داستان دوستان جلد 4

نویسنده : محمد محمدی اشتهاردی

«186» رعایت حق همسایه

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
مردی به محضر امام صادق (ع) آمد و از همسایه خود شکایت کرد.
امام صادق (ع) در ضمن راهنمائی او درباره اهمیت مقام همسایه، و زشتی رعایت نکردن حق همسایه این داستان را نقل کرد و فرمود: بدانکه: مردی از انصار به حضور رسولخدا(ص) آمد و عرض کرد:
«من خانه ای در محل فلان قبیله، خریده ام، نزدیکترین همسایه ام کسی است که خیری از او به من نمی رسد، و از شر و آزار او، آسوده نیستم.» رسولخدا(ص) به علی (ع) و ابوذر و سلمان (و یک نفر دیگر که راوی می گوید بگمانم مقدار بود) دستور داد به مسجد بروند و با صدای بلند، فریاد بزنندکه: «لا ایمان لمن لم یا من جاره بوائقة». «هرکه همسایه اش آزار او آسوده نباشد، ایمان ندارد.»
آنها به مسجد رفته، سه بار با صدای بلند، این سخن را به گوش مردم رساندند. سپس با دست اشاره کرد که چهل خانه در چهار طرف همسایه هستند.

«187» آرایش شوهر برای همسر خود

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
حسن بن جهم می گوید: امام هفتم حضرت کاظم (ع) را دیدم، محاسن خود را رنگ کرده بود، و بسیار پاکیزه و تمیز عبور می کرد، به حضورش رفتