بهار روح (استاد مطهری و نسل جوان)

نویسنده : محمد صالحی

فصل اول: توحید

1- چرا از نظر منطق قرآن، شیطان با این همه عبادت از کافران محسوب گشته است؟

برای جواب این سوال لازم است اول مراتب تسلیم را بیان کنیم:
اساسی ترین شرط سلامت قلب، تسلیم بودن در مقابل حقیقت است. تسلیم سه مرحله دارد: تسلیم تن، تسلیم عقل، تسلیم دل.
زمانی که دو حریف با یکدیگر نبرد می کنند و یکی از طرفین احساس شکست می کند ممکن است تسلیم گردد. در این گونه تسلیم ها، معمولا حریف مغلوب دستهای خود را بعنوان تسلیم بالا می کند و از ستیز و جنگ باز می ایستد و در اطاعت حریف در می آید یعنی هر طوری که حریفش فرمان دهد عمل می کند.
در این نوع از تسلیم، تن و جسم تسلیم می شود اما فکر و اندیشه تسلیم نمی گردد، بلکه در فکر تمرد (سرکشی) است، دائما می اندیشد که چگونه ممکن است فرصتی بدست آورد تا دوباره بر حریف چیره گردد. این وضع عقل و فکر او است و از لحاظ عواطف و احساسات نیز دائما به دشمن نفرین می فرستد. اینگونه از تسلیم که تسلیم بدن است منتهای قلمروی است که زور می تواند تسخیر کند.
مرحله دیگر تسلیم عقل و فکر است. قدرتی که می تواند عقل را تحت تسلیم درآورد منطق و استدلال است. در اینجا از زور بازو کاری ساخته نیست. هرگز ممکن نیست که با کتک زدن، به یک دانش آموز فهمانید که مجموع زوایای مثلث برابر با دو قائمه است. قضایای ریاضی را با استدلال باید ثابت کرد و راهی دیگر ندارد. عقل را فکر و استدلال، تسخیر و وادار به تسلیم می کند. اگر دلیل کافی وجود داشته باشد و بر عقل عرضه شود و آن را فهم کند، تسلیم می گردد ولو آنکه همه زورهای جهان بگوید تسلیم نباش.
سومین مرحله تسلیم، تسلیم قلب است. حقیقت ایمان تسلیم قلب است. تسلیم زبان یا تسلیم فکر و عقل اگر با تسلیم قلب توام نباشد ایمان نیست. تسلیم قلب مساوی است با تسلیم سراسر وجود انسان و نفی هر گونه جحود و عناد.
ممکن است کسی در مقابل یک فکر، حتی از لحاظ عقلی و منطقی تسلیم گردد ولی روحش تسلیم نگردد. آنجا که شخص از روی تعصب، عناد و لجاج می ورزد و یا به خاطر منافع زیر بار حقیقت نمی رود، فکر و عقل و اندیشه اش تسلیم است اما روحش متمرد و طاغی و فاقد تسلیم است و به همین دلیل فاقد ایمان است زیرا حقیقت ایمان همان تسلیم دل و جان است. خدای متعال می فرماید:
یا ایها الذین امنوا ادخلوا فی السلم کافة و لا تتبعوا خطوات الشیطان(1) ای کسانی که ایمان آورده اید، در قلعه سلم(2) داخل شوید و گامهای شیطان را پیروی نکنید.
یعنی روحتان با عقلتان جنگ نکند، احساساتتان با ادراکاتتان ستیز ننماید.
داستان شیطان که در قرآن کریم آمده است نمونه ای از کفر قلب و تسلیم عقل است. شیطان خدا را می شناخت، به روز رستاخیز نیز اعتقاد داشت، پیامبران و اوصیاء پیامبران را نیز کاملا می شناخت و به مقام آنها اعتراف داشت، در عین حال خدا او را کافر نامیده و درباره اش فرموده است:
و کان من الکافرین(3)
و از کافران بود
دلیل بر اینکه از نظر قرآن، شیطان خدا را می شناخت این است که قرآن صریحا می گوید: او به خالقیت خدا اعتراف داشت؛ خطاب به خداوند گفت:
خلقتنی من نار و خلقته من طین(4)
مرا از آتش آفریدی و آدم را از گل
و دلیل بر اینکه به روز رستاخیز اعتقاد داشت اینست که گفت:
انظرنی الی یوم یبعثون(5)
پروردگارا مرا تا روز رستاخیز مهلت بده
و دلیل بر شناخت وی انبیاء و معصومین را این است که گفت:
فبعزتک لاغوینهم اجمعین الا عبادک منهم المخلصین(6) به عزت تو قسم که همه فرزندان آدم را گمراه می سازم مگر بندگان خالص شده ات را
که مراد اولیاء خدا و معصومین از گناه هستند. شیطان آنان را نیز می شناخته است و به عصمت آنان هم معتقد بوده است پس معلوم می شود: تنها شناسایی و معرفت، یعنی تسلیم فکر و ادراک؛ برای اینکه موجودی مومن شناخته شود کافی نیست چیز دیگری لازم است. و شیطان دلش در برابر درک عقلش قیام کرد و از قبول حقیقت اباء و استکبار نمود. تسلیم قلب نداشت.(7)

2- آیا تقوا (خداترسی) موجب محدودیت انسان می شود؟

از نظر نهج البلاغه تقوا حالتی است که به روح انسان شخصیت و قدرت می دهد و آدمی را مسلط بر خویشتن و مالک خود می نماید.
در نهج البلاغه بر این تاکید شده است که تقوا حفاظ و پناهگاه است نه زنجیر و زندان و محدودیت. بسیارند کسانی که میان مصونیت و محدودیت فرق نمی نهند و با نام آزادی و رهایی از قید و بند به خرابی حصار تقوا فتوا می دهند.(8)
(این مساله مانند حجاب می ماند که برای زن مصونیت است، نه محدودیت. ولی متاسفانه بعضی کوته فکران نادان و دشمنان دانا برای اینکه حجاب خود را از میان بردارند می گویند حجاب مانع پیشرفت زن در عرصه اجتماع است.)
گاهی خیال می شود که اگر انبیا و مذهبهای آسمانی ما را به عبادت خدا دعوت می کنند این با آزادی انسان مخالف است، اما باید توجه داشت که ساختمان انسان جوری آفریده شده که بدون عشق و پرستش و انس و امید نمی تواند زندگی کند، احساس علاقه و پرستش در او نهفته شده و اگر این احساس به رهبری انبیاء هدایت نشود سر از پرستش بتها و اجرام آسمانی و پرستش انسانها و طاغوت که در می آورد.
بنابراین عبودیت و بندگی خدا یک اشباع صادقی است که جلوی اشباع های کاذب را می گیرد و مسیر عشق و پرستش را از انحراف نجات می دهد.(9)