داستان دوستان جلد 4

نویسنده : محمد محمدی اشتهاردی

«195» ترسیم در سپاه یاران حسین (ع) از زبان دشمن

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
شخصی در سپاه عمر سعد در کربلا بود و در کشتن شهدای کربلا، شرکت داشت و مردی از او پرسید: «وای بر تو چگونه راضی شدید تا فرزندان رسولخدا(ص) را در کربلا بکشید؟!»
او در پاسخ گفت: «سنگ در دندان تو باد، اگر تو هم در کربلا بودی همان کار را که ما می کردیم، تو هم انجام می دادی، گروهی (از یاران امام حسین علیه السلام) بر سر ما ریختند، دستهایشان بر قبضه شمشیر بود، مانند شیر درنده، سواران ما را از چپ و راست بهم می مالیدند، و خود را به مرگ می انداختند، به آنها امان می دادیم نمی پذیرند، و به ثروت دنیا میل نداشتند، می خواستند یا از آبشور مرگ بنوشند و یا بر مرگ چیره گردند، و اگر ما دست از آنها می کشیدیم جان همه افراد سپاه را گرفته بودند.
سپس گفت: فماکنّافاعلین لا ام لک: «ای مادر مرده! اگر جلو آنها را نمی گرفتیم، چه می شد و چه می کردیم جز اینکه همه ما نابود شویم؟»
از شگفتیها اینکه: در جریان جنگ تحمیلی عراق بر ایران، وقتی که از وزیر خارجه عراق پرسیدند: چراشما دست به بمباران شیمیائی زدید؟، در پاسخ گفت: «سپاهان ایران آنچنان هجوم می آوردند که سر از پا نمی شناختند، اگر ما این کار نمی کردیم، چگونه می توانستیم جلو یورشهای آنها را بگیریم؟!»
آری تاریخ تکرار می شود، سپاهان سلحشور ایران، از مکتب شهدای کربلا، درس سلحشوری و شهادت آموخته بودند، که همچون آنها بر دشمن یورش می بردند که گوئی مرگ را به دوش می کشند و از هیچ چیز باکی ندارند، دشمن زبودن در برابر آن مردان دلیر چه می توانست کند جز اینکه با شیمیائی به جنگ آنها آید!

«196» تفرقه بینداز و حکومت کن

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
از امام علی(ع) نقل شده فرمود: سه گاو نر بزرگ که یکی سیاه و دیگری سفید و سومی سرخ رنگ بود، در علفزاری با هم با کمال اتحاد می چریدند، در آن علفزار شیری وجود داشت که هرگز قادر نبود به آن سه گاو آسیبی برساند، تا اینکه شیر نقشه ایجاد تفرقه بین آنها را کشید، نخست به گاو سیاه و سرخ گفت: کسی نمی تواند از حال ما در این علفزار خرم مطلع شود مگر از ناحیه گاو سفید، زیرا سفیدی رنگ او از دور پیدا است، ولی رنگ من مانند رنگ شما تیره و پنهان است، و اگر بگذارید به او حمله کنم و او را بخورم، پس از او این علفزار برای ما سه موجود باقی می ماند.
گاو سیاه و سرخ، نصیحت شیر را پذیرفتند، و شیر به گاو سفید حمله کرد و او را درید و خورد.
چند روز دیگر که شیر گرسنه شده بود، محرمانه به گاوسرخ گفت: رنگ من و تو همسان است، بگذارگاو سیاه را بخورم و این سرزمین پر علف برای من و تو همرنگ هستیم باقی بماند.
گاو سرخ اغفال شد و اجازه داد، شیر در فرصت مناسبی به گاو سیاه حمله کرد و او را درید و خورد.
پس از چند روزی با کمال صراحت به گاو سرخ گفت: تو را نیز خواهم خورد، روز موعود فرا رسید، شیر به گاو سرخ گفت: حتماً تو را می درم و می خورم، گاو سرخ گفت: به من مهلت بده تا سخنی ر سه بار بلند بگویم بعد مرا بخور، شیر به او مهلت داد.
گاو سرخ فریاد زد: «آهای چرندگان! از خواب غفلت بیدار شوید من در همان روز که گاو سفید خورده شد، خورده شدم.»
یعنی همان هنگام که بر اثر هواپرستی و غفلت، بین ما ایجاد تفرقه شد، سنگ زیرین سقوط ما پایه گذاری گردید، و امروز دشمن از آن استفاده کرد و ضربه نهائی خود را بر من وارد ساخت.
بر نتابم یک تنه با سه نفر gggggپس ببرمشان نخست از یکدیگر
هر یکی را زان دگر تنها کنم ggggg چونکه تنها شد زبانش بر کنم

