. فرق است میان آزادی تفکر و آزادی عقیده. آزادی تفکر ناشی از همان استعداد انسانی بشر است که می تواند در مسائل بیندیشد. این استعداد بشری حتماً باید آزاد باشد. پیشرفت و تکامل بشر در گرو این آزادی است. اما آزادی عقیده، خصوصیت دیگری دارد. می دانید که هر عقیده ای ناشی از تفکر صحیح و درست نیست. منشأ بسیاری از عقاید، یک سلسله عادتها و تقلیدها و تعصبها است. عقیده به این معنا نه تنها راه گشا نیست که به عکس نوعی انعقاد اندیشه بحساب می آید. یعنی فکر انسان در چنین حالتی، به عوض اینکه باز و فعال باشد بسته و منعقد شده است. و در اینجا است که آن قوه مقدس تفکر، بدلیل این انعقاد و وابستگی، در درون انسان اسیر و زندانی می شود. آزادی عقیده در معنای اخیر نه تنها مفید نیست، بلکه زیانبارترین اثرات را برای فرد و جامعه بدنبال دارد. آیا در مورد انسانی که یک سنگ را می پرستد باید بگوئیم چون فکر کرده و بطور منطقی به اینجا رسیده و نیز به دلیل اینکه عقیده محترم است، پس باید به عقیده او احترام بگذاریم و ممانعتی برای او در پرستش بت ایجاد نکنیم؟ یا نه، باید کاری کنیم که عقل و فکر او را از اسارت این عقیده آزاد کنیم؟ یعنی همان کاری را بکنیم که ابراهیم خلیل الله کرد. داستانش را همه شما شنیده اید. مردم زمان او بر طبق عادت، همگی بت پرست بودند. در یکی از اعیاد که همه مردم از شهر خارج می شدند، او از شهر بیرون نرفت بلکه با استفاده از فرصت، تبرش را برداشت و به سراغ بتها رفت و تمام آنها را بجز بت بزرگ، خرد کرد و تبر را هم به گردن بت بزرگ انداخت، به نیت اینکه اگر کسی به آنجا برود، با خود فکر کند که این به اصطلاح خداها با هم جنگیده اند و در نتیجه بت بزرگ چون از همه نیرومندتر بوده باقی بتها را خرد و خمیر کرده و خودش تنها مانده است. بعد هم روشن است که مردم به حکم فطرت می گویند اینها نمی توانند از جای خودشان بجنبند و همین اندیشه سبب متذکر شدن و بخود آمدن آنها می شود. وقتیکه مردم برگشتند و وضع را آنچنان دیدند خشمگین و عصبانی به جستجوی عامل قضیه برخاستند. ضمن پرس و جو یادشان افتاد که جوانی در این شهر هست که مخالف این کارهاست. این بود که رفتند بسراغ ابراهیم . ابراهیم(ع) خطاب به آنها گفت شما چرا مرا متهم می کنید؟ مجرم واقعی همین بت بزرگ است که زنده مانده. مردم در جواب گفتند که از او این کارها ساخته نیست. پاسخ داد که چطور است کار زد و خورد از او ساخته نیست ولی اینکه حاجتهائی را که انسانها در آنها درمانده اند بر آورده کند، از او ساخته است؟ در اینجا قرآن اصطلاح بسیار زیبائی بکار می برد، می گوید: فرجعوا الی انفسهم این مناظره سبب شد که اینها بخود بازگردند(1) از نظر قرآن، خود واقعی انسان عقل و اندیشه ناب و خالص و منطق صحیح اوست. قرآن می گوید اینها از خودشان جدا شده بودند، این تدکر سبب شدکه دوباره سوی خود بازگردند و خود را دریابند.
