فهرست کتاب


گفتار امیرالمؤمنین علی (ع) جلد دوّم همراه با ترجمه فارسی هدایة العلم و غررالحکم

سید حسین شیخ الاسلامی

خرد

1- خرد شرفی است گرامی که کهنه نمی شود.
2- خرد خصلتی است که به سبب علم و تجربه ها زیاد می شود.
3- خرد و دانائی، در یک رسن همراهند، از یکدیگر جدا نمی شوند و تباین ندارند.
4- خرد بی نیازترین توانگری و نهایت برتری در آخرت و دنیاست.
5- خرد نیکوترین زینت، و علم بلندترین مزیت است.
6- خرد بیخ دانش، و داعی فهم و دریافت است.
7- خرد نفع و سود است، و دانش بلندی، و شکیبائی دفع نمودن است سختی و مصائب را (یا سبب دفع مصائب گردد).
8- خرد دوست مؤمن، و دانش وزیر او، و شکیبائی سر لشکر او، و عمل کارگزار اوست (و این روشن است که دوست صلاح دوست را خواهد و او را بسوی آن رهبری کند، و علم هم گرانی و سنگینی او را به دوش کشد، و صبر هم که فرمانده باشد لشکر با پیروزی روبرو خواهد گردید، و عمل هم گردان یا برای تربیت و تأدیب او نصب شده است).
9- خرد سردار لشکر پروردگار است، و خواهش رهبر لشکر شیطان، و نفس کشیده شونده میان آن دو، پس هر یک از آنها که غالب شود نفس در جای آن خواهد بود.
10- خرد و خواهش دو ضدّند، تأیید کننده عقل علم است، و آرایش دهنده شهوت هوا و هوس خواهد بود، و نفس محل نزاع میان آن دوست، پس هر کدام که غلبه نماید نفس در طرف آن قرار خواهد گرفت.
11- داشتن عقل به این است که میانه روی نموده پس اسراف ننمائی، و وعده کنی پس خلف ننمائی، و چون به خشم آمدی بردباری پیشه کنی.
12- عقل آنست آنچه را که می دانی بگوئی، و به آنچه که می گویی عمل نمائی.
13- خرد (یا علم) هدایت کرده، و به فلاح می رساند، و نادانی گمراه کرده و به هلاکت می اندازد.
14- عقل دوستی است ستایش شده.
15- راه راست را از عقل طلب نموده، و با خواهش مخالف کن تا پیروزمند شوی.
16- عقل خود را بند نما (یعنی مگذار بسبب غلبه هوا و هوس فاسد گردد، و یا آن را دانا گردان)، و کار خود را مالک شو، و با نفست پیکار نما، و کوشش خود را در عمل برای آخرت بکار بر.
17- کجایند عقلهائی که چراغهای هدایت را افروخته اند؟ (و یا همراه چراغهای هدایتند).
18- افزونترین عقل راه یافتن یا رسیدن به حق است.
19- برترین نعمتها عقل است.
20- اول عقل دوستی کردن است (چون با دوستی انسان می تواند به بسیاری از هدفهای خود برسد).
21- افزونترین عقل ادب است (به این معنی که رعایت آداب شرع و سنن و آداب مستحسن میان مردم را بنماید).
22- افزونترین عقل دوری گزیدن از بازی است.
23- افزونترین عقل شناسائی آدمی است نفس خود را، پس کسی که نفس خود را شناخت دانا شد، و هر که نشناخت آن را گمراه گردید.
24- افزونترین عقل عبرت و پند گرفتن، و افزونترین دور اندیشی پشت قوی کردن (به وسیله فرد یا جمعیت یا اتخاذ طریق احتیاط)، و بزرگترین کم عقلی و حماقت فریب خوردن است.
25- افزونترین حظ و نصیب مرد عقل اوست، اگر خوار شود عقل او را عزیز دارد، و اگر ساقط شود و در مهلکه افتد عقل او را بر دارد و بلند گرداند، و اگر گمراه شود او را ارشاد کرده، و اگر سخن گوید عقل او را راست دارد نگذارد خطائی کند.
26- براستی که خدای سبحان دوست دارد عقلی را که غلط و خطائی نداشته، و عمل طبق شریعت مقدسه را.
27- براستی کسی که خداوند عقلی استوار، و کرداری مستقیم روزی او فرموده، پس در حقیقت در نزد او نعمت را آشکار ساخته، و بر او منّت را (و نعمتی که گنجایش آن را دارد که به آن منت بگذارند) بزرگ گردانیده است.
28- زیرکی و خرد زینت است، و حماقت عیب و ننگ است.
29- عقل و زیرکی نزدیکی و قرابت، و حمق و کم عقلی غربت خواهد بود.
30- خرد شفاء، و کم عقلی بدبختی است.
31- خردها موهبتی بوده، و ادبها به دنبال رفتن و کسب حاصل می شود.
32- خرد باعث برتری و افزونی رتبه انسان است.
33- خرد (رسولی است از جانب حق، و یا) رسول (مطلب) حق است.
34- خرد دوستی است بریده شده (که اکثر مردم خود را از آن بریده اند و با آن رابطه ندارند).
35- خرد مصلح هر کاریست.