«197» یادی از شهادت قاضی نورالله شوشتری

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
یکی از علمای بر جسته و فقها و محدثین عالیقدر اواخر قرن دهم و اوئل قرن یازدهم، شهید عالیمقام آیت الله سید نورالله بن شریف الدین حسینی مرعشی، معروف به «قاضی نورالله شوشتری»، بود که بسال 1019هجری قمری در اکبرآباد آگره هند در سن حدود هفتاد سالگی به شهادت رسید و قبر شریفش در آنجا مزار شیعیان است.
او از علمای شیعه بود، و در هندوستان زندگی می کرد، ولی کاملاً مذهب خود را مخفی می نمود و مردم خیال می کردند او از علمای اهل تسنن است، سلطان وقت «اکبر شاه» او را به عنوان قاضی القضاة هند منصوب کرد و او این منصب را مشروط بر اینکه طبق مذاهب چهارگانه اهل تسنن بر اساس اجتهاد خود قضاوت کند پذیرفت.
او طبق مذهب شیعه امامیه قضاوت می کرد، و اگر در موردی، به او اعتراض می شد، به معترضین می گفت مطابق یکی از مذاهب چهارگانه است.
مدتی از این ماجرا گذشت تا اینکه اکبر شاه از دنیا رفت و پسرش جهانگیرشاه بجای او نشست، و قاضی نورالله همچنان در منصب قضاوت بود، تا اینکه یکی از علمای اهل تسنن متوجه شد که قاضی نورالله شیعه امامیه است و جریان را فاش کرد و به جهانگیرشاه گزارش دادند، جهانگیر نخست ادعای مخالفین را رد کرد، سرانجام یکی از طلاب اهل تسنن ظاهراً به عنوان شیعه شاگرد او گردید، او مدتی به شاگردی خود ادامه داد و در این مدت دریافت که قاضی نورالله کتابی بنام «مجالس الؤمنین» نوشته است، با اصرار و التماس، این کتاب را به عنوان عاریه موقت از او گرفت، و به شاه و اطرافیانش رسانید، آنها بر اساس آن کتاب یفین کردند که او شیعه امامیه است، جو سازان مردم را بر ضد آن سید بزرگوار شوراندند، و سرانجام جهانگیرشاه نادان حکم رفض و کفر او را از علمای اهل تسنن گرفت و طبق فتوای آنها دستور داد آنقدر با تازیانه بر بدنش زدند که اعضای بدنش بریده بریده شد و به شهادت رسید، و به نقل بعضی سرش را بریدند.
یکی از آثار او کتاب «احقاق الق» است، یکی از علمای متعصب اهل تسنن بنام فضل بن روزبهان اصفهانی کتابی در رد کتاب «نهج الحق علامه حلی» نوشت، و نام آن را «ابطال الباطل» گذاشت.
قاضی نورالله (قدس سره) کتاب احقاق الحق را در رد کتاب ابطال الباطل، تألیف کرد.
این کتاب ارزشمند در سالهای اخیر با پاراقیهای مفصل توسط مرحوم آیت الله العظمی نجفی مرعشی (قدس سره) تکمیل و تهذیب شده و بنا است در 30جلد به قطع وزیری منتشر گردد که 24جلد آن چاپ و منتشر شده است.
در سنگ قبر شهید قاضی نورالله شوشتری این ماده تاریخ شهادت او که به حساب ابجد مطابق با سال 1019 است نوشته شده است:
ظالمی اطفاء نورالله کرد gggggقرةالعین نبی را سر برید
از کتابهای معروف او کتاب «مجالس الؤمنین» در دو جلد به فارسی است که چندین بار چاپ شده و در دسترس است.
کتاب احقاق الحق (به آن شکلی که خود قاضی نورالله شوشتری تألیف کرده) توسط عالم بزرگوار میرزا محمد نائینی (متوفی 1305به فارسی ترجمه شده است.