داستان دوستان جلد 4

نویسنده : محمد محمدی اشتهاردی

«188» عروس شهادت به جای همسر عروس

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
او کوتاه قد و سیاه چهره و بد قیافه بود، اما سیرتی زیبا و قلبی نورانی و فکری بلند و روحی سرشار از عشق به الله داشت. نام او سعد بود ولی به خاطر سیاه پوستی، او را سعد الاسود (سعد سیاه) می خواندند.
او را به سن و سال جوانی رسید و مشتاق ازدواج بود، ولی بخاطر آنکه مستضعف بود، و قیافه و شکل و شمایل نداشت، کسی به او زن نمی داد، او به حضور پیامبر(ص) آمد و در این باره با آنحضرت صحبت کرد.
پیامبر(ص) فرمود: از جانب من خانه «عمروبن وهب» برو و به او بگو پیامبر(ص) دختر شما را به ازدواج من در آورده است.
سعد به خانه عمروبن وهب آمد و پیام پیامبر(ص) را به او ابلاغ کرد. ابن وهب به او اعتنا نکرد و با کمال بی احترامی او را از خانه اش راند، ولی دختر او که دوشیزه ای زیبا و فهمیده بود، از جریان اطلاع یافت و از خانه بیرون دوید و در راه به سعد رسید و به او گفت: اگر پیامبر(ص) مرا به ازدواج تو در آورده، من به این ازدواج خشنود هستم.
سپس آن دختر، بر سر پدر جیغ کشید و به او گفت: «هر چه زودتر به حضور پیامبر(ص) برو و رضایت خود را اعلام کن و تا وحی الهی نازل نشده و رسوا نشده ای از فرصت استفاده کن.»
ابن وهب ناگزیر به حضور پیامبر (ص) آمد.
پیامبر(ص) فرمود: تو فرستاده مرا رد کرده ای؟
ابن وهب گفت: آری، ولی اکنون استغقار توبه می کنم.
پیامبر به سعد گفت: اکنون برو و همسر خود را دریاب.
سعد برای اینکه با دست خالی پیش نو عروس نرفته باشد، به بازار رفت تا اندکی از وسائل عروسی خریداری کند و با خود ببرد، هنگامی که مشغول خریداری بود شنید منادی پیامبر(ص) فریاد می زند:«برای جهاد حرکت کنید.»
او هماندم تغییر جهت داد، بجای خرید وسائل عروسی، شمشیر و نیزه و اسبی خرید و با شتاب به سوی جبهه پر کشید، سواره به جنگ با دشمن پرداخت، اسبش خسته و درمانده شد، پیاده شد و همچنان می جنگید تا عروس شهادت را آغوش گرفت، پیامبر(ص) سر او را به دامن گرفت، سپس اسب و اسلحه او را به عنوان ارث برای همسرش فرستاد و پیام داد که خداوند در دختر بهشتی را همسر سعد گردانید.(قد زوجه الله خیراًمن فتاتکم و هذامیراثة).

«189» تبعیضات نژادی در عصر حکومت امویان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
در حالی که پیامبراسلام (ص) قاطعانه با تبعیضات نژادی مبارزه می کرد و عملاً افراد سیاه پوست و محروم وفقیر و غلام را در ازدواج و امور دیگر با سایر مسلمین مساوی می دانست (چنانکه در استان قبل گذشت)، وقتی که بنی امیه روی کار آمدند بار دیگر جریان تبعیضات نژادی دوران جاهلیت را زنده کردند، به عنوان نمونه:
مرد مسلمانی از موالی (غلامان آزاده شده غیر عرب) با دختری از اعراب بنی سلیم ازدواج کرد، محمد بن بشیر، از این واقعه ناراحت شد و به مدینه آمد و از حاکم مدینه «ابراهیم بن هشام» شکایت کرد.
حاکم دستور داد بین آن غلام آزاد شده و همسرش جدائی افکندند و دویست تازیانه به آن غلام زد، و موی سر ابروها و ریشش را تراشید، و این گونه او را تحقیر و شکنجه داد که چرا با دختری از دختران عرب، ازدواج کرده است.
محمدبن بشیر کار حاکم را ستود، و اشعاری در مدح او گفت، که از جمله آنها این شعر است: ن
قضیت بسنة و حکمت عدلاً gggggو لم ترث الخلافة من بعید
:«تو بر اساس سنت قضاوت کردی و به عدالت داوری نمودی و این کار تو بیانگر قرب تو به مقام خلافت است.»

«190» شاد کردن مؤمن، شاد کردن خدا و رسول است

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
عصر خلفای عباسی بود یکی از اهالی ری که شیعه بود می گوید: عامل وصول مالیات از طرفی یحیی بن خالد برمکی (وزیر هارون) به سراغ من آمد تا بقیه مطالبات مالیاتی را از من بگرید، از بعضی شنیده بودم که آن عامل، گرایش به تشیع دارد،آن سال عازم حج شدم و در سفر حج به مدینه رفتم و با امام موسی بن جعفر (ع) ملاقات نمودم و از وضع زندگی خود شکایت کردم و جریان عامل اخذ مالیات را گفتم که تمایل به تشیع دارد
امام کاظم (ع) نامه ای برای آن مأمور نوشت، و مکتوب آن نامه این بود:
بسم الله الراحمن الرحیم - اعلم ان لله تحت عرشه ظلاً لایسکنه الا من اسدی الی اخیه معروفاً، او نفس عنه مکروباًاو ادخل علی قلبه سروراً.
:«بدان برای در تحت عرش او سایه ای است که در آن سایه کسی سکونت نمی گزیند مگر کسی که کار نیکی برای برادر مؤمنش فراهم کند، یا اندوهی از او بر طرف سازد، یا قلب او را شاد نماید.»
از حج بازگشتم و نامه امام را به آن مأمور اخذ مالیات دادم، او برخاست و آن نامه را بوسید و سپس آن را خواند، انگاه همه اموال و لباس خود را طلبید و حاضر کردند و او همه آنها را بین خود و من تقسیم نمود و آن چیزهائی که قابل قسمت نبود، قیمت آنها رابه من داد.
سپس دفتر دیوان را خواست و نام مرا از لیست مالیات دهندگان حذف کرد و بدهکاری مرا قلم زد و مرا خشنود ساخت و من خداحافظی کردم و به خانه خود مراجعت نمود، و با خود می گفتم چگونه آنهمه بزرگواری این عامل را جبران نمایم و برای او دعا کنم، و به حضور امام کاظم (ع) بروم و محبتهای آن مأمور را به انحضرت بگویم.
سال بعد در حج شرکت نموده و به حضور امام کاظم (ع) رسیدم، و جریان محبتهای آن مأمور را برای آنحضرت بیان می کردم، هر لحظه شادی را در چهره آنحضرت می دیدم، گفتم ای مولای من، آیا این خبر تو را شاد کرد؟ در پاسخ فرمود:
ای والله لقد سرنی و سر امیرالمؤمنین (ع) و الله لقد سر جدی رسول الله (ص) و الله لقد سرالله تعالی.
:«آری سوگند به خدا مرا و امیرمؤمنان (ع) را شاد کرد، و سوگند خدا جدم رسول خدا (ص) را شاد کرد و سوگند به خدا، خداوند را شاد نمود.»