36- خرد و دریافت صحیح فریب نمی خورد.
37- خرد و شعور خواننده و داعی فهم و ادراک است.
38- خرد محکم ترین زیربناء است.
39- عقل افزون ترین امید داشته شده است (یعنی انسان باید امیدش به خردش باشد که با رجوع به آن کاری را انجام دهد).
40- خرد فکر و روش را نیکو می گرداند.
41- خرد چشمه خیر و نیکی است.
42- خرد (و عاقلی) نگهداشتن تجربه و آزمایش هاست.
43- خرد نیکوترین زینت است.
44- خرد موجب دوری از معاصی می شود.
45- خرد مرکب علم است.
46- خرد شمشیری است برنده.
47- خرد شریفترین برتریست.
48- خرد جامه جدیدی است که کهنه نمی شود، (یعنی همیشه تازه و وسیله پوشش عیوب است).
49- عقل (آدمی را) از بدی پاکیزه کننده، و به نیکوئی فرمان دهنده است.
50- عقل هر کجا باشد الفت دهنده، انس گرفته شده است.
51- عقل درختی است که میوه آن سخاوت و حیاء است.
52- عقل زینتی است برای کسی که روزی داده شده است، (یعنی خداوند به او عقل داده باشد).
53- عقل در غربت نزدیکی است، (یعنی خردمند گویا در شهر دور غریب نیست چون می داند چگونه سلوک نماید).
54- عقل بالا رونده است به اعلی درجات (بهشت یا به اعلی مراتب شرافت و یا به آسمان هفتم، کنایه از این است که خردمند دارای ترقی کامل است).
55- براستی که من هرگاه در مردی خوئی از خصلتهای خوب را محکم یافتم او را به جهت آن یک خصلت برداشته (و او را می پذیرم و مشمول عنایات خود نموده) و او را برای نداشتن غیر از آن خصلت (از خوی های پسندیده) بخشیده، ولی او را به جهت نیافتن عقل و نداشتن دین نخواهم بخشید، زیرا جدائی از دین مفارقت از ایمنی بوده و زندگانی با ترس خوش آیند نیست، و نبود خرد نبودن حیات است (و زمانی که حیات متصور نبود پس چنان افرادی مرده هستند) و با مردگان معاشرت نشاید.
56- براستی که تو به عقل خود سنجیده می شوی (هر اندازه تعقل آدمی زیادتر گردد ارزش و بهاء او بیشتر خواهد بود) پس آن را با علم زیاد گردان.
57- جز این نیست که خرد دوری گزیدن از گناه، و نظر کردن در عاقبت ها، فرار گرفتن به سبب دوراندیشی خواهد بود.
58- آفت عقل خود بینی است (چون خود بین عقل خود را بالاتر از دیگران داند به همین جهت عجب به خردش آفت رساند).
59- هرگاه عقل تمام گردید سخن گفتن کوتاه و کم خواهد شد.
60- هرگاه عقل کامل گردید خواهش ناقص خواهد شد (چون عقل آدمی را به سوی منافع و مصالح سوق خواهد داد).
61- به وسیله عقل (و به کار بردن آن) ته حکمت (و مسائل دقیقه علوم حقه و دانائی صحیح رفتار و کردار) استخراج می شود.
62- به وسیله عقل به کارهای خیر (و ثواب و پاداش آنها) رسیده می شود.
63- به سبب عقل صلاح حال خلق حاصل خواهد شد.
64- به وسیله وفور عقل بردباری زیاد خواهد گردید.
65- به واسطه عقلها (آدمی) به عوج (کارها و یا) علمها خواهد رسید (پس آدمی باید عقل خود را بکار برد و از کاهلی دوری نماید).
66- به سبب ترک آنچه بکار تو نیاید و برای تو مفید نباشد عقلت تمام خواهد بود (یعنی دلیل تمامی عقل می شود).
67- به عقل و خردمندی است کمال نفس.
68- به وسیله عقل است صلاح هر امری.
69- تمامی عقل (و یا تمامی عمل) کامل کردن آنست (به وسیله علم و فکر و تدبیر و یا خالص گردانیدن آن و چیزی از آن جا نگذاشتن).
70- تزکیه مرد عقل اوست (یعنی پاکیزگی تنها با لباس نظیف نبوده اگر عقلش را بکار برد او پاکیزه است).
71- میوه خرد استقامت (و راست ایستادن بر حق) است (در هر بابی).
72- میوه عقل لازم بودن حق و از آن جدا نشدن است.
73- میوه عقل همنشینی با نیکان است (در دنیا و آخرت).
74- میوه عقل عمل کردن است برای رستگاری.
75- میوه عقل مدارا کردن با مردم است.
76- میوه عقل (راستی در هر باب یا) راست گوئی است.
77- ثمره عقل دشمنی دنیا و کوبیدن خواهش و غلبه بر آن است.
78- سه چیز است که به وسیله آنها عقلهای مردان آزمایش می شود: آنها مال و ثروت، ولایت و حکومت، مصیبت، (چون وقتی انسان به هر سه و یا به یکی از اینها مبتلا گردید غالباً عوض خواهد شد خود را گم می کند).
