فرازهائی از اسلام

درسی از قرآن

بسم الله الرحمن الرحیم
روزگار کنونیکه ما در آن زندگی کرده و در دامن تربیتش پرورش مییابیم قافله انسانیت را در مسیر اجتماعیش بمرحله شگفت آوری رسانیده است. انسان امروزی با یک نیروی شگرف علمی که بهر گوشه و کنار زندگی سر میزند، مجهز شده؛ و در نتیجه؛ همه روزه صدها و هزارها نیازمندیها زندگی را بررسی کرده و در رفع آنها با نیروی اندیشه چاره جویی مینائد.
بدیهی است که همه این تجهیزات و بررسیها و چاره جوئیها در راه تسخیر طبیعت و رام کردن ماده سرکش نسبت بمقاصد و آرمانهای انسانی بوده، و کار و فعالیت خواسته، و لحظه بلحظه بکمیت و کیفیت کار میافزاید. بر اثر همین تراکم روز افزون کار، گردش فعالیت ها زندگی حالت برق آسائی بخود گرفته و همان زمان گذران که در روزگاران بیشین بروز و شب و مثلا قسمت شده و با شام و بام شمرده می شد در روز کار ما واحد آن ثانیه گرفته شده؛ بلکه در صدم و هزارم ثانیه کارهای دقیق علمی انجام داده میشود! امروزه در بازار کار، ثانیه و دقیقه از وقت، قیمتی را پیدا کرده که سابقاً یکساعت بلکه یکروز، آن ارزش را نداشت.
و نیز بدیهی است که شعاع نیروی وجودی انسانی هر چه وسیعتر و میدان فعالیتش هر چه پهناورتر فرض شود بالاخره نیروئی است محدود، و در نتیجه محدویت هر اندازه بناحیه ای توجیه شده و مصرف گردد بهمان اندازه از ناحیه دیگر کم خواهد شد.
بر اثر همین حقیقت است که امروزه مادیات، معنویات را تحت الشعاع قرار داده و جلب شدن حواس انسان بسوی مادیت پرده ضخیمی بروی روحانیت و معنویت دینی زده است، کمترین مراجعه بتاریخ ادیان و مذاهب و اوضاع دینی مردم در ادوار گذشته و مقایسه اجمالی آنها با اوضاع دینی این زمان این مطلب را آفتابی میکند. و همچنین نمیشود تردید داشت که پیوسته زیاده روی در مادیت و انحراف از اعتدال در زندگی، از روح معنویت کاسته و خاطره های دینی را از یاد میبرد.
سرچشمه صدها و هزارها اعتراض که به مواد دینی و اصول معنویت از زبانهای مختلف می شنویم و ایرادها و انتقادهای گوناگون که از آشنا و بیگانه بتعلیمات دینی و رسوم خداپرستی میشود، انعکاس همان روح مادیت میباشد! وگرنه برای هر متتبع منصف کاملا روشن است که هر یک یک این اشکالات تازگی نداشته، و مخصوص این عصر (که آنرا عصر علم مینامیم) نبوده؛ و با سابقه ممتد و طولانی خود بارها و بارها مورد بحث و کنجکاوی قرار گرفته و معترضین با دریافت پاسخ خود، راه خاموشی را پیش گرفته و اشکال خود را بدست فراموشی سپرده اند.
آری آنچه خاموش نمیشود و با کمترین بهانه ای برویه بی منطق خود دعوت کرده و مشاجره و کشمکش را از سر میگرید همان روح مادیت است که گاه و بیگاه با تماشای مناظر دلفریب طبیعت، و شنیدن تلقینات سحرآمیز عواطف و احساسات درونی و توجه بگرفتاریهای روزافزون و بیرون از شمار مادی، بی اینکه کمترین التفاتی براهنمائی عقل سلیم نماید، همه حواس درونی انسان را که مملو از شعور و اراده میباشند بسوی ماده سوق داده و زبان بنکوهش معنویات که سنگ جلو پای وی میباشند میگشاید.
میگوید: تعلیمات دینی انسان را از مزایای زندگی گذشته و بانسانهای غارنشین و جنگلی اولی ملحق میسازد.
چه معنی دارد انسان از همه چیز گسسته و بخدای نادیده به - پیوندد؟ جز اینکه اسباب را رها کرده و شعور و اراده طبیعی خود را کشته و چشم براه عامل غیبی بنشیند همان عامل غیبی که هرگز مصداقی ندارد؟! چه معنی دارد...؟ و چه معنی دارد..!
اگر بکار بستن تعلمات مقلدانه دینی برای انسان نان و آبی میشد میبایست ملل متمدن جهان که با نیروی علم و دانش بأوج ترقی و تعالی رسیده و امروزه درصدد تسخیر آسمانها و دست اندازی بکهکشانها میباشد از گرسنگی بمیرند!
این گونه اشکالات در عین حال که از ابتکارات انسان امروزی نیست، و چنانکه گفته شد از مواریث افکار بی منطق گذشتگان میباشد بهترین گواه است بر اینکه:
پیشرفت انسان در یک قسمت از معلومات کافی برای قسمت دیگر نیست و مجهولات دیگر انسان را حل نمی نماید.