حالا کار حضرت ابراهیم را چگونه باید تفسیر کنیم؟ آیا کاری که ابراهیم (ع) کرد برخلاف آزادی عقیده بمعنای رایج آن که می گویند عقیده هر کس باید آزاد باشد بود، یا آنکه در خدمت آزادی عقیده بمعنای واقعی آن بود؟ اگر حضرت ابراهیم می گفت چون این بتها مورد احترام میلیونها انسان هستند، پس منهم به آنها احترام می گذارم، یعنی درست همان چیری را ابراز می کرد که اکنون عقیده ای بسیار رایج است، آیا کار درست و صحیح انجام داده بود؟ از نظر اسلام این اغراء به جهل(2) است نه خدمت به آزادی. در تاریخ اسلام نیز می بینیم درست نظیر کار ابراهیم (ع) را پیغمبر اکرم (ص) در فتح مکه انجام داد. آن حضرت به بهانه آزادی عقیده، بتها را باقی نگذاشت. به عکس دید این بتها عامل اسارت فکری مردمند و صدها سال است که فکر این مردم اسیر این بتهای چوبی و فلزی و... شده است، این بود که بعنوان اولین اقدام بعد از فتح، تمام آنها را درهم شکست و مردم را واقعاً آزاد کرد. حالا این شیوه و رفتار را مقایسه کنید با رفتار پادشاه انگلستان وقتی که برای دیدار از هندوستان به آنجا رفته بود. در هندوستان جزء برنامه سفرش، بازدید از یک بتخانه گنجانده شده بود. خود مردم هند وقتی که می خواستند داخل صحن بتخانه شوند، کفشهای خود را می کندند، اما او بنشانه احترام بیش از حد، هنوز بصحن نرسیده کفشهایش را کند و بعد هم از همه مؤدب تر در مقابل بتها ایستاد. در تفسیر این حرکت عده ای ساده اندیش می گفتند به بینید نماینده یک ملت روشنفکر چقدر به عقاید مردم احترام می گذارد. غافل از اینکه این نیرنگ استعمار است. استعماری که می داند که همین بتخانه هاست که هند را به زنجیر کشیده و رام استعمارگران کرده است. اینگونه احترام گذاشتن ها، خدمت به آزادای و احترام به عقیده نیست، خدمت به استعمار است. ملت هند اگراز زیر بار این خرافات بیرون بیاید که دیگر بار به انگلیسی ها نخواهد داد.
یا اینکه در کتابهای تاریخ خودمان نوشته بودند کوروش چه مرد بزرگ و بزرگواری بوده که وقتی به بابل رفت و آنجا را فتح کرد تمام بتخانه ها را محترم شمرد. از نظر یک فاتح که سیاست استعمارگری دارد، این کار، امری عادی و یک نقشه معمولی است ولی از نظر بشریت چطور؟ آیا خود جناب کوروش به آن اعتقاد داشت؟ یقیناً نه، اما کوروش فکر می کرد این اعتقاد که مردم را در بیخبری نگاه داشته عامل خوبی برای دربند ماندن آنهاست. این بود که دست به ترکیب آنها نزد.
خوب از این موضوع بگذریم. برگردیم به مطلب آزادی تفکر که همان طوری که عرض کردم با آزادی انعقاد فکر نباید اشتباه شود هر مکتبی که به ایدئولوژی خود ایمان و اعتقاد و اعتماد داشته باشد، ناچار باید طرفدار آزادی اندیشه و آزادی تفکر باشد. و به عکس هر مکتبی که ایمان و اعتمادی به خود ندارد جلو آزادی اندیشه و آزادی تفکر را می گیرد. اینگونه مکاتب ناچارند مردم را در یک محدوده خاص فکری نگه دارند و از رشد افکارشان جلوگیری کنند. این همان وضعی است که ما امروز در کشورهای کمونیستی می بینیم. در این کشورها، بدلیل وحشتی که از آسیب پذیر بودن ایدئولوژی رسمی وجود دارد، حتی رادیوها طوری ساخته می شود که مردم نتوانند صدای کشورهای دیگر را بشنوند و در نتیجه یک بعدی و قالبی، آنچنان که زمامداران می خواهند، بار بیایند. من اعلام می کنم که در رژیم جمهوری اسلامی هیچ محدودیتی برای افکار وجود ندارد و از باصطلاح کانالیزه کردن اندیشه ها، خبر و اثر نخواهد بود. همه باید آزاد باشند که حاصل اندیشه ها و تفکرات اصیلشان را عرضه کنند. البته تذکر می دهم که این امر سوای توطئه و ریا کاری است توطئه ممنوع است اما عرضه اندیشه های اصیل، آزاد.