79- سه چیز است که بر عقلهای ارباب آنها دلالت و راهنمائی می کنند: فرستاده (مأمور و واسطه)، و کتاب (نوشته و نامه)، و هدیه (کادو) (که از این سه آدمی می تواند به عقل کامل و یا ناقص ارباب آن پی ببرد، زیرا هر اندازه پیغام آور، و نامه، و هدیه در سطح بالا باشد عقل صاحب آن در مرتبه بالا قرار دارد، و چون در سطح پائین باشد عقل او در رتبه پائین قرار خواهد گرفت).
80- نیکوئی عقل زیبائی ظاهرها و باطن هاست.
81- نیکوئی عقل افزون ترین پیشرو است.
82- حد و حقیقت خرد نظر کردن (و اندیشیدن در سرانجام کارهای دنیوی و اخروی) و خوشنودی به آنچه تقدیر الهی بر آن جاریست.
83- بر هر عقل علیل و یا غل شده به هوا و هوس حرام است که به حکمت (علم راست و درست) منتفع گردد (چون اسیر بند هوس خواهد بود).
84- حد و میزان عقل جدا شدن از دنیا و پیوستن به آخرت است.
85- نگهداشتن عقل به مخالف خواهش و روگردانیدن از دنیاست.
86- بهترین موهبت ها (از جانب خدای تعالی) عقل است.
87- دلیل و نشانه عقل (آدمی) گفتار اوست (یعنی از سخن مرد اندازه عقل او ظاهر می شود).
88- رفتن عقل بین هوا (یعنی خواهش چیزی که حاصل نباشد) و شهوت است.
89- عقل خود را به ادب افروخته کن چنانکه آتش به وسیله هیزم افروخته می شود.
90- سنگینی و وقار عقل در خوشنودی و اندازه آزمایش می شود (هر اندازه عقل آدمی زیادتر باشد در شادی و اندوه کمتر از جا بر آید).
91- زیادتی عقل رستگاری بخشد.
92- شش چیز است که عقلهای مردان به آنها آزمایش می شود: همراهی، و حکومت، و معزولی، و بی نیازی، و درویشی.
93- شش چیز است که عقل های مردم به آنها آزمایش می شود: بردباری در وقت غصب، و شکیبائی در نزد ترس (از بلاها و مصائب) و میانه روی در نزد خواهش، (که در طلب آن افراط و تفریط نکند) و تقوای الهی در هر حال، و نیکوئی مدارا سازش، و کمی جدال و ستیزه.
94- صلاح عقل ادب است.
95- دوست هر مردی عقل او، و دشمنش جهلش می باشد.
96- گمراهی عقل (آدمی را) از راه راست و درست دور گردانده و معاد را فاسد می نماید (پس باید انسان در سنجیدن عقل خود با افکار عقلمندان و روشنفکران کوشا باشد و بر عقل و فکر خویش اعتماد چندان نکند تا برایش یقین حاصل شود).
97- گمراهی عقل سخت ترین گمراهی، و خواری نادانی بزرگترین خواری (و یا لغزش نادانی بزرگترین لغزش) خواهد بود.
98- بر تو باد به عقل (و عمل به مقتضای آن) زیرا که هیچ مالی سودمندتر از آن نیست.
99- در وقت امتحان و آزمایش (یا در نزد حیرانی) عقل های مردان ظاهر می شود.
100- در نزد بی تأمل حرف زدن عقلهای مردان آزمایش می شود (یعنی در سخن اول باید فکر و درنگ کرد آنگاه سخن گفت).
101- در نزد فریب دادن طمعها و امیدها عقلهای نادانها فریب خورده و خردهای مردان آزمایش می گردد.
102- نشانه عقل مدارا کردن با مردم است.
103- عقل مرد نظام (و باعث انتظام احوال دنیوی و اخروی) او، و ادبش قوام و بر پای دارنده او (از لغزشها) و راستی او پیشوا (که در هر باب باید از او پیروی کند) و شکرش تمامی و کمال اوست.
104- عقلهای فضلاء (افراد دانشمند) در کنار قلمهای آنها می باشد (یعنی از نوشته های آنان عقلهایشان معلوم می گردد).
105- نهایت فضل و کمال مرد نیکوئی عقل اوست.
106- نهایت عقل اعتراف به نادانی است (یعنی انسان چیزی را که نمی داند بگوید نمی دانم و خود را نادان حساب کند).
107- خصلت و خوی عقل (آدمی را) بر بکار بردن عدالت میراند و وادار می سازد.
108- خصلت و خوی عقل از کار زشت ابا دارد.
109- از حکمت سود برنده نیست عقلی که به خشم و شهوت بیمار باشد.
110- پرده عیبها عقل است.
111- از دست دادن عقل بدبختی است (ممکن است مراد این باشد کسی که خدا عقل طبیعی او را از او گیرد و یا فردی که عقل مسموع و کسی را از دست دهد او بدبخت خواهد بود).
112- فساد عقل فریب خوردن به خدعه و مکرهاست.
113- فضیلت عقل بی رغبتی نسبت به دنیاست.
114- گاهی عقل تنها گمراه می شود (یعنی باید در کارها مشورت نمود).
115- بسا ذلیل و خواری که او را عقلش عزیز گردانیده است.
116- بسا عقل اسیر و گرفتاری که در نزد خواهشی فرمانفرما باشد. (یعنی هوا و هوس بر آن غالب باشد).