درست است که علوم طبیعی چراغی است روشن که بخشی از مجهولات را از تاریکی در آورده و برای انسان معلوم میسازد ولی چراغی است که برای رفع هر تاریکی سودی نمی بخشد: از فن روان شناسی حل مسائل فلکی را نمی توان توقع داشت، از یک پزشک حل مشکلات یکنفر مهندس راه؛ بر نمیآید، و بالاخره علومی که از طبیعت بحث مینماید اصلا از مسائل ماوراء الطبیعه و مطالب معنوی و روحی بیگانه بوده، و توانائی بررسی این گونه مقاصدی که انسان با نهاد و فطرت خدادادی خود خواستار کشف آنها است، ندارند.
خلاصه هر مسئله ای مربوط بماوراء الطبیعه که از یک فن از فنون و طبیعی سؤال شود جوابش سکوت است، نه مبادرت بنفی و انکار، زیرا فنی که موضوع بحث آن ماده است هر امر غیر مادی فرض شود در آن مسکوت عنه میباشد، و فنی که در موضوعی بحث نمیکند حق هیچگونه اظهار نظر مثبت و منفی را در آن ندارد!
منطق دین هر چه باشد: رسا یا نارسا، روشن یا تاریک (و البته روشن و رسا است) راهی جز تعمق در معارف دینی و بحث و کنجکاوی در حقایقی که پس پرده طبیعت و ماده هستند، ندارد.
منطق قرآن در این تعلیم پرارج و گرانبها خود (باید از همه گسست و با خدا پیوست) با تعمق و تدبر در سه حقیقت زیرین روشن میشود:
1- قرآن کریم قانون کلی علیت و معلولیت را انکار نکرده و هر حادثه ای از حوادث جهانی و هر پدیده ای از پدیده های هستی را بعلل و عوامل متناسب خودش نسبت میدهد و هرگز حادثه ای اتفاقی و معلولی بی علت قبول ندارد. بدین ترتیب در جهان آفرینش همه چیز بهم ارتباط و آمیزش علت و معلولی دارند (این حقیقت را از لسان وحی از اول تا آخر قرآن کریم بخوبی میتوان درک نمود).
از این روی انسان مانند قطره ای ناچیز که در دهان سیلی بنیان کن افتاده و با گردش آن با نهایت بیچارگی گردش کرده و هر پستی و بلندی را می پیماید، جزئی از اجزای جهان آفرینش است که خواه ناخواه محکوم بحکم عمومی جهان بوده و باسیر عمومی جهان بسوی مقصد همگانی (معاد) میشتابد!
انسان با فرض این جزئیت و آمیزش، هیچ گونه استقلالی از خود ندارد که با اعتماد و اتکاء او خود را کناری کشیده و در راه خواسته ها و آرزوهای خود بفعالیت پرداخته و با نیروی عمومی جهان آفرینش گلاویز شود و مبارزه ای راه اندازد، جز اینکه از راه اینکه خودش نیز یکی از اجزای علل و عوامل حوادث است نیروی وجودی خود را در راه مقاصد خود بکار بندد، تا در صورتیکه بقیه اجزاء علل و اسباب موافقت داشته باشند مقاصد ویژه وی لباس تحقق بپوشد.
2- قرآن کریم چنانکه فطرت انسانی نیز حکم میکند زمام هستی جهان و اجزاء جهان را یکجا باراده خدای یگانه نسبت داده و نظامی را که در جهان آفرینش با قوانین کلی و عمومی خودش حکمفرمائی مینماید وابسته بتدبیر و اراده او میگیرد.
و در نتیجه تنها سببی که در جهان هستی استقلال مطلق دارد و هیچگونه نیازی در هستی و آثار هستی خود بیرون از خود ندارد و هرچه فرض شود باو نیازمند است همان خدای یگانه آفرینش میباشد که آفریننده و نیرو دهنده سبب و علتی است و تنها سببی است که بتمام معنی دلبستگی را شایسته است!
3- قرآن کریم علم انسانی را محدود معرفی میکند و احاطه مطلقه بهمه خصوصیات اشیاء را که گاهی نیز از آن بعلم غیب تعبیر میشود مختص ساحت کبریای خدای یگانه عالم میگیرد. در نتیجه شعور و ادراک انسان مانند یک چراغ کوچک بسیار ضعیفی است که در فضای پهناور تاریکی روشن شده باشد که حداکثر همواری و ناهمواری جای پا با آن شناخته میشود.
انسان در محیط زندگی تنگ و محدودی که دارد جز بمقدار بسیار ناچیزی از اسباب و علل حوادث که از راه حواس ضعیف و فکر کوتاه خود بدست میآورد به چیزی احاطه پیدا نمیکند، این معلومات محدوده وی با مجهولات نا محدودی که دارد بهیچوجه قابل مقایسه نیست.
