داستان دوستان جلد 4

محمد محمدی اشتهاردی‏

«187» آرایش شوهر برای همسر خود

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
حسن بن جهم می گوید: امام هفتم حضرت کاظم (ع) را دیدم، محاسن خود را رنگ کرده بود، و بسیار پاکیزه و تمیز عبور می کرد، به حضورش رفتم و پس از اسلام عرض کردم: «محاسن خود را رنگ کرده ای؟»
فرمود: هر گاه شوهر خود را تمیز و زیبا کند موجب حفظ عفت همسرش خواهد گردید، چه بسا زنانی بر اثر اینکه شوهرشان رعایت نظافت و پاکیزگی نمی کنند، به بی عفتی کشانده شده اند، از تو می پرسم: آیا دوست داری همسرت را مثل خودت در آن وقت که دعایت نظافت و زیبائی، نمی کنی بنگری؟
عرض کردم: نه.
فرمود: او نیز دوست ندارد که تو را کثیف و ژولیده بنگرد.
سپس فرمود:
«من اخلاق الانبیاء االتنظف و التطیب و حلق الشعر و کثرة الطروقة.
:«نظافت کردن،و استعمال بوی خوش، و زودون موهای زیاد بدن، و توجه بسیار به مسأله زناشوئی، از اخلاق پیامبران است.».

«188» عروس شهادت به جای همسر عروس

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
او کوتاه قد و سیاه چهره و بد قیافه بود، اما سیرتی زیبا و قلبی نورانی و فکری بلند و روحی سرشار از عشق به الله داشت. نام او سعد بود ولی به خاطر سیاه پوستی، او را سعد الاسود (سعد سیاه) می خواندند.
او را به سن و سال جوانی رسید و مشتاق ازدواج بود، ولی بخاطر آنکه مستضعف بود، و قیافه و شکل و شمایل نداشت، کسی به او زن نمی داد، او به حضور پیامبر(ص) آمد و در این باره با آنحضرت صحبت کرد.
پیامبر(ص) فرمود: از جانب من خانه «عمروبن وهب» برو و به او بگو پیامبر(ص) دختر شما را به ازدواج من در آورده است.
سعد به خانه عمروبن وهب آمد و پیام پیامبر(ص) را به او ابلاغ کرد. ابن وهب به او اعتنا نکرد و با کمال بی احترامی او را از خانه اش راند، ولی دختر او که دوشیزه ای زیبا و فهمیده بود، از جریان اطلاع یافت و از خانه بیرون دوید و در راه به سعد رسید و به او گفت: اگر پیامبر(ص) مرا به ازدواج تو در آورده، من به این ازدواج خشنود هستم.
سپس آن دختر، بر سر پدر جیغ کشید و به او گفت: «هر چه زودتر به حضور پیامبر(ص) برو و رضایت خود را اعلام کن و تا وحی الهی نازل نشده و رسوا نشده ای از فرصت استفاده کن.»
ابن وهب ناگزیر به حضور پیامبر (ص) آمد.
پیامبر(ص) فرمود: تو فرستاده مرا رد کرده ای؟
ابن وهب گفت: آری، ولی اکنون استغقار توبه می کنم.
پیامبر به سعد گفت: اکنون برو و همسر خود را دریاب.
سعد برای اینکه با دست خالی پیش نو عروس نرفته باشد، به بازار رفت تا اندکی از وسائل عروسی خریداری کند و با خود ببرد، هنگامی که مشغول خریداری بود شنید منادی پیامبر(ص) فریاد می زند:«برای جهاد حرکت کنید.»
او هماندم تغییر جهت داد، بجای خرید وسائل عروسی، شمشیر و نیزه و اسبی خرید و با شتاب به سوی جبهه پر کشید، سواره به جنگ با دشمن پرداخت، اسبش خسته و درمانده شد، پیاده شد و همچنان می جنگید تا عروس شهادت را آغوش گرفت، پیامبر(ص) سر او را به دامن گرفت، سپس اسب و اسلحه او را به عنوان ارث برای همسرش فرستاد و پیام داد که خداوند در دختر بهشتی را همسر سعد گردانید.(قد زوجه الله خیراًمن فتاتکم و هذامیراثة).

«189» تبعیضات نژادی در عصر حکومت امویان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
در حالی که پیامبراسلام (ص) قاطعانه با تبعیضات نژادی مبارزه می کرد و عملاً افراد سیاه پوست و محروم وفقیر و غلام را در ازدواج و امور دیگر با سایر مسلمین مساوی می دانست (چنانکه در استان قبل گذشت)، وقتی که بنی امیه روی کار آمدند بار دیگر جریان تبعیضات نژادی دوران جاهلیت را زنده کردند، به عنوان نمونه:
مرد مسلمانی از موالی (غلامان آزاده شده غیر عرب) با دختری از اعراب بنی سلیم ازدواج کرد، محمد بن بشیر، از این واقعه ناراحت شد و به مدینه آمد و از حاکم مدینه «ابراهیم بن هشام» شکایت کرد.
حاکم دستور داد بین آن غلام آزاد شده و همسرش جدائی افکندند و دویست تازیانه به آن غلام زد، و موی سر ابروها و ریشش را تراشید، و این گونه او را تحقیر و شکنجه داد که چرا با دختری از دختران عرب، ازدواج کرده است.
محمدبن بشیر کار حاکم را ستود، و اشعاری در مدح او گفت، که از جمله آنها این شعر است: ن
قضیت بسنة و حکمت عدلاً gggggو لم ترث الخلافة من بعید
:«تو بر اساس سنت قضاوت کردی و به عدالت داوری نمودی و این کار تو بیانگر قرب تو به مقام خلافت است.»