117- بس است برای عقل توانگری.
118- برای عقل مرد (آدمی) کفایت می کند اینکه در مطلب های خود اجمال بکار برد و میانه رو باشد.
119- از عقل تو تو را کفایت نموده آنچه را که برایت راه راست یافتن تو را از گمراهیت آشکار سازد.
120- از برای عقل خود اجابت کننده، و برای خواهشت تأخیر اندازنده باش.
121- هر اندازه عقل مرد (آدمی) زیاد گردد ایمانش به قضاء و قدر قوی گشته، و حوادث زیان رساننده را سبک می شمارد.
122- کسب عقل (و فائده مهمی که از آن بدست آید) باز داشتن اذیت و آزار است.
123- چگونگی کار دلالت بر مقدار عقل دارد، بنابراین برای آن نیکو برگزین، و زیاد بر آن احتیاط نما (یعنی با فکر تأمل بسیار عملی را انجام ده).
124- کسب عقل (و نفع اهم آن) عبرت گرفتن و احتیاط و پشت قوی کردن بوده و کسب جهل (بی عقلی) غفلت و فریب خوردن است.
125- کمال مرد (آدمی) عقل او و ارزش و بهائش فضل او خواهد بود.
126- کمال انسان عقل است (یعنی به این است که عقلش را بکار اندازد).
127- برای هر چیزی منتهی و غایتی است، و منتهی و غایت مرد عقل اوست.
128- برای هر چیزی زکاتی است و زکات عقل متحمل شدن (بی ادبیهای) جهال است.
129- هرگز عقل زینت داده نمی شود تا آنکه بردباری وزیر آن گردد.
130- اگر عقل صحیح باشد هر آینه هر مردی مهلت (ایام حیات) خود را غنیمت شمرد (و بیهوده عمر خویش را نگذراند).
131- هر که از عقل یاری جوید او را یاری کند.
132- هر که از عقل یاری طلبد او را به راه راست وادارد.
133- هر که عقلش کم باشد سخن گفتن او بد باشد (علامه خوانساری - رحمه الله - فرموده یعنی سخن گفتن با او بد باشد).
134- هر که برای او عقلی نباشد به او امیدوار مباش.
135- هر که عقلش کامل باشد خواهش ها را خوار سازد.
136- از محکمترین اسباب عقل ترحم بر نادانهاست.
137- از کمال نعمتها (و تمامیت آن) وفور عقل است.
138- از عقل است دوری از اسراف و نیکوئی تدبیر.
139- از بهترین (به حساب آمده) زیور یافتن به حلم (یا به علم) است.
140- صلاح خلائق خرد است.
141- بر عقل هر مردی به آنچه بر زبانش جاری می گردد استدلال می شود.
142- بر عقل مرد به نیکوئی گفتارش، و بر پاکی اصل و نژادش به نیکوئی کردارهایش استدلال می شود.
143- بر عقل مرد به بسیاری وقار و سنگینی او و نیکوئی تحمل او (مخارج مردم را) و بر گرامی بودن اصل و نژاد به نیکوئی افعال او استدلال می شود (و می توان پی برد).
144- هر که عقلش بر خواهشش غلبه نماید رستگار گردد.
145- هر که خواهش او بر عقلش غلبه کند رسوا شود.
146- هر که عقل را از دست دهد خواری از او در نگذرد (البته خوار گردد).
147- هر که عقل او را بنشاند (که صلاح کارش نباشد) جهل او را بپا دارد (چنانکه گویند: کاری که به عقل برنیاید دیوانگی در آن بباید مرحوم خوانساری احتمال دیگر داده که به نظر صحیح نمی آید، فرموده: کسی که برای عقل و قیام به فرمان او برنخیزد او را جهل از برای قیام به فرمان خود).
148- فزایش نیابد و یا پاکیزه نگردد در نزد خدای سبحان مگر عقلی که (به خیر و شر و به علوم و معارف) عارف بوده، و نفسی که از دنیا روگردان و بی رغبت باشد.
149- چیزی نیکوتر از عقلی که با علم باشد، و علمی که با حلم باشد، و حلمی که با قدرت (بر انتقام) باشد نخواهد بود.
150- بر عقل مرد به زیور یافتن به پاکدامنی، و قناعت استدلال می شود.
151- هیچ توانگری مانند عقل نیست.
152- هیچ عقلی مانند تجاهل نیست (که آدمی در مقابل بی ادبی دیگران خود را به نفهمیدن زند).
153- عقل و هوا و هوس جمع نمی شود.
154- نیست مالی نفع دهنده تر از عقل.
155- نیست جمالی زینت دارتر از عقل.
156- نعمتی افزونتر از عقل نیست.
157- عقل به کسی که از او نصیحت طلبد غشّ نخواهد نمود.
158- خیری نیست در عقلی که بردباری همراه آن نیست.
159- نیست بیماری سنگینی کننده تر از کمی عقل.
160- دینی نیست برای کسی که برای او عقلی نیست.
161- هر که عاقلی را ضایع کند (چنین کاری) بر ضعف عقلش دلالت می کند.
162- هر که عقلش را بر خواهشش مقدم دارد کوشش های او نیکو خواهد گردید.