از همین جا روشن میشود که دلبستگی تام و خوشنودی انسان در جائیکه با علم و ادراک بسیار ناچیز و محدود خود، شماره محدودی یافتن مقاصد خود منتظر فرج غیبی بوده زیرا:
اولا: عامل غیبی جز از راه اسباب و علل تأثیری نمیکند.
ثانیاً: اسباب و عواملی که برای انسان مکشوفند جزئی از مجموعه اسباب بوده و خالی از تأثیر نیستند و ابطال تأثیر آنها با توقع انجام یافتن مقصد که ارتباط تأثیری بآنها دارد خود، جهل دیگری است.
بلکه انسان باید با استفاده از شماره محدودی از اسباب وسایل که با شعور خدادادی خود بکشف آنها موفق شده در راه مقاصد خویش بفعالیت بپردازد ولی دلبستگی کامل به آنها نداشته و خود را جزئی غیر مستقل از همه جهان تصور کرده و دل به خدای یگانه که همه تأثیرات بسوی او برمیگردد بسته و به وی پیوندد و این جمله مضمون همان تعلیم دینی مورد بحث می باشد.
این تعلیم دینی علاوه بر مزیت واقع بینی که در بردارد مبدء پیدایش یک رشته اخلاق فاضله و ملکات شریفه انسانی است که براساس همان واقع بینی استوارند مانند خوش بینی و بردباری و قوت قلب و شهامت نفس و بالاخره اتصال بیک نیروی شکست ناپذیر نامتناهی.
همچنین کمیت قابل توجهی از اخلاق رذیله و صفات ناشایسته جهالت آمیز را از انسان دور میکند مانند: تکبر، نخوت، خودپرستی و خودستائی که از تصور استقلال و قدرت دامنگیر انسان میشود و مانند جرع و بیتابی
و بیچارگی و پست همتی و سبک وزنی که در موارد نا امیدی و زبونی در روح انسان خودنمایی میکنند.
این بحث را اگر چه در صورت یک بحث و کنجکاوی فلسفی بپایان رساندیم ولی محتویاتش جمله بجمله از مضامین آیات قرآنی گرفته شده و برای کسی که بمعارف قرآنی آشنائی دارد پوشیده نیست .

دین از نظر قرآن و پایه اساسی آن

ما گروه مسلمان که پیشینیان ما تقریباً چهارده قرن پیش از این زیر پرچم اسلام رفتند و ماها نیز بدنبال آنها رهسپار همین راه شدیم و تا حدی قدم بجای قدمهای آنها میگذاریم در کتاب آسمانی خود قرآن کریم ذخایر علمی بسیار شگرفی داشتیم که اسرار جهان هستی و حقایق زندگی انسانی را با آنهمه ابهام و پیچیدگی که دارد پیش چشم ما حل کرده و برای افهام ما قابل هضم میکند، یا لااقل (باید گفت) این ادعا را داشته ایم و خود را در تنظیم برنامه زندگی بتمام معنی سعادتمندانه، و تشخیص خط تعالی و ترقی معنوی و صوری و پیشرفت روحانی و جسمانی، ثروتمند و از همه چیز مستغتی فرض میکردم.
ولی متأسفانه اختلاف داخلی صدر اسلام همتهای بلند ما که میبایست صرف استخراج ذخائر علمی و پرده برداری از روی حقایق زندگی شود از محور خود کنار زده و بجای دیگر متوجه ساخت.
مسلمانان بجای اینکه بدستور صریح قرآنی عمل کنند و فکر اجتماعی نمایند و خواسته های جامعه اسلامی را خواسته فردی خود بدانند؛ خود را بگرداب فکر فردی انداخته یعنی بجان هم افتادند.
و در نتیجه، در کمترین فاصله زمانی، روش روشن صد در صد آزاد اسلامی تبدیل بیک امپراطوری تاریک قیصری و کسرائی گردیده و زنجیر استعباد و زور گوئی و ستمگری، دست و زبان جامعه حقیقی اسلام را بست!
البته این آقایان فرمان روایان با کمال تیزبینی نقاط ضعف کار خود را می دیدند بدست یکعده مزدور ماده پرست که مورد ارادت عامه مردم بودند فکر واقع بینی و حقیقت شناسی را از مغزهایشان بیرون کشیده و با تزریق و تلقین یک رشته افکار سست و واهی و بی اثر سر گرمشان نمودند و همتهای بلند و نهضتهای مترقب را میکشند و خفه میکردند.
و در اثر همین سیاست عامه مردم زندگی آزادانه اسلامی را بزندگی بردگان عهد باستان تفسیر کرده، و آئین پاک اسلام را همان زور گوئیهای فرمانروای وقت (ظل الله ها) و عدالت و امنیت اجتماعی دینی را همان کوبیدن کسی که بسلطان وقت گردنکشی کند و خاموش کردن هر صدای مخالفیکه بلند شود فرض میکردند!
