داستان دوستان جلد 4

محمد محمدی اشتهاردی‏

«193» آزادی اسیران ایرانی به کوشش امام علی (ع)

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
پس از فتح مدائن و ایرانی بدست مسلمین در عصر خلافت عمر، جمعی از ایرانیان را که اسیر شده بودند به مدینه آوردند، عمر تصمیم گرفت زنهای آنها را به عنوان کنیز بفروشد، و مردان ایرانی را به عنوان بنده (غلام) در اختیار عربها قرار دهد، و هنگام طواف کعبه، آنها افراد ضعیف و پیرمرد را به دوش بگیرند و طواف دهند.
امیرمؤمنان علی (ع) این تصمیم را نقض کرد و از سهم خود و سهم بنی هاشم و دیگران، اسیران ایرانی را آزاد نمود به این ترتیب که فرمود:
«بزرگان هر قوم را احترام کنید، این ایرانیان اسیر شده از افراد بزرگوار و دانا هستند و تسلیم حکومت اسلامی شده و به اسلام گرایش نموده اند، من از سهمیه خود و فرزندانم و سهمیه بنی هاشم، آنها را در راه خدا آزاد ساختم.»
مهاجران و انصار نیز به آنحضرت اقتداکرده و گفتند: ما سهمیه خود را به شما بخشیدیم ای برادر رسولخدا!
علی (ع) گفت: «خدایا شاهد باش که ایشان حق خود را به من بخشیدند و من پذیرفتم و اسیران ایرانی را آزاد ساختم».
عمر وقتی که خود را در چنین تنگنائی دید، به حاضران گفت: «علی بن ابیطالب (ع) به آزاد سازی اسیران فارس، پیشی گرفت و تصمیم مرا نقض نمود، بر خیزید تا به حضور علی (ع) برویم و با او گفتگو کنیم.»
عمر و همراهان به حضور علی (ع) آمدند، عمر عرض کرد:
یاابا الحسن ما الذی ارغبک عن رأینا فی الاعاجم.
:«ای ابوالحسن! چه عاملی موجب شد که از رأی و تصمیم ما در مورد عجم ها سرباز زدی؟ »
امام علی (ع) مطالبی فرمود که مضمونش این است: «به خاطر اینکه: ایرانیان افراد بزرگوار و دانا هستند و گرایش به اسلام دارند و پیامبر (ص) در شأن آنها مطالبی فرموده که اگر دین در ستاره ثریا قرار گیرد، سلمان و قوم او (یعنی ایرانیان) به آن دست یازند و آن را در اختیار خود گیرند...بر اساس صلاح اسلام آن است که آنها آزاد گردند و آزادانه به تقویت و گسترش اسلام بپردازند که نفع بسیار برای اسلام خواهد داشت، ولی اگر تحقیر و سرکوب گردند نتیجه معکوس دارد...»

«194» سحرخیزی

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
بوذرجمهر، حکیم پر تجربه، و معلم و وزیر انوشیران (شاه معروف ساسانی) بود، او به انوشیروان بسیار سفارش می کرد که:«سحرخیز باش و صبح زود از خواب بیدار شو که فوائد بسیار دارد.»
انوشیروان بر اثر شب نشینی و عیش ونوش شبها دیر می خوابید و طبعاً صبح دیر از خواب بیدار می شد، به بوذر جمهر گفت: برای اینکه به فوائد سحرخیزی برسم، تو هر صبح نزد من بیا و مرا بیدار کن .
بوذرجمهر قبول کرد و هر روز صبح زود به بالین انوشیروان می آمد و او را بیدار می کرد.
انوشیروان دید بیدار شدن از خواب سنگین صبحگاهان، بسیار سخت است، (با توجه به اینکه شب دیر می خوابید) نقشه مخفیانه ای طرح کرد تا از آمدن بوذرجمهر به بالین خود، جلوگیری کند، به چند نفر گفت: صورتهای خود را بپوشانید و به صورت ناشناس صبح زود که بوذرجمهر به طرف من می آید به او حمله کنید و لباسهایش را از بدنش خارج کنید. آنان به اجرای این طرح پرداختند، صبح زود به صورت ناشناس در کمین بوذرجمهر قرار گرفتند و همین که بوذرجمهر آمد، به او حمله کرده و لباسهای او را بیرون آورند و رهایش ساختند، و تنها زیرجامه را برای او باقی گذاشتند.
او در حالی که برهنه شده بود به خانه خود بازگشت تا لباسهای دیگری بپوشد و نزد انوشیروان برود، لباسهایش را پوشید و نزد انوشیروان رفت.
انوشیروان پرسید: ای بوذرجمهر! چرا امروز دیر آمدی؟
بوذرجمهر گفت: قربان امروز صبح زود که به سوی تو می آمدم، چند نفر دزد به من حمله کردند و لباسهای مرا را ربودند، به خانه باز گشتم و لباسهای دیگری پوشیدم و آمدم و همین حادثه موجب دیر آمدن من شد.
انوشیروان در حالی که قاه قاه می خندید، گفت: «این نتیجه سحرخیزی است، اگر آن وقت نیامده بودی، تو را برهنه نمی کردند!»
بوذرجمهر گفت: «قربان! زودتر بیدار شده بودند که به فیض خودشان رسیدند!»

«195» ترسیم در سپاه یاران حسین (ع) از زبان دشمن

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
شخصی در سپاه عمر سعد در کربلا بود و در کشتن شهدای کربلا، شرکت داشت و مردی از او پرسید: «وای بر تو چگونه راضی شدید تا فرزندان رسولخدا(ص) را در کربلا بکشید؟!»
او در پاسخ گفت: «سنگ در دندان تو باد، اگر تو هم در کربلا بودی همان کار را که ما می کردیم، تو هم انجام می دادی، گروهی (از یاران امام حسین علیه السلام) بر سر ما ریختند، دستهایشان بر قبضه شمشیر بود، مانند شیر درنده، سواران ما را از چپ و راست بهم می مالیدند، و خود را به مرگ می انداختند، به آنها امان می دادیم نمی پذیرند، و به ثروت دنیا میل نداشتند، می خواستند یا از آبشور مرگ بنوشند و یا بر مرگ چیره گردند، و اگر ما دست از آنها می کشیدیم جان همه افراد سپاه را گرفته بودند.
سپس گفت: فماکنّافاعلین لا ام لک: «ای مادر مرده! اگر جلو آنها را نمی گرفتیم، چه می شد و چه می کردیم جز اینکه همه ما نابود شویم؟»
از شگفتیها اینکه: در جریان جنگ تحمیلی عراق بر ایران، وقتی که از وزیر خارجه عراق پرسیدند: چراشما دست به بمباران شیمیائی زدید؟، در پاسخ گفت: «سپاهان ایران آنچنان هجوم می آوردند که سر از پا نمی شناختند، اگر ما این کار نمی کردیم، چگونه می توانستیم جلو یورشهای آنها را بگیریم؟!»
آری تاریخ تکرار می شود، سپاهان سلحشور ایران، از مکتب شهدای کربلا، درس سلحشوری و شهادت آموخته بودند، که همچون آنها بر دشمن یورش می بردند که گوئی مرگ را به دوش می کشند و از هیچ چیز باکی ندارند، دشمن زبودن در برابر آن مردان دلیر چه می توانست کند جز اینکه با شیمیائی به جنگ آنها آید!