داستان دوستان جلد 4

نویسنده : محمد محمدی اشتهاردی

«194» سحرخیزی

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
بوذرجمهر، حکیم پر تجربه، و معلم و وزیر انوشیران (شاه معروف ساسانی) بود، او به انوشیروان بسیار سفارش می کرد که:«سحرخیز باش و صبح زود از خواب بیدار شو که فوائد بسیار دارد.»
انوشیروان بر اثر شب نشینی و عیش ونوش شبها دیر می خوابید و طبعاً صبح دیر از خواب بیدار می شد، به بوذر جمهر گفت: برای اینکه به فوائد سحرخیزی برسم، تو هر صبح نزد من بیا و مرا بیدار کن .
بوذرجمهر قبول کرد و هر روز صبح زود به بالین انوشیروان می آمد و او را بیدار می کرد.
انوشیروان دید بیدار شدن از خواب سنگین صبحگاهان، بسیار سخت است، (با توجه به اینکه شب دیر می خوابید) نقشه مخفیانه ای طرح کرد تا از آمدن بوذرجمهر به بالین خود، جلوگیری کند، به چند نفر گفت: صورتهای خود را بپوشانید و به صورت ناشناس صبح زود که بوذرجمهر به طرف من می آید به او حمله کنید و لباسهایش را از بدنش خارج کنید. آنان به اجرای این طرح پرداختند، صبح زود به صورت ناشناس در کمین بوذرجمهر قرار گرفتند و همین که بوذرجمهر آمد، به او حمله کرده و لباسهای او را بیرون آورند و رهایش ساختند، و تنها زیرجامه را برای او باقی گذاشتند.
او در حالی که برهنه شده بود به خانه خود بازگشت تا لباسهای دیگری بپوشد و نزد انوشیروان برود، لباسهایش را پوشید و نزد انوشیروان رفت.
انوشیروان پرسید: ای بوذرجمهر! چرا امروز دیر آمدی؟
بوذرجمهر گفت: قربان امروز صبح زود که به سوی تو می آمدم، چند نفر دزد به من حمله کردند و لباسهای مرا را ربودند، به خانه باز گشتم و لباسهای دیگری پوشیدم و آمدم و همین حادثه موجب دیر آمدن من شد.
انوشیروان در حالی که قاه قاه می خندید، گفت: «این نتیجه سحرخیزی است، اگر آن وقت نیامده بودی، تو را برهنه نمی کردند!»
بوذرجمهر گفت: «قربان! زودتر بیدار شده بودند که به فیض خودشان رسیدند!»

«195» ترسیم در سپاه یاران حسین (ع) از زبان دشمن

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
شخصی در سپاه عمر سعد در کربلا بود و در کشتن شهدای کربلا، شرکت داشت و مردی از او پرسید: «وای بر تو چگونه راضی شدید تا فرزندان رسولخدا(ص) را در کربلا بکشید؟!»
او در پاسخ گفت: «سنگ در دندان تو باد، اگر تو هم در کربلا بودی همان کار را که ما می کردیم، تو هم انجام می دادی، گروهی (از یاران امام حسین علیه السلام) بر سر ما ریختند، دستهایشان بر قبضه شمشیر بود، مانند شیر درنده، سواران ما را از چپ و راست بهم می مالیدند، و خود را به مرگ می انداختند، به آنها امان می دادیم نمی پذیرند، و به ثروت دنیا میل نداشتند، می خواستند یا از آبشور مرگ بنوشند و یا بر مرگ چیره گردند، و اگر ما دست از آنها می کشیدیم جان همه افراد سپاه را گرفته بودند.
سپس گفت: فماکنّافاعلین لا ام لک: «ای مادر مرده! اگر جلو آنها را نمی گرفتیم، چه می شد و چه می کردیم جز اینکه همه ما نابود شویم؟»
از شگفتیها اینکه: در جریان جنگ تحمیلی عراق بر ایران، وقتی که از وزیر خارجه عراق پرسیدند: چراشما دست به بمباران شیمیائی زدید؟، در پاسخ گفت: «سپاهان ایران آنچنان هجوم می آوردند که سر از پا نمی شناختند، اگر ما این کار نمی کردیم، چگونه می توانستیم جلو یورشهای آنها را بگیریم؟!»
آری تاریخ تکرار می شود، سپاهان سلحشور ایران، از مکتب شهدای کربلا، درس سلحشوری و شهادت آموخته بودند، که همچون آنها بر دشمن یورش می بردند که گوئی مرگ را به دوش می کشند و از هیچ چیز باکی ندارند، دشمن زبودن در برابر آن مردان دلیر چه می توانست کند جز اینکه با شیمیائی به جنگ آنها آید!

«196» تفرقه بینداز و حکومت کن

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
از امام علی(ع) نقل شده فرمود: سه گاو نر بزرگ که یکی سیاه و دیگری سفید و سومی سرخ رنگ بود، در علفزاری با هم با کمال اتحاد می چریدند، در آن علفزار شیری وجود داشت که هرگز قادر نبود به آن سه گاو آسیبی برساند، تا اینکه شیر نقشه ایجاد تفرقه بین آنها را کشید، نخست به گاو سیاه و سرخ گفت: کسی نمی تواند از حال ما در این علفزار خرم مطلع شود مگر از ناحیه گاو سفید، زیرا سفیدی رنگ او از دور پیدا است، ولی رنگ من مانند رنگ شما تیره و پنهان است، و اگر بگذارید به او حمله کنم و او را بخورم، پس از او این علفزار برای ما سه موجود باقی می ماند.
گاو سیاه و سرخ، نصیحت شیر را پذیرفتند، و شیر به گاو سفید حمله کرد و او را درید و خورد.
چند روز دیگر که شیر گرسنه شده بود، محرمانه به گاوسرخ گفت: رنگ من و تو همسان است، بگذارگاو سیاه را بخورم و این سرزمین پر علف برای من و تو همرنگ هستیم باقی بماند.
گاو سرخ اغفال شد و اجازه داد، شیر در فرصت مناسبی به گاو سیاه حمله کرد و او را درید و خورد.
پس از چند روزی با کمال صراحت به گاو سرخ گفت: تو را نیز خواهم خورد، روز موعود فرا رسید، شیر به گاو سرخ گفت: حتماً تو را می درم و می خورم، گاو سرخ گفت: به من مهلت بده تا سخنی ر سه بار بلند بگویم بعد مرا بخور، شیر به او مهلت داد.
گاو سرخ فریاد زد: «آهای چرندگان! از خواب غفلت بیدار شوید من در همان روز که گاو سفید خورده شد، خورده شدم.»
یعنی همان هنگام که بر اثر هواپرستی و غفلت، بین ما ایجاد تفرقه شد، سنگ زیرین سقوط ما پایه گذاری گردید، و امروز دشمن از آن استفاده کرد و ضربه نهائی خود را بر من وارد ساخت.
بر نتابم یک تنه با سه نفر gggggپس ببرمشان نخست از یکدیگر
هر یکی را زان دگر تنها کنم ggggg چونکه تنها شد زبانش بر کنم