و درس حقایق قرآنی در اثر مساعی آنان در همان مرحله الفاظ و حروف و نکات ادبی و یک بحثهای پر از تعصب مذاهب متنوغه که در اثر اختلافات اولیه پیدا شده بود واقف گردید و اگر احیانا کسی (یا کسانی) سر بلند کرده و با ندای وجدان نامی از حقائق قرآن بزبان میآورد پاسخش بدم شمشیر و چوبه دار و شکنجه هائیکه در کنج زندانهای تاریک در انتظار آنان بسر میبرد موکول میشد! اینها حقائقی است که هیچ مورخ منصف نمیتواند پرده برویش بکشد.
جامعه اسلامی بانحطاط اخلاقی و خمود فکری گرفتار شدند و در گرداب جهالت فرو رفتند، این وضع دیری نپائید که تمدن اروپایی با همه آرایش خود که چشم هر بیننده ای را خیره میکرد از مغرب طلوع کرد.
اروپائیها با همه وسائل استعباد و استعمار، که در رأس آنها آزادی در هر گونه شهوت رانی و سلاحهای مخرب و هولناک و از همه بالاتر تبیلیغات قرار داشت مجهز بودند، و با مؤثرترین وسائل بما تلقین کافی کردند که افکار علمی و روش زندگی ما در بازار جهان هیچگونه ارزشی ندارد. فکر فکراروپائیها، علمی و روش روش آنها، و زندگی عملی زندگی عملی آنها است، و برای ترقی در سیر انسانیت هیچ تکلیفی جز اینکه در فکر و عمل دنبال اروپائیها را گرفته و با تبعیت بی چون و چرا و تقلید کور کورانه پیش رویم نیست.
با این تلقین استقلال فکری اکثریت قریب باتفاق ما که صدها سال بود رو بضعف و انحطاط سیر میکرد بکلی از میان رفت و بقایای همت و اراده خود را هر چه بود باختیم، دیگر پیش ما انسانی جز غربیها، و دنیائی جز غرب و زندگی جز وضع حاضر اروپا و سعادتی جز روش ماده پرستی آنها نیست.
منطق اولیای امور و رهبران جامعه روشنفکران ما اینست که میگویند: امروز دیگر دنیای مترقی (یعنی اروپا) با تشریفات مذهبی موافق نیست مقروات جاریه ما باید دنیاپسند (یعنی اروپاپسند) باشد فلانی روشنفکر است (یعنی مانند اروپائیها تفکر دینی نمیکند،) و نظائر این سخنان زیاد است.
بالاخره کار ما باینجا کشیده که تاریخ حوادث دینی و تفسیر حقایق اسلام و قضاوت در باره آنها را نیز باید از غربیها پرسیده و یاد گیریم باید از اروپائی پرسید معنی دین چیست؟ معنی اسلام چیست؟ اسلام بچه پایه ای متکی است؟ ارزش معارف و قوانین اسلامی چه بوده و تأثیرش در سعادت زندگی تا چه بوده و تاثیرش در سعادت زندگی تا چه پایه است؟
خلاصه آنچه از افکار اروپائیان تراوش میکند و تا حدی تعلیمات ناقص دست خود که خودمان تاییدش میکند اینست که: دین یک سلسله اعمال تشریفی است که پس از مرگ انسان را خوش بخت میسازد و بنیادش روی خداشناسی است باین ترتیب که انسانهای اولیه که در عهد اساطیر زندگی میکرده اند در جهان با پدیده ها و حوداثی روبرو میشدند که علل و اسباب آنها برایشان قابل درک نبود: مانند روح و حالات روحی و حوادث آسمانی و حوادث عمومی دیگر مانند زلزله و طوفان و وبا و طاعون و نظائر آنها و در نتیجه چاره ای جز اثبات یک علت مجهولی فوق طبیعت بنام خدای جهان (که باید از مهر و رحمتش امید داشت از خشم و غضبش ترسناک بود) نداشته است.
نتیجه ای که از این میتوان گرفت اینست که: اکنون که بشر با نیروی شگرف علمی خود اکثر این مجهولات را حل کرده و مقدار ناچیزی هم که باقیست در شرف حل شدن است، دیگر برای دین و آئین اساسی باقی نمیماند که انسان با امید آن یا ترس از آن، زیر بار مقررات دینی برود، دیگر دین را جز یک سلسله تشریفات غیر واقعی نمیشود محسوب داشت!
و اگر یک اساس واقعی هم برای دین فرض شود نظر باینکه مقررات دینی تنها با جهان پس از مرگ سر و کار دارد نسبت بزندگی این جهان بی ارتباط است تنها جنبه تشریفاتی خواهد داشت، و در هر صورت مشکلات زندگی را از راه دانش و مصلحت وقت باید حل نمود نه از راه دین و منطق تقلیدی که یادگار عهد اساطیر است.
البته ما از کسانی که (با اصطلاح) از جانبی سر گرم مبارزه با طبیعت و مشغول رام کردن ماده سر کش و تسخیر فضا گشته و از جانبی دست بگریبان سیاستهای پیچیده و کشمکش های روزانه جهان پر آشوب بوده از جانبی مزه تعلیمات کلیسیا در قرون وسطی هنوز از کامشان نرفته است در خصوص دین تفسیری بهتر از این و نظری صائب تر از این توقع نباید داشته باشیم!