163- هر که مالک عقل خود شود (و عقل در فرمانش باشد) حکیم می باشد.
164- هر که به وسیله عقلش عبرت گرفته یا چیزها را بسنجد عارف گردد.
165- هر که عقلش قوی باشد عبرت بسیار گیرد.
166- از (آثار) عقل است توشه گرفتن برای روز بازگشت.
167- از دلیلهای عقل است درست سخن گفتن.
168- از علامت های عقل عمل کردن به شیوه عدل و عدالت است.
169- فضائل و افزونی های مرتبه را چیزی مانند خرد زیبا نگرداند.
170- هیچ چیزی را خداوند سبحان میان بندگانش افزونتر از عقل تقسیم ننموده است.
171- خداوند سبحان عقلی را به مردی به ودیعه و امانت نگذاشته مگر برای آنکه او را یک روزی به سبب آن (از بلاء و گرفتاری ها خلاصی بخشد.
172- ملاک امر (و ریشه هر کاری) عقل است.
173- با عقل (و تأمل در کار) بردباری زیاد می شود.
174- میز و امتیاز مرد عقل او، و جمال و زیبائی او مروت او خواهد بود.
175- هر که از عقل موجود و حاضر در نزد خود عاجز باشد (که نتواند حقائق را دریابد و یا از آن نفع برد، و یا در حیاتش به وسیله آن بهره مند شود و یا مانع ورادع او باشد) پس او از غائب آن (عقل دیگری که بعد پدیدار گردد (عقل مسموع) و یا عقل دیگران) عاجزتر است، و کیست که غایب او کمیاب تر باشد؟ (مرحوم خوانساری فرمود: مراد بیان عجز آدمی است از شناخت و دریافت حقائق اشیاء آنگاه مطالبی را عنوان فرموده درباه حضور و غیاب مانند ذات صفات خود و ذات و صفات باری تعالی و مفصل داد سخن داده و احتمال داده رد صوفیه باشد، ولی اگر کسی به نهج البلاغه خطبه / 119 مراجعه کند می داند که مقصود چیز دیگری است و عبارت آنجا چنین است: بعد از آنکه حضرت صفات اهلبیت - علیه السلام - را فرمود: می فرماید: اعملوا لیوم تدّخر له الذّخائر و تبلی فیه السّرائر و من لا ینفعه حاضر لبّه فعازبه عنه أعجز و غائبه أعوز و اتّقوا ناراً الخ که از این عبارت می آید مطلب مربوط به قیامت است نه توحید و شناخت خدا).

خردمند

1- خردمند کسی است که زبانش را بسته دارد.
2- خردمند کسی است که گناهان را به آمرزش بپوشاند.
3- خردمند کسی است که از خواهش خود دوری گزیند و دنیایش را به آخرت خود بفروشد.
4- خردمند سخن نمی گوید مگر به آنچه نیاز داشته یا دلیل برای اثبات حق خود داشته باشد.
5- خردمند کسی است که از گناهان بپرهیزد، و از عیبها پاک باشد.
6- عاقل کسی است زبانش جز از یاد خدا بسته باشد.
7- خردمند کسی است خواهش خود را در بندگی پروردگارش نافرمانی کند.
8- خردمند کسی است که احسانهای خود را نیکو کرده، و کوشش را در موضع آن بنهد.
9- خردمند هنگامی که خاموش گردد فکر کند، و هرگاه گویا شود ذکر خدا کند، و چون نگاه کند عبرت گیرد.
10- خردمند کسی است که رأی خود را متهم دارد، و به هر چیزی که نفس او برایش زینت دهد اعتماد نکند.
11- خردمند کسی است که در دنیای فانی پست مرتبه بی رغبت باشد، و در بهشت بلند جاوید بلند مرتبه رغبت نماید.
12- خردمند کسی است که اشیاء را در جایگاههای خود بگذارد، و نادان بر خلاف این است.
13- خردمند هرگاه بداند عمل می کند، و چون عمل خالصانه انجام می دهد، و زمانی که خالص گرداند گوشه گیری کند (یعنی کناره گیری از مردمان بد).
14- خردمند کسی است که زبانش را از غیبت نگهدارد.
15- خردمند در کار خود کوشا، و از امید خویش می کاهد.
16- خردمند کسی است که بر خواهش خود غالب گشته، و آخرش را به دنیای خود نفروشد.
17- خردمند درشتخوئی او را از حد نگذارند، و ضعف و ناتوانی او را نمی نشاند.
18- خردمند کسی است که نفسش خود را در هنگامی که خشم کند، و رغبت نماید، و بترسد، مالک شود.
19- خردمند نفس خود را به آنچه بر او واجب است باز خواست نموده و برای نفس خویش باز خواست نمی نماید آنچه را که برای او واجب می شود (یعنی از حق خود در می گذرد و عفو می کند).
20- عاقل کسی است که نفس خود را در آنچه به سود او نبوده تباه نساخته، و آنچه را که همراه او نمی باشد (مانند مال و ثروت) ذخیره ننماید.
21- خردمند کسی است که بر از جا بر کننده های هواهای خود غلبه نماید.
22- عاقل کسی است که به قضاء و قدر الهی تسلیم گشته، و با دوراندیشی کار کند.