دو یا سه روز پیش با چند جوان مارکسیست صحبت می کردم. می گفتند آقا به نظر شما این شعار که می گویند اتحاد، مبارزه، آزادی چه عیب دارد؟ گفتنم هیچ عیب ندارد. گفتند پس این شعار، شعار مشترک هر دویمان باشد. پرسیدم شما که می گوئید اتحاد، مبارزه، آیا در مبارزه می گوئید مبارزه با چه کسی؟ آیا جز این است وقتی که می گوئید مبارزه، منظورتان مبارزه با رژیم و گذشته از آن با مذهب است؟ آیا جز اینست که شما شعارتان را طوری در زیر لفافه و با یک عبارت مبهم مطرح می کنید که مردم را، یعنی آنهائی که طرفدار مذهب هستند، بتوانید زیر این لوا جمع کنید و بعد بتدریح آنها را اغفال کنید؟ من حاضرم این شعار را بگویم ولی از اول صریح اعلام می کنم که، منظور من از مبارزه، مبارزه علیه امپریالیزم و کمونیزم است.
این را صریح می گویم و از هیچ کس هم باکی ندارم. بیائیم حرفهایمان را صریح بزنیم. شما که به آیت الله خمینی اعتقاد ندارید و وقتی که با هم می نشینید، می گوئد ما تافلان مرحله با این مرد هستیم و بعد این چنین با او مبارزه می کنیم، چرا عکس او را در تظاهرات خودتان بلند می کنید؟ چرا دروغ می گوئید؟ او می گوید جمهوری اسلامی و حرفش را صریح می زند شما هم حرف خودتان را بزنید.
آزادی ابراز عقیده یعنی این که فکر خودتان را، یعنی آنچه را واقعاً به آن معتقد هستید بگوئید. حال آنکه شما می خواهید بنام آزادی عقیده دروغ بگوئید. آنکه شما به او اعتقاد دارید لنین است. بسیار خوب، پس عکس لنین را هم بیاورید. ولی من می پرسم چرا عکس پیشوای ما را می آورید؟ وقتی عکس امام را می آورید در واقع می خواهید به مردم بگوئید ما راهی را می رویم که این رهبر می رود. در صورتی که شما می خواهید براه دیگری بروید. دروغ گفتن برای چه؟ اغفال چرا؟ آزادی فکر را با آزادی اغفال و آزادی منافق گری و آزادی توطئه کردن که نباید اشتباه بکنیم. همانطور که ما صریح و رک و پوست کنده داریم با شما حرف می زنیم و می گوئیم آقا رژیم حکومت ایده آل ما، غیر از حکومت ایده آل شماست. رژیم اقتصادی ایده آل آینده ما، غیر از رژیم اقتصادی مطلوب شماست. نظام اعتقادی و فکری ما، جهان بینی ما، غیر از نظام اعتقادی و فکری و جهانی بینی شماست. شما نیز سخن خود را بصراحت بگوئید. ما حرفها را صریح و رک می گوئیم تا هر کس که می خواهد از این راه برود و هر که نمی خواهد از راه دیگر.
شما چرا حرف خودتان را رک و پوست کنده نمی زنید. چرا می گوئید بیائیم از آزادی شعار واحدی بسازیم، حال آن که شما در درجه اول از کلمه آزادی، آزادی از مذهب را قصد می کنید و ما آزادی از هر نوع اختناقی که یکی از آنها اختناق کمونیستی است. پس آزادی که شما می خواهید با آزادی مطلوب ما تفاوت دارد.
من به همه این دوستان غیر مسلمان اعلام می کنم، از نظر اسلام تفکر آزاد است، شما هر جور که می خواهید بیندیشید، بیندیشید، هر جور می خواهید عقیده خودتان را ابراز کنید - بشرطی که فکر واقعی خودتان باشد - ابراز کنید، هر طور که می خواهید بنویسید، بنویسید، هیچ کس ممانعتی نخواهد کرد.