ولی اینقدر هست که قرآن کریم دین را بیک معنی دیگر تفسیر کرده و اساس آنرا بنحوی دیگر معرفی نموده و در توضیح و اثبات مقصد خود منطقی دیگر استعمال میکند.
بیان مطلب اینکه: ما بی اینکه کمترین تردیدی داشته باشیم باشعور فطری و وجدان خدادادی خود میفهمیم که سیر جهان هستی و گردش نظام آفرینش بدون هیچگونه استثناء روی قانون علیت و معلولیت جاری میباشد، نمیتوانیم باور کنیم که پدیده و حادثه ای که روزی نبوده و روزی دیگر بوجود میآید خود بخود و بیجهت بوجود آمده و جزئی از اجزای جهان قرار گیرد.
طبق همین نظر و موضوع هم آهنگی که در اجزای جهان آفرینش مییابیم هرگز شک نخواهیم داشت که همه اجزاء جهان در پیدایش و گردش زندگی یک پدیده (هر چه ناچیزتر هم باشد) دخالت داشته و مؤثر میباشد، کمترین حرکت و جنبشی از کوچکترین ذره ای از ذرات جهان معلول و محکوم موجودی اجزای جهان با نیروی فوق العاده ای که دارد بوده است و در این حادثه همه حوادث موجود جهان و همه حوادث گذشته تا جائی که از محاسبه ما بیرون است سهیم میباشد، این حقیقی است که فلسفه و علم آنرا با رساترین وسائل خود آفتابی نموده است.
و در نتیجه (ناگزیر) باید گفت که انسان (که یک پدیده جهانی و دارای آثار و اعمالی است) پدیده ای است مرتبط بهمه جهان بطوریکه هیچگونه استقلالی از خود نداشته و از وجود و ساختمان داخلی گرفته رفتار و کردار و هر گونه گردش زندگی او تحت تأثیر عوامل بیشمار و نیروی بیرون از اندازه جهان هستی که خود نیز جزئی از آنها است میباشد (یعنی اراده آفریدگار و پروردگار جهان).
انسان در هستی خود مانند قطره آبی است که جزء دریائی بیکران بوده و در شکم امواج خروشان آن در نهایت زبونی بدون کمترین مقاومت و سر کشی و بدون کوچکترین امتیاز تبعیت و فرمانبرداری را انجام داده و بالا و پائین میرود، راستی چه اندازه مسخره آمیز و مضحک است که ما جماعت بشر هوای نخوت در سر انداخته و باور کنیم که ما نیز استقلالی از خود داشته و با طبیعت مبارزه نموده و بتسخیر این جهان پهناور پرداخته و چرخ گردون را از هر جهت فاتحانه و قاهرانه بدلخواه خود بگردش در خواهیم آورد و پیوسته با پر و بال خیال از این خوابهای شیرین بپرواز درآئیم.
چه استقلال؟ و کدام دلخواه؟ و چطور مبارزه و پیروزی و قهر و غلبه؟ در صورتیکه هستی ناتوان ما و نیروی اندیشه ای که داریم و تنظیم فکر و موادی که جمع آوری میکنیم و وسائلی که بکار می بندیم و پدیده تازه ای که بدست میآوریم همه و همه تحت تأثیر تام این جهان پهناور و نیروی شگرف حیرت آور آن بوده و خلاصه ساخته و پرداخته آن میباشد.
و انتخاب و اراده ما جزئی است از صدها هزار اسباب و عواملی که در آن کار میکند و در عین حال از وسائل دستگاه آفرینش میباشد این دعاوی شاعرانه (با طبیعت سر کش مبارزه میکنیم و آن را بدلخواه خود رام میسازیم هر چه میخواهیم خواهیم آفرید!) نظیر دعاوی کسی است که در اثر محرومیتهائی که در زندگی نصیبش شده زبان بشکایت باز کرده و دستگاه آفرینش و آفریدگار را بباد انتقاد میگیرد: چرا دارائی من از دستم رفت؟ چرا صحت بدن از من گرفته شد؟ این چه ستمی است یگانه میوه دلم از کنارم رفت؟ این بیچاره مشتبه نیز خیال میکند که در برابر آفریدگار دستگاه آفرینش استقلالی دارد، حقوق حقه ای دارد که حتی دستگاه آفرینش حق دخالت در آن را ندارد، غافل از اینکه خودش و هر چه بخودش نسبت میدهد همه و همه از آن دستگاه آفرینش بوده و این استقلال و حقوق ادعائی که وی دارد پندارهائی است که از چهار دیوار خیال او بیرون نیست!
خلاصه در نتیجه اینکه انسان جزئی از جهان آفرینش و محکوم این سازمان است و این سازمانست که هر پدیده ای از پدیدهای خود را بوجود آورده و آن را بسوی کمال و رفع نواقص وجودیش رهبری مینماید.