23- خردمند کسی است که هوا و هوس خود را با عقلش کوبیده باشد.
24- خردمند شو تا در یابی.
25- آگاه باشید، براستی عاقل کسی است که استقبال کند وجوه اندیشه ها را به وسیله فکر درست، و نظر کردن در عاقبت ها و سرانجام کارها.
26- عاقل ترین شما فرمانبرترین شماست.
27- خردمندترین مردم کسی است که از عقلاً فرمانبرداری کند.
28- هرگاه برای خردمند اشاره کنی پس در حقیقت او را سبب ملامت و سرزنش به درد آوری.
29- نیکبخت ترین مردم کسی است که عاقل باشد.
30- عاقل ترین مردم باحیاترین آنهاست.
31- عاقل ترین انسان، نیکوکار ترسناک است.
32- عاقل ترین مردم معذوردارترین آنهاست نسبت به مردم (یعنی فوراً عذر را بپذیرد و در صدد انتقام بر نیاید).
33- خردمندترین مردم دورترین آنهاست از هر صفت پست.
34- خردمندترین مردم فرمانبردارترین آنهاست خدای سبحان را.
35- عاقل ترین مردم نزدیکترین آنهاست به خدا.
36- خردمندترین مردم کسی است که نسبت به عیب خود بینا، و از عیب غیر خویش نابینا باشد.
37- خردمندترین مردم کسی است که در عقوبت و انتقام از نادانها از سکوت تجاوز نکند.
38- افزونترین مردم به حسب عقل، نیکوترین آنهاست از نظر تقدیر معاش، و سخت ترین آنهاست از روی اهتمام به اصلاح معاد خود.
39- عاقل ترین مردم کسی است که کارهای جدّی او بر - لهو و بازیش غلبه کند، و با عقلش بر خواهش خود یاری جوید.
40- خردمندترین مردم کسی است که برای حق و در مقابل آن ذلیل گشته پیرو آن باشد، پس از جانب خود آن را بخشیده (اگر حق با دیگری است حق دهد) و به وسیله حق عزیز گشته یا حق را عزیز گرداند، پس داشتن حق و نیکوئی عمل به آن را خوار ندارد.
41- عاقل ترین مردم نگاه کننده ترین آنهاست در عاقبت ها.
42- براستی که خردمند برای طمع (یا به وسیله طمع) فریب نخورد.
43- براستی که خردمند کسی است که عقلش در راهنمائی به حق باشد، و فردی است که اندیشه اش در افزونی و ازدیاد قرار گیرد، و به همین جهت رأی او استوار و محکم، و کردارش ستوده خواهد بود.
44- براستی که خردمند به مجرد ادب پند گیرد (یعنی با درس و تعلیم) و چارپایان پند نخواهد گرفت مگر بزدن.
45- براستی که عاقل کسی است که در امروزش برای فردای خود نظر کرده، و در آزاد کردن نفسش بکوشد، و برای آنچه برایش از آن چاره ای نبوده، و گریزی برایش از آن نیست عمل نماید.
46- براستی که عاقل سزاوار است که از مرگ در این سرا بر حذر بوده، (از اینکه از تهیه و آمادگی نسبت به آن کوتاهی کند) و کمال آمادگی را قبل از آنکه به سرائی رسد که در آن آرزوی مرگ کند، پس نباید آن را، برای آن به بهترین وجه فراهم سازد.
47- شیوه و رویه صاحبان عقل ها و خردها رو آوردن بر سرای بقا (آخرت)، و رو گردانیدن از خانه فنا (دنیا)، و شیفته شدن به جنّةالمأوی (بهشت خاصی) است.
48- برای عاقل سزاوار است که برای آخرت خود پیش بفرستد، و سرای اقامت خویش را آباد سازد.
49- خردمند با خردمندی مثل خود الفت گیرد.
50- آدمی دوست آن چیزیست که می داند و عقل خود را در آن بکار می برد.
51- خردمند، دشمن لذّت خویش است (زیرا کمتر می شود که در لذّت مرتکب گناهی نشود).
52- خردمند کسی است که زیانش را ببندد، (چنانکه انسان زانوی شتر را می بندد).
53- خردمند طالب کمال بوده، و نادان طالب مال.
54- خردمند نفس خویش را پست می گرداند در نتیجه بالاتر می رود.
55- خردمند اندوهناک غمگین است (البته برای آخرت خود).
56- خردمند کسی است که امر خود را احراز و یا محکم کرده باشد.
57- کنایه (سخن را بالصراحة نگفتن) برای خردمند سخت ترین ملامت اوست (چنانکه مشهور است العاقل یکفیه الاشارة).
58- خردمند کسی است که تجربه و آزمایشها او را پند دهد.
59- خردمند کسی است که خواهش خود را میرانده باشد.
60- خردمند کسی است که باران بخشش خود را بباراند.
61- خردمند بر عمل خویش تکیه کرده، و نادان بر امید خود تکیه می زند.
62- خردمند کسی است که از غیر خود پند گیرد (یعنی حالات غیر خود را ببیند آنگاه پس از سنجش عبرت گیرد).
63- خردمند کسی است که کردارهای او گفتارهایش را تصدیق نماید.