من در همین دانشکده، چند سال پیش نامه ای نوشتم به شورای دانشکده و در آن تذکر دادم، یگانه دانشکده ای که صلاحیت دارد یک کرسی را اختصاص بدهد به مارکسیسم همین دانشکده الهیات است. ولی نه اینکه مارکسیسم را یک استاد مسلمان تدریس کند، بلکه استادی که واقعاً مارکسیسم را شناخته باشد و به آن مؤمن باشد، و مخصوصاً به خدا اعتقاد نداشته باشد. می باید به هر قیمتی شده از چنان فردی دعوت کرد تا در این دانشکده مسائل مارکسیسم را تدریس کند. بعد ما هم می آئیم و حرفهایمان را می زنیم. منطق خودمان را می گوئیم. هیچ کس هم مجبور نیست منطق ما را بپذیرد. نباید اینگونه فکر کرد که چون اینجا دانشکده الهیات است، نباید در آن مارکسیسم تدریس شود. خیر مارکسیسم باید تدریس شود، آنهم توسط استادی که معتقد به مارکسیسم است. فقط باید جلو دروغ و حقه بازی را گرفت یعنی دیگر یک مارکسیست نباید تمسک به آیه قرآن بکند و بگوید فلان آیه قرآن اشاره به فلان اصل مارکسیسم است. ما با این شیوه مخالفیم. این خیانت به قرآن است.
گاهی دیده می شود نوشته هائی زیر پوشش اسلامی، افکار مارکسیستی را تبلیغ می کنند، این هم خیانتی بزرگ است. من در مقدمه چاپ اخیر کتاب علل گرایش به مادیگری، به اختصار این مطلب را تذکر داده ام.
چندی پیش جزوه هائی بدستم رسید درباره تفسیر قرآن. من واقعاً هنوز نمی دانم نویسنده یا نویسندگان آنها آیا واقعاً اغفال شده اند یا تعمد به خرج می دهند. البته احتمال می دهم که اینها از افرادی هستند که مرعوب و مجذوب مسائل مارکسیستی شده اند. در کتابهای این نویسندگان، تا آنجا که من خوانده ام از تمام آیات قرآن برداشت مارکسیستی شده است.
فی المثل قرآن می گوید: الذین یؤمنون بالغیب اینها در تفسیرشان می نویسند: مقصود از غیب، غیب انقلاب است. انقلاب دو مرحله دارد مرحله غیب و مرحله شهادت. تا وقتی که نظام امپریالیستی حاکم سرنگون نشده است، انقلاب باید حالت استتار داشته باشد، مخفی و به اصطلاح غیب باشد. بعد که رژیم عوض شد آنوقت مرحله شهادت انقلاب است. مثلاً ما تا پارسال در مرحله غیب انقلاب بودیم و امسال در ملحه شهادت انقلاب. می پرسم چرا به قرآن استناد می کنید؟ خوب شما هم حرف واقعی خودتان را بزنید. اینجا دیگر نمی شود گفت به حکم اینکه عقیده آزاد است، پس نباید حرفی زد و اعتراضی کرد. این به آزادی عقیده مربوط نیست، این وسیله قرار دادن و ابزار کردن کتاب مقدس مسلمانان است. این امر اغفال و توطئه و فریب است. فریب یعنی خیانت به دیگران یعنی آزادی دیگران، سلامت و حیثیت دیگران را وسیله قرار دادن، و این نمی تواند آزاد باشد.
قرآن کتابی آسمانی است، وحی مجسم است. هر کسی که بگوید در این کتاب آسمانی معجزه ای وجود ندارد من فکر می کنم یا چیزی نمی فهمد و بی دانش است و یا آنکه دروغ می گوید و اصلاً مسلمان نیست. قرآن معجزه های زیادی نقل کرده است و این جهت در این کتاب قابل بحث نیست.