اوست که دانه گندم را با قوا و وسائلی در داخل وجودش تجهیز کرده و بفعالیت وا داشته و از حالی بحالی و از وضعی بوضعی منتقل ساخت و بالاخره آن را یک بوته که کاملی دارای خوشه های متعددی است قرار میدهد اوست که با تجهیز و مراقبت هسته ناچیزی را درختی برومند میکند و همچنین اوست که بواسطه توازنی که در میان همه اجزای جهان بر قرار کرده برای هر موجودی یک راه رشد و کمال گذاشته که اگر در آن مجرا قرار گیرد همه اجزاء جهان موافق و مساعدش هستند وگرنه یک زندگی متناقص پیدا کرده و با مقاومت و مشاجره همگانی جهان روبرو شده و بالاخره وادار خواهد شد که بسیر طبیعی خود بر گردد ویا بکلی از بین رود (این مسئله بسیار قابل دقت است).
انسان نیز که با نوعیت خود یکی از اجزاء آفرینش میباشد، دستگاه آفرینش برای وی ساختمان مخصوصی تهیه کرده و زندگی ویژه تعیین نموده که در طی آن با تجهیزات مخصوصی که دارد نواقص وجودی خود را رفع نموده و بسعادت و کمال خود برسد، و البته روشن است که مقتضای تجهیزات وی زندگی اجتماعی و حیات دسته جمعی است.
قرآن کریم تشخیص میدهد که حیات انسانی حیاتی است جاودانی که با مرگ قطع نمی شود و در نتیجه باید روشی را در زندگی اتخاذ نماید که هم بدرد این سرای گذران و هم بدرد آنسرای جاویدان بخورد، راهی را برود که وی را بسر منزل سعادت دنیا و آخرت (هر دو) برساند، این روش همان است که قرآن بنام دین مینامد و این همان روش خواهد بود که از نیروی عمومی و اقتضای کلی دستگاه آفرینش الهام و سرچشمه میگیرد.
از بحثهای گذشته روشن شد که دین از نظر منطق قرآن یک روش زندگی اجتماعی است که انسان اجتماعی به منظور تأمین سعادت زندگی اتخاذ نموده باشد.
البته نظر باینکه زندگی انسان محدود باین جهان پیش از مرگ نیست این روش باید هم مشتمل بر قوانین و مقرراتی بوده باشد که با اعمال و اجزاء آنها سعادت و خوشبختی دنیوی انسان تأمین شود و هم مشتمل بر یک سلسله عقاید و اخلاق و عبادات است که سعادت آخرت را تضمین مینماید و نظر باینکه حیات انسان یک حیات متصل است هرگز این دو جنبه دنیوی و اخروی از همدیگر جدا نمی شوند.
و نیز روشن شد که اساس دین باید همان دستگاه واقعی آفرینش قرار گیرد نه امیال و عواطف بی بند و بار انسانی یعنی آنچه خلقت و آفرینش انسانی از حوائج و نیازمندی های وجودی دارد و برای رفع آنها با تجهیزاتی مجهز شده است در دین که یک روش اجتماعی است رفع آنها به طور عادلانه در نظر گرفته شود، نه آنچه خوش آیند و دلخواه انسان است بی اینکه دستگاه آفرینش آنرا تصویب کند، زیرا دلخواه حقیقی انسان همان است که از دستگاه آفرینش الهام و سر چشمه میگیرد نه یک رشته توهمات هوس آمیز از راه جهالت برایش مشتبه گردیده است.
و بعبارت ساده تر بنظر قرآن کریم باید در جامعه انسانی مقتضای حق (آنچه بحسب واقع باید کرد) اجرا شود نه مقتضای عواطف (خواسته های مردم با قطع نظر از نفع و ضرر حقیقی) مردم با یکنفر فرمانروای مطلق العنان !
از این جا است که اسلام معتقد است که در جامعه باید حقوق واقعی فرد فرد بدون استثناء مراعات شود ولی روشهای استبدادی معتقدند که باید در جامعه خواسته های یک فرمانروا اجرا گردد، و روشهای مختلف دمو کراسی، خواسته اکثریت جماعت (نصف افراد جامعه بعلاوه یک واحد) را مقیاس قرار داده و خواسته اقلیت (نصف منهای واحد) را بی ارزش قرار
داده والغاء مینمایند.
دامنه این بحث بسیار دراز ولی بهمین اندازه اکتفا گردید.

قرآن و قانون تنازع بقاء و انتخاب اصلح

بسیاری از علماء طبیعی معتقدند که همواره موجودات عالم طبیعت در تحت قانون تنازع بقاء و انتخاب اصلح درجات کمال را می پیمایند زیرا هر موجودی دارای قوا و نیروهائی است که برای حفظ آنها دائماً با موجودات دیگر در نزاع و جدال است و در این منازعه دائمی و دامنه دار که در میان افراد حیوانات و نباتات آشکارتر است آن نوعی فاتح میشود که قویتر میباشد؛ و باین ترتیب افراد و انواع ضعیفتر در این تنازع از میان رفته و افراد قویتر باقیمانده و انتخاب اصلح بعمل میاید و در نتیجه انواع تدریجاً و بطرف کمال سیر میکنند.