64- خردمند کسی است که هر کجا شناخت بایستد (یعنی از حق تجاوز نکند گرچه دشمن بگوید).
65- خردمند کسی است که در آنچه نادان رغبت می نماید بی رغبت باشد (مراد دنیا و زرق و برق آن است).
66- جز این نیست خردمند کسی است که تجربه ها او را پند دهد.
67- جز این نیست خردمند کسی است که کینه ها را (از دلها) ریشه کن کرده باشد.
68- هر گاه دانا یا خردمند پیر شود دانائی یا عقل او جوان می گردد (یعنی دانائی و یا عقلش قوی خواهد گردید).
69- اشاره به لغزش عاقل و اظهار به کنایه برای او از درد آورنده ترین سرزنش اوست (زیرا با کنایه همه چیز را درک خواهد نمود، نیازی به تصریح و شکافتن امری ندارد، اشاره او را بس است).
70- دارائی خردمند در علم و عمل اوست (نه اینکه مال بسیار داشته باشد).
71- دوستی علم، و نیکوئی بردباری، و ملازم بودن با آنچه حق و درست است، و جدا نشدن از آن، از افزونیهای صاحبان خرد و عقل هاست.
72- حق و سزاوار است بر خردمند کار کردن برای معاد، و بسیار طلب زاد و توشه نمودن.
73- بر خردمند حق است که بر خواهش خویش قبل از دشمن خود غلبه نماید (زیرا هوای نفس بالاترین دشمن خواهد بود).
74- دولت عاقل مانند خویشی است که مشتاق به پیوند است (یعنی از او جدا نخواهد شد).
75- صاحب عقل (و خردمند حال او) گشوده نمی شود، و عقلش ظاهر نمی گردد، مگر از (این صفات) متحمل شدن (مخارج مردم و درشتی ها و آزار آنها) و نیکوئی کردن، و احسان نمودن.
76- رغبت و میل خردمند در حکمت، و همّت نادان در حماقت است (یعنی کاری کند که از لوازم آن باشد).
77- لغزش عاقل (و یا عالم) محذور است (یعنی باید از آن دوری نمود، زیرا خطرش بسیار و در اجتماع ناپسند خواهد بود).
78- لغزش خردمند سخت زخم زدن است (بنابراین باید عاقل در حفظ آبروی خود و دیگران بکوشد که لغزشی از او سر نزند).
79- سلطنت عاقل مناقب او را پراکنده می سازد.
80- طریقه و خصلت خردمندان کمی خواهش و کمی غفلت است.
81- شیوه و طریقه صاحبان عقلها و خردها رو آوردن بر سرای باقی (آخرت) و رو گردانیدن از خانه فنا و نیستی (دنیا) و شیفته شدن نسبت به جنةالمأوی (بهشت مخصوص) خواهد بود.
82- سینه عاقل صندوق سرّ اوست (یعنی باید آن را نگهداری کند).
83- گمان عاقل از یقین جاهل درست تر است (برای اینکه آن از روی تعقل و فکر است، و این ممکن است از راه بی فکری و نادانی باشد).
84- دشمنی عاقل از دوستی نادان یا کم عقل بهتر است.
85- توانگری عاقل و خردمند به علم و دانش اوست (یعنی اگر علم داشته باشد و مال نداشته باشد خود را صاحب ثروت می داند).
86- توانگری عاقل به کردار و علم درست او، و عزتش به قناعت او خواهد بود.
87- زشت عاقل بهتر از نیکوی جاهل است (و یا کار زشت عاقل بهتر از کار زشت جاهل خواهد بود).
88- هر عاقلی اندوهناک است (چون بی اعتباری دنیا را دیده و پیوسته در فکر آخرت است).
89- در امر دینت عاقل، و در امر دنیایت جاهل باش.
90- سخن عاقل قوت (غذای جان) و پاسخ جاهل سکوت است.
91- برای خردمند در هر عملی احسانی است (که یا نسبت به او باید شود در مقابل عمل هایش و یا نسبت به دیگران چون غیر احسان عملی انجام ندهد).
92- برای عاقل در هر سخنی زیرکی و یا نجابتی است.
93- برای عاقل در هر عملی ریاضت کشیدن (و رام کردن نفس) است (یعنی در هر کاری می کوشد رضایت خدا را بدست آورده و خواسته نفس را کنار زند).
94- برای خردمند صحیح نیست که رونده باشد مگر در سه چیز نصیب و بهره و یا گام درباره معاد، یا مرمّت برای معاش (و ترمیم زندگانی) یا لذّت در غیر حرام.
95- صاحب عقل و دریافت نیست کسی که به بازی شیفته گشته و در شادی و طرب حریص شده است.
96- کسی که عاقل باشد (به اندک تأملی راه رستگاری خود را) می فهمد.
97- کسی که عاقل باشد پارسا گردد.
98- کسی که عاقل باشد (همیشه از خدای آمرزنده و یا از کسانی که نسبت به آنها تقصیری نموده) طلب گذشت کند.
99- هر که عاقل باشد بخشش نماید.
100- هر که عاقل باشد قناعت نماید.
101- هر که عاقل باشد خاموش باشد.
102- هر که عقل را بکار نبرد خوار شود، و هر که خوار گردد تعظیم نشود.