از جمله مسائلی که در قرآن طرح شده، داستان اصحاب فیل است. آنطور که از کتابهای تاریخ استفاده می شود و خود قرآن هم اشاره دارد، حبشی ها به مکه حمله می کنند تا خانه کعبه، این معبد ابراهیمی را خراب کنند. بعد قرآن نقل می کند که خداوند متعال مرغهائی را فرستاد، این مرغان از کنار دریای احمر به پرواز در آمدند و هر کدامشان یک سجیل - سنگ گلی یا گل سنگ شده - به منقار داشتند. قرآن این مرغها را ابابیل می نامد و بعضیها می گویند ریشه این کلمه یعنی ابل با کلمه آبله یکی است. به هر حال مرغها سجیلها را به سر لشکریان حبشی فرو ریختند و لشکریان شبیه خرمن گندمی که ملخ به آن هجوم ببرد همگی بر زمین ریختند و هلاک شدند. تا اینجای مطلب کاملاً قطعی است. اما اینکه جزئیات امر چه بوده است، آیا سربازهابه آبله و یا چیزی به آن دچار شدند یا نه، بدرستی معلوم نیست. از طرف دیگر زمان نزول سوره فیل چهل سال بعد از رخ دادن این واقعه در مکه بوده است و به همین خاطر بسیاری از مردمی که خود شاهد ماجرا بوده اند، در زمان نزول سوره حضور داشته اند و مسلماً اگر چنین حادثه ای آنطور که قرآن شرح می دهد واقع نشده بود، اغلب آن شهود که دشمنان پیامبر بودند او را به دروغگوئی متهم می کردند و حرفش را از اعتبار میانداختند.
در تفسیر این سوره، در این جزوه ها می نویسند، قضیه از این قرار بوده که در زمان تولد پیغمبر در مکه یک گروه انقلابی زندگی می کردند که با استعمار جهانی در حال مبارزه بودند. بعد استعمار جهانی این گروه انقلابی را کشف کرد و برای نابود کردن آن به مکه حمله ور شد، این گروه هم مثل مرغ پریدند و لشکریان استعمار را تار و مار کردند. بعد نویسنده تفسیر می نویسد، اینکه چنین موضوعی در هیچ تاریخی نوشته نشده است بما ربطی ندارد. ما که نمی توانیم به خاطر اینکه موضوع در هیچ کجا به این شکل ضبط نشده از حرف خودمان برگردیم.
روشن است که چنین برداشتی از قرآن درست نیست. من به این برادران نصیحت می کنم، اندرز می دهم، که اگر شما می بیند افرادی در تفسیر آیات احتیاط را حتی به حد وسواس رسانده اند - که البته من در این جهت موافق نیستم - روی حسابهائی است که پیش خودشان دارند و نمی خواهند نسنجیده هر چه که دلشان می خواهد بنام آیات قرآن بنویسند. اما در مقابل این عده، راه افراط را هم نباید در پیش گرفت. اسلام می گوید همه جهان با همه قوانینش و با همه اجزائش از سنگ گرفته تا باد و آب و مرغ و ماهی و... همه و همه در تسخیر اراده حق قرار دارند و بمنزله جنود الهی به حساب می آیند. کافی است اراده ای تعلق بگیرد تا این باد بصورت لشکری در آید و یا...
جمله ذرات زمین و آسمان - لشکر حقندگاه امتحان
اگر خدا بخواهد اوضاع عالم را هر جور که اراده کرده است تغییر می دهد. اما متأسفانه صاحبان این افکار نمی خواهند زیر بار این حقایق بروند. می گویند چون ماده و مادیات استقرار بالذات دارند پس امکان ندارذ که از مسیر خود خارج بشوند این است که می آیند و آیات قرآن را اینچنین تفسیر می کنند. من صریحاً اعلام خطر می کنم که نشر چنین افکاری خدمت به اسلام نیست، خدمت به استعمار است.