این دسته از دانشمندان برای اثبات مدعای خود از تجربیات علمی، و مطالعاتی که روی آثار موجودات دورانهای گذشته بعمل آمده استمداد میکنند، از جمله اینکه انقراض نسل بعضی از انواع حیوانات گذشته را که آثار آنها در نقاط مختلف زمین به دست آمده و امروزه نسل آنها منقرض شده است، بهمین راه توجیه میکنند.
ضمناً این دو قانون را از محیط موجودات عالم طبیعت باجتماع موجودات آزدای عمل از خود نداشته و سعی می نماید خود را با اوضاع محیط خود وفق دهد و همین اختلاف مناطق زمین و اوضاع جغرافیایی آن و سایر عوامل طبیعی باعث اختلاف انواع حیوانات و نباتات روی زمین گردیده است .
این دسته، کلیه مواردی که با دو اصل تنازع بقاء و انتخاب اصلح وفق نمی دهد با اصل تبعیت از محیطتوجیه می کنند و می گویند عوامل محیط آماده چنان تاثیری نبوده است.
ولی این فرضیه نیز موارد نقض بسیاری دارد، چه اینکه اصناف بسیاری از حیوانات و نباتات را می توان یافت که هنوز خود را کاملا با شرائط و اوضاع محیط تطبیق نکرده اند.
از این بیانات چنین نتیجه می گیریم که این اصول سه گانه اگر چه فی الجمله و درباره ای از موارد قبول هستند اما کلیت و عمومیت آنها را نمی توان پذیرفت و لذا نمیتوان آنها را بعنوان اصل کلی در همه جا مورد استفاده قرار داد.
بعلاوه اصول مزبور از نظر جنبه های اخلاقی و روابط اجتماعی باعث مفاسد زیادی میشود و ممکن است استنتاجات سوئی از آنها بشود، زیرا اصل تنازع بقاء وجود جنگ و کشمکشهای دائمی را امری طبیعی و غیر اجتناب و بطور خلاصه مجاز قلمداد میکند!
و اصل انتخاب اصلح حق حیات را از طبقات ضعیف اجتماع سلب کرده و اقویا را در تجاوزات خود محق میشمرد، و اصل تبعیت از محیط استقلال فکری و روحی انسان را از بین برده و پیروی از وضع محیط را در هر طبیعی و مجاز معرفی میکند!
اما آنچه از نظر اصول کلی فلسفی مسلم است اینست که اصل اساسی در تمام تغییرات و تحولات مادیات و همچنین در اصل پیدایش آنها؛ اصل علیت و معلولیت است، چه اینکه هر موجود مادی مطابق قانون علیت همواره در سایر موجودات تاثیر کرده و آنها را به صورت مشابه خود بیرون میآورد و بعبارات دیگر: از دیگری کم کرده و بر خود میافزاید و این موضوع طبعاً در مورد علل و معلولات مادی بصورت تنازع در عالم بقاء جلوه میکند.
از طرف دیگر در این تاثیر و تاثر مادی علل قویتر؛ تدریجاً در موجودات ضعیفتر تاثیر کرده آنها را از میان برده و بصورت خود بیرون میآورند و در نتیجه موجود قویتر باقیمانده و ضعیفتر از بین میرود، و این هم در حقیقت همان اصل بقاء اصلح است .
و نیز لازمه تاثیر و تاثر علت و معلولی اینستکه یک موجود تحت تاثیر علل و شرائطی که در محیط آنها قرار دارد واقع میشود و این همان اصل تبعیت از محیطاست.
خلاصه اینکه ریشه این اصول سه گانه را میتوان در قانون مسلم علیت و معلولیت پیدا کرده ولی با این قید که صحت آنها فقط در مواردی است که این قانون حکومت میکند یعنی در مواردی که تأثیر و تأثر علیت و معلولی وجود دارد و لذا مواردی که این قانون در آن حکم فرما نیست موارد نقض آن اصول خواهد بود.
اما از نظر قرآن: بعضی از مفسرین چنین گمان کرده اند که آیات ذیل از قرآن مجید اشاره باصل تنازع بقاء و انتخاب طبیعی است:
1- انزل من السماء ماء فسالت اودیة بقدرها فاحتمل السیل زبداً رابیاً و مما یوقدون علیه فی النار ابتغاء حلیة او متاع زبد مثله کذلک یضرب الله الحفق و الباطل فاما الزبد فیذهب جفاء و اما ما ینفع الناس فیمکث فی الارض کذالک یضرب الله الامثال .(1)
(خداوند از آسمان آبی فرستاد و در هر سیل گیری باندازه آن جاری شد و سیلاب کفی بر بالای خود برداشت، و از (فلزاتی) که برای تحصیل زینت یا متاع ذوب میکنند نیز کهائی پدید می آید، خداوند این گونه برای حق و باطل مثال می زند، اما کفها بزودی از میان میروند ولی آنچه بحال مردم مفید است باقی میماند اینچنین خداوند مثالها میزند).