103- هر که عاقل باشد عبرت گرفتن او بسیار گردد.
104- هر که عقلش کم باشد بازی او بسیار باشد.
105- هر که عاقل باشد از روز گذشته خود (برای آینده) عبرت گرفته و برای نفسش احتیاط نماید.
106- هر که عقل او بر شهوتش، و بردباریش بر خشم او غلبه کند سزاوار به حسن سیرت باشد.
107- هر که دریابد از (خواب) غفلتش بیدار گشته، و برای کوچیدن آماده شده، و سرای اقامت خود را آباد سازد.
108- هر که عقلش نسبت به او مالک ترین چیز نباشد به پند و موعظه نفع نیابد.
109- هر که برای او عقلی که او را زینت دهد نباشد به بزرگی نرسد.
110- هر که عقلش کامل نباشد از مصائب و تباهی او ایمنی نیست.
111- از عقل مرد (یا آدمی) است که به همه آنچه علمش به آن احاطه دارد تکلم ننماید، (زیرا ممکن است فاجعه آور باشد و یا عقلها آن را نپذیرند).
112- از حق عاقل (و بر او لازم است) آنکه پیش از دشمن به خواهش خود غلبه نماید.
113- از حق عاقل این است که بدی عمل و زشتی طریقه و شیوه خود را از بدی بخت خود و نحوست آن شمارد (پس بکوشید آن را به هر وسیله شده رفع کند).
114- از کمال عقل تست احتیاط تو بر عقل خود (نه به مقتضای خواهش و هوای خود).
115- عاقل نیست کسی که آرزویش را طول داده است.
116- هیچ عاقلی دروغ نگوید، و هیچ مؤمنی زنا نکند (و لذا روایت دارد زمانی که مؤمن زنا کند ایمان از او سلب می شود).
117- آدمیت و مردانگی عاقل دین او، و حسب او ادبش خواهد بود.
118- نصف عاقل تحمل (بی ادبی ها و آرزو مردم بوده) و نصف (دیگر) او تغافل و چشم پوشی است.
119- هیچ فقری برای عاقل نیست (زیرا که بالاتر از مال را دارا است).
120- یافت نمی شود خردمند فریب خورده شده.
121- نیست دلیرتر از عاقل.
122- سزاوار نیست که عاقل شمرده شود کسی که بر او خشم و شهوت غلبه کند.
123- برای عاقل سزاوار آنست که در هر حال از اطاعت پروردگارش، و جهاد با نفس خود خالی نباشد.
124- برای عاقل سزاوار چنین است که برای روز بازگشت عمل کرده، و از توشه زیاد بر گیرد پیش از رفتن نفس خویش و فرود آمدن در قبر خود.
125- برای عاقل سزاوار این است که برای آخرت خود پیش فرستد، و سرای اقامت خود را (آخرت) آباد سازد.
126- برای عاقل سزاوار این است که به مال خود مدح و ستایش مردم را کسب کرده، و نفسش را از مسئلت و درخواست نگهدارد.
127- برای خردمند سزاوار این است که با جاهل سخن گوید، مانند سخن گفتن طبیب با مریض (یعنی با مهربانی و دلسوزی با تصمیم مداوا کردن نادانی او).
128- برای عاقل سزاوار چنین است که همنشینی و صحبت علما و نیکوکاران را بسیار نموده، و از همراهی بدان و فاسقان کناره کند.
129- برای عاقل سزاوار چنین است که خود را از مستی مال، و مستی قدرت، و مستی علم، و مستی ستایش، و مستی جوانی نگهداری کند، زیرا برای همه اینها بادهای پلیدی باشد که عقل را برطرف ساخته، و آرامش و وقار را سبک گرداند.
130- برای عاقل سزاوار این است که هرگاه تعلیم کند درشتی ننماید، و هرگاه تعلیم شود آن را ننگ و عار خود نداند.
131- از عقل هر مردی خبر خواهد داد آنچه را که زبان او به آن گویا می شود.
132- از عقل هر مردی (و هر آدمی) زبانش خبر می دهد (و از این راه می توان به مقدار عقل گوینده پی برد) و بر فضلش بیان او راهنمائی کند.
133- مرا از مردی خوش آید که عقلش زائد بر زبانش باشد، و دیده نشود که زبانش زائد بر عقلش گردد.
134- خردمند را اطاعت نما تا نفع عمده بری.
135- بسا خردمند از راه راست نابینا گردد (پس نباید به عقل مغرور شد بلکه باید تسلیم قضا و قدر بود).

علل و معلولات

1- هر آینه به طور حتم فروع بر اصول، و معلولات به علل، و جزئیات به کلیّات خود برگشت خواهد نمود (اگر این عبارت از آن حضرت باشد و مربوط به فلاسه و یا صوفیه نباشد، ممکن است مراد این باشد چنانکه علامه بزرگوار مرحوم خوانساری فرموده: هر که را اصل و نژاد پاکیزه و نیکو باشد او نیز پاکیزه و نیکو باشد یا رجوع هر کسی به طینت خود چون طیبها مختلف است یا برگشت نتائج به مقدمات است اگر صحیح باشند صحیح خواهند بود و گرنه نادرست در آید و اللّه العالم).