در دنباله عرایضم لازمست توضیحی هم درباره حکومت اسلامی آینده ایران عرض کنم. همان طوری که رهبر و امام ما مکرر گفته اند(3) در حکومت اسلامی احزاب آزادند، هر حزبی اگر عقیده غیر اسلامی هم داد، آزاد است. اما ما اجازه توطئه گری و فریب کاری نمی دهیم.
احزاب و افراد در حدی که عقیده خودشان را صریحاً می گویند، و با منطق خود به جمگ منطق ما می آیند، آنها را می پذیریم. اما اگر بخواهند در زیر لوای اسلام، افکار و عقاید خودشان را بگویند ما حق داریم که از اسلام خودمان دفاع کنیم و بگوئیم اسلام چنین چیزی نمی گوید. حق داریم بگوئیم بنام اسلام اینکار را نکنید. چنین آزادی بحث و گفتگوئی را گمان نمی کنم درجائی دیگر نظیری بتوان برایش پیدا کرد. شما کی در تاریخ عالم دیده اید که در مملکتی که همه مردمش احساسات مذهبی دارند به غیر مذهبی ها آن اندازه آزادی بدهند که بیایند در مسجد پیامبر یا در مکه بنشینند و حرف خودشان را آنطور که دلشان می خواهد بزنند، خدا را انکار کنند، منکر پیامبری پیامبر شوند، نماز و حج و... را رد کنند و بگویند ما اینها را قبول نداریم، اما معتقدان مذهب با نهایت احترام با آنها برخورد کنند.
در تاریخ اسلام از این نمونه های درخشان فراوان می بینیم. و بدلیل همین آزادیها بود که اسلام توانست باقی بماند. اگر در صدر اسلام در جواب کسی که می آمد و می گفت من خدا را قبول ندارم، می گفتند بزنید و بکشید، امروز دیگر اسلامی وجود نداشت. اسلام باین دلیل باقیمانده که با شجاعت و با صراحت با افکار مختلف مواجه شده است.
داستان مفضل را همه شما شنیده اید. مفضل یکی از اصحاب امام صادق (ع) بود. روزی در مسجد پیامبر نماز می گذاشت، در این وقت دو نفر مادی مسلک هم وارد شدند و در کنار او شروع کردند به صحبت کردن بطوری که او صدای آنها را می شنید. آنها در ضمن صحبت هایشان مسئله پیغمبر را مطرح کردند و گفتند مرد نابغه ای بوده که می خواسته تحولی در جامعه اش ایجاد بکند، فکر کرده که بهترین راه تحول این است که از راه مذهب وارد شود. البته خود او به خدا و روز قیامت اعتقاد نداشته است ولی از مذهب بعنوان یک ابزار استفاده کرده. مفضل شروع کرد به پرخاش کردن به آنها. گفتند اول بگو از کدام گروه و از اتباع چه کسی هستی؟ اگر از پیروان امام جعفر صادق هستی باید بدانی که ما، در حضور او این حرفها و بالاتر از این ها را مطرح می کنیم و او نه تنها عصبانی نمی شود، بلکه همه حرفهایمان را با متانت گوش می دهد و در انتها پاسخ همه آنها را با استدلال بیان می کند و خطاهای آنها را نشان می دهد.
این چنین بوده که اسلام توانسته است باقی بماند. شما فکر می کنید در طول تاریخ اسلام، حرفها و ایرادات مادیین را چه کسی منعکس کرده و نگاهداشته است؟ خود مادیین؟ نه، بروید مطالعه کنید به بینید که حرفهای مادیین را فقط علمای مذهبی نگاهداشته اند. یعنی آنها زمانی این حرفها را به مذهبیها عرضه کرده اند و علمای مذهبی نیز با آنها به مباحثه برخاسته اند و بعد آن افکار را در کتابهای خودشان ضبط کرده اند. تمام این حرفها را به خاطر ورود در کتاب علمای مذهبی تا به زمان ما باقی مانده است والا آثار خود آنها اغلب از بین رفته و یا در دسترس نیست.