آنها معتقدند که طبق این آیه شریفه سیلاب حوادث و تنازع بقاء همواره کفهای باطل و انواع ناتوان اجتماع را طرد و نابود کرده و حق، یعنی انواع کاملتر که تمدن و روح اجتماع بهتر میتواند در آنها ریشه بگیرد باقی میگذارد.
2- اذن للذین یقاتلون بانهم ظلموا وان الله علی نصرهم لقدیر الذین اخرجوا من دیارهم بغیر حق الا ان یقولوا ربنا الله و لو لا دفع الله الناس بعضم ببضهم ببعض لهدمت صوامع و بیع و مساجد یذکر فیها اسم الله کثیراً و لینصرن الله من ینصره ان الله لقوی عزیز. (2)
(بآنهائیکه ستم است اجازه جنگ داده شده و خداوند تواناست که آنها را یاری کند و اگر خداوند بعضی را بوسیله بعضی دفع نکند صومعه ها و معابد یهود و مساجدی که نام خدا را فراوان در آن میبرند ویران میگردد و خداوند یاری میکند کسانی را که او را یاری کنند و خداوند قادر و قاهر است).
صدر این آیه نیز بعقیده آنها اصل تنازع را می پروراند و ذیل آن اشاره به انتخاب اصلح است.
2- ... ولولا دفع الله الناس بعضهم ببعض لفسدت الارض ولکن الله ذو فضل علی العالمین (3)
(اگر خداوند جمعی را بوسیله جمع دیگر دفع نکند فساد زمین را فرا می گیرد ولی خداوند بر جهانیان فضل و بخشش دارد).
این آیه را نیز اشاره بهر دو اصل می دانند.
اما آنچه مسلم است اینستکه این دو اصل - همانطور که سابقاً هم اشاره شد - فی الجمله صحیح و در بعضی از موارد قابل قبولند، و نمیتوان انکار کرد که قرآن این حقایق و امثال آنها را اجمالاً تأیید می کند ولی آیات مزبور هیچگونه دلالتی بر این دو اصل ندارند.
زیرا آیه اول همین اندازه میرساند که حق همیشه پایدار و بر قرار میماند و باطل از میان میرود و دوام و بقائی ندارد، اعم از اینکه تنازعی در میان این دو بوقوع پیوندد یا نه؛ و اتفاقاً در مثالی که در مورد آیه ذکر شده (مثال سیل و کفها و بقایای سیل) هیچگونه تنازعی وجود ندارد و اساس آن مثال بر بقاء حق و فناء باطل است کفهای بی مصرف و باطل کم کم از میان میروند و بقایای سیل (خاکها پر استعدادی که از خود باقی می گذارد و انواع نباتات در آن نمو می کند) باقی می مانند.
در آیه دوم و سوم اگر چه اشاره ای به تنازع طرفداران حق و باطل و پیروزی پیران حق شده است، ولی این پیشرفت نه از نظر اینست که تابعین حق از نظر قوای طبیعی نیرومندتر و مجهزترند (آنطور که اصل تنازع و انتخاب اصلح اقتضاء میکند) بلکه از جهت تأیید و نصرت الهی است، مخصوصاً در آیه دوم بحث از دسته ای از طرفداران حق شده که از حیث قوای مادی ضعیف تر و ناتوانتر، این مطلب با دقت در مفاد آیات کاملا روشن میشود، خلاصه اینکه آیات مزبور دلالتی بر اصل تنازع و انتخاب اصلح ندارند.
ما معتقدیم: اصلی که اجتماع بشریت بر محور آن دور می زند اصل استخدام است و آیه اخیر نیز اشاره بآن میکند.
توضیح اینکه هر فرد انسان مطابق غریزه فطری و میل طبیعی همواره میخواهد از قوای دیگران بنفع خود استفاده کند، و چون هیچ فردی حاضر نیست قوای خود را برایگان در اختیار افراد دیگر بگذارد نتیجه این می شود که هر کس بسهم خود چیزی از نیروهای خود را در اختیار دیگران گذارده تا از نتائج قوای دیگران بهره مند گردد، بنابراین اصل استخدامبه تشکیل اجتماع تعاونیمنتهی میشود.
این مصالحه دائمی در قوای خدادادی که دائماً در میان افراد جامعه بشریت جریان دارد ضامن حفظ و ترقی و تکامل آنست و آنچه باین معنی کمک کند چون متکی بیک اصل غریزی است پایدار میماند.
بعکس، آنچه بر هم زننده اساس اجتماع تعاونی بوده و بزبان قرآن موجب فساد در زمین باشد با این غریزه فطری و ناموس طبیعی سازگار نیست و دوام ندارد.
این نکته قابل توجه است که قرآن میگوید: خداوند بوسیله عده ای از عده دیگری جلوگیری می کند تا فساد زمین را فرا نگیرداین همان روح اجتماع تعاونی است که ملازم با حفظ کثرت و بقاء اجتماع است، نمی گوید: خداوند عده ای را بوسیله عده دیگر نابود میکند که معنی تنازع بقاء و مستلزم باقی ماندن یک صنف و از بین رفتن دیگری و بهم خوردن کثرت و اجتماع باشد (دقت کنید).