داستان دوستان جلد 4

نویسنده : محمد محمدی اشتهاردی

«190» شاد کردن مؤمن، شاد کردن خدا و رسول است

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
عصر خلفای عباسی بود یکی از اهالی ری که شیعه بود می گوید: عامل وصول مالیات از طرفی یحیی بن خالد برمکی (وزیر هارون) به سراغ من آمد تا بقیه مطالبات مالیاتی را از من بگرید، از بعضی شنیده بودم که آن عامل، گرایش به تشیع دارد،آن سال عازم حج شدم و در سفر حج به مدینه رفتم و با امام موسی بن جعفر (ع) ملاقات نمودم و از وضع زندگی خود شکایت کردم و جریان عامل اخذ مالیات را گفتم که تمایل به تشیع دارد
امام کاظم (ع) نامه ای برای آن مأمور نوشت، و مکتوب آن نامه این بود:
بسم الله الراحمن الرحیم - اعلم ان لله تحت عرشه ظلاً لایسکنه الا من اسدی الی اخیه معروفاً، او نفس عنه مکروباًاو ادخل علی قلبه سروراً.
:«بدان برای در تحت عرش او سایه ای است که در آن سایه کسی سکونت نمی گزیند مگر کسی که کار نیکی برای برادر مؤمنش فراهم کند، یا اندوهی از او بر طرف سازد، یا قلب او را شاد نماید.»
از حج بازگشتم و نامه امام را به آن مأمور اخذ مالیات دادم، او برخاست و آن نامه را بوسید و سپس آن را خواند، انگاه همه اموال و لباس خود را طلبید و حاضر کردند و او همه آنها را بین خود و من تقسیم نمود و آن چیزهائی که قابل قسمت نبود، قیمت آنها رابه من داد.
سپس دفتر دیوان را خواست و نام مرا از لیست مالیات دهندگان حذف کرد و بدهکاری مرا قلم زد و مرا خشنود ساخت و من خداحافظی کردم و به خانه خود مراجعت نمود، و با خود می گفتم چگونه آنهمه بزرگواری این عامل را جبران نمایم و برای او دعا کنم، و به حضور امام کاظم (ع) بروم و محبتهای آن مأمور را به انحضرت بگویم.
سال بعد در حج شرکت نموده و به حضور امام کاظم (ع) رسیدم، و جریان محبتهای آن مأمور را برای آنحضرت بیان می کردم، هر لحظه شادی را در چهره آنحضرت می دیدم، گفتم ای مولای من، آیا این خبر تو را شاد کرد؟ در پاسخ فرمود:
ای والله لقد سرنی و سر امیرالمؤمنین (ع) و الله لقد سر جدی رسول الله (ص) و الله لقد سرالله تعالی.
:«آری سوگند به خدا مرا و امیرمؤمنان (ع) را شاد کرد، و سوگند خدا جدم رسول خدا (ص) را شاد کرد و سوگند به خدا، خداوند را شاد نمود.»

«191» امام سجاد(ع) و آهو

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
امام باقر(ع) فرمود: من و گروهی در حضور پدرم امام سجاد(ع) بودیم، ناگهان آهوئی از صحزا آمد و در چند قدمی پدرم ایستاد و ناله کرد.
حاضران به پدرم گفتند چه می گوید؟ پدرم فرمود: می گوید: بچه ام را فلانی صید کرده، از روز گذشته تا حال شیر نخورده، خواهش می کنم آن را از او گرفته و نزد من بیاور تا به او شیر بدهم.
امام سجاد(ع) شخصی را نزد صیاد فرستاد و به او پیام داد آهو بچه را بیاور، آهو بچه را آورد، آهوی مادر تا بچه اش را دید چند بار دستهایش را به زمین کوبید و آه جانکاه و غم انگیزی کشید و بچه اش را شیر داد.
سپس امام سجاد(ع) از صیاد خواهش کرد که بچه آهو را آزاد کند، صیاد قبول کرد، امام آهو بچه رااز او گرفت و به مادرش بخشید، آهو با همهمه خود سخنی گفت و همراه بچه اش به سوی صحرا رفتند.
حاضران به امام سجاد(ع) گفتند:«آهو چه گفت؟»
امام فرمود: «برای شما در پیشگاه خدا دعا کرد و پاداش نیک از برای شما طلبید.»

«192 نیکی بی رحمانه

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ ج
یکی از مسلمین در مدینه در عصر رسولخدا(ص) در بستر مرگ قرار گفت، او از ثروت دنیا ز شش غلام بیشتر نداشت ،و چند دختر کوچک نیز داشت، او که احساس کرد در آستانه مرگ قرار گرفته، غلامان خود را آزاد کرد و برای دختران کوچک خود چیزی نگذاشت و سپس از دنیا رفت. طبق معمول جنازه او را به خاک سپردند، جریان مرگ او و بجا ماندن کودکان یتیم او را به رسول خدا(ص) خبر دادند.
پیامبر(ص) از اینکه او غلامان خود را آزاد کرده (و در ظاهر، نیکی نموده ولی در باطن به کودکان خود ترحم ننموده و آنها را از ثروت دنیا محروم کرده) متاثر گردید و فرمود: چنانچه به من اطلاع می دادید، من نمی گذاشتم او را در قبرستان مسلمین دفن کنید، زیرا او کودکان خود را از ثروت دنیا بی نصیب کرده و آنان را فقیر و بی پناه گذاشته تا دست گدائی به سوی مردم دراز کنند.