شما بعنوان نمونه، احتجاجات طبرسی و یا احتجاجات بحار را به بینید که تا چه اندازه ایرادات و ادعاهای این گروه را در خود منعکس کرده اند. در آینده هم اسلام، فقط و فقط با مواجهه صریح و شجاعانه با عقاید و افکار مختلف است که می تواند به حیات خود ادامه دهد. من به جوانان و طرفداران اسلام هشدار می دهم که خیال نکنند راه حفظ معتقدات اسلامی، جلوگیری از ابراز عقیده دیگران است. از اسلام فقط با یک نیرو می شود پاسداری کرد و آن علم است و آزادی دادن به افکار مخالف و مواجهه صریح و روشن با آنها.
متأسفم که فرصت بیشتری برای ادامه صحبت ندارم، در عین حال این عذر را هم دارم که از قبل موضوع خاصی را پیش بینی نکرده بودم. در هر حال امیدوارم این دانشکده در انجام رسالت خودش موفق باشد و نه فقط این دانشکده، که تمام قشرها و طبقات مختلف مردم متعهد.
نهضت ما در جهان انعکاس عظیمی پیدا کرده است. در دنیا می گویند راهپیمائی هائی که این روزها در ایران صورت می گیرد، در تاریخ جهان بی سابقه است. این استقبالی که روز جمعه(4) پیش بینی می شود، شاید در دنیا نظیر نداشته باشد.
برادران، من از شما می پرسم چه نیروئی می تواند از سی و پنج میلیون جمعیت یک کشور، اقلاً سی میلیون نفر آنها را واقعاً انقلابی کند؟ آنهائیکه تاریخ انقلابهای دنیا را خوانده اند می دانند هیچ انقلابی از جهت گستردگی و شمول بپای انقلاب ایران نمی رسد.
شما بعنوان یک نمونه، ملاحظه کنید این برادران خلبان را. شاید کمتر کسی تصور می کرد که احساسات و اعتقادات مذهبی در بطن روح این گروه، اینقدر قوی و نیرومند است. اینها در میان تعجب همه، از سر ایمان و اعتقاد اعتصاب می کنند و زیر بار هیچ قدرتی و هیچ تهدیدی هم نمی روند. اما وقتی که صحبت از آمدن امام است، داوطلب می شوند امام را بیاورند. دستگاه مخالفت می کند، تهدید می کند، از قراری که خودشان نقل می کردند، از طرف دولت به آنها هشدار می دهند که شما هیچ سمتی ندارید و اگر بخواهید بروید با راکت شما را می زنیم و نابودتان می کنیم. می گویند با همه اینها ما حرکت می کنیم. ما می رویم، شما هر کاری که می خواهید بکنید. ناچار دستگاه عقب نشینی می کند و اجازه می دهد یک خط را در میان تمام خطوط هوائی بازگشائی کنند و خلبانان اسم این خط را هم گذاشتند پرواز انقلاب، چه اسم زیبائی.
کجایند آنهائیکه می گویند مدهب فقط مال پیرمردها و پیر زنها و جنوب شهری هاست. نهضتی که روستائی و شهری، کارگر و کشاورز، داشنجو و استاد، وکیل و کارمند، همه و همه در آن شرکت دارند. اساساً غیر از مذهب و آن هم مذهبی مانند اسلام، کدام نیرو می تواند ایچنین انقلابی را بوجود بیاورد؟
من بتدریج این امید در دلم زنده می شود که این انقلاب به ایران محدود نمی ماند، هفت صد میلیون مسلمان را در بر خواهد گرفت و چه افتخاری برای ایران خواهد بود که یک انقلاب اسلامی از ایران شروع بشود و تمام کشورهای اسلامی را زیر نفوذ خودش بگیرد، که مطمئناً خواهد گرفت.
از قراری که به من اطلاع داده اند چند روز پیش، کارتر به آیت الله خمینی راجع به بختیار اخطار کرد که هر دو ابرقدرت بر روی این دولت توافق دارند و شما حساب کار خودتان را بکنید. اما این مرد بزرگ اعتنائی باین تهدید نکرد.
من که قریب دوازده سال در خدمت این مرد بزرگ تحصیل کرده ام، باز وقتی که در سفر اخیر به پاریس به ملاقات و زیارت ایشان رفتم، چیزهائی از روحیه او درک کردم که نه فقط بر حیرت من، بلکه بر ایمانم نیز اضافه کرد. وقتی برگشتم، دوستانم پرسیدند چه دیدی؟ گفتم چهار تا آمن دیدم.
آمن بهدفه، بهدفش ایمان دارد. دنیا اگر جمع بشود نمی تواند او را از هدفش منصرف کند.
آمن به سبیله، به راهی که انتخاب کرده ایمان دارد. امکان ندارد بتوان او را از این راه منصرف کرد. شبیه همان ایمانیکه پیغمبر بهدفش و براهش داشت.
آمن بقوله، در میان همه رفقا و دوستانیکه سراغ دارم احدی مثل ایشان به روحیه مردم ایران ایمان ندارد. به ایشان نصیحت می کنند که آقا کمی یواشتر، مردم دارند سرد می شوند، مردم دارند از پای در می آیند، می گوید نه مردم اینجور نیستند که شما می گوئید. من مردم را بهتر می شناسم. و ما همگی می بینیم که روز به روز صحت سخن ایشان بیشتر آشکار می شود.
و بالاخره بالاتر از همه آمن بربه، در یک جلسه خصوصی ایشان بمن می گفت فلانی این ما نیستیم که چنین می کنیم. من دست خدا را بوضوح حس می کنم. آدمیکه دست خدا و عنایت خدا را حس می کند و در راه خدا قدم برمی دارد، خدا هم بمصداق ان تنصر الله ینصرکم بر نصرت او اضافه می کند. یا آنچنان که در داستان اصحاب کهف مطرح می شود، قرآن می گوید آنها جوانمردانی بودند که به پروردگارشان ایمان آوردند و به او اعتماد و تکیه کردند، خدا هم بر ایمانشان افزود(5). آنها برای خدا قیام کردند و خدا هم دلهای آنها را(6) محکم کرد.
این چنین هدایت و تأییدی را من بوضوح در این مرد می بینم. او برای خدا قیام کرده و خدای متعال هم قلبی قوی به او عنایت کرده است که اصلاً تزلزل و ترس در آن راه ندارد. اطباء فرانسه که اخیراً این پیرمرد هشتاد و چند ساله را که لا اقل پانزده سال است دچار جنگ اعصاب و ناراحتی روحی است و اخیراً هم جوانی آنچنان برومند را از دست داده، معاینه کردند، نظر دادن قلب او نظیر قلب یک جوان بیست ساله است. او که در راه خدا قدم برداشته آنچه را قرآن وعده داه است به تجربه دریافته. قرآن وعده داده است که برای خدا قیام کنید. برای خدا عمل کنید، آن وقت عنایت خدا را می بینید. اگر توی خانه ات بنشینی خدا را نمی بینی. اگر ساکت باشی، عنایت خدا را نمی بینی. برای خدا حرکت کن آن وقت است که خدا را و عنایت او را می بینی. آدمی که به امید خدا و برای خدا حرکت کرده، از تهدید آمریکا، حتی اگر شوروی را هم ضمیمه اش کنند، هیچ ترسی بدل راه نخواهد داد. در مورد این مرد بزرگ یکی دیگر از خصوصیاتش را بگویم، شاید باورتان نشود این مردی که روزها می نشیند و این اعلامیه های آتشین را می دهد، سحرها اقلاً یک ساعت با خدای خودش راز و نیاز می کند و آنچنان اشک هائی می ریزد که باورش مشکل است. این مرد درست نمونه علی (ع) است. درباره علی گفته اند که در میدان جنگ به روی دشمن لبخند می زند و در محراب عبادت از شدت زاری بی هوش می شود. و ما نمونه او را در این مرد می بینیم. امیدوارم خدا به این رهبر عمر طولانی و توفیق خدمت عنایت بفرماید و همه ما نیز توفیق بدهد که پاسدار منطقی اسلام باشیم.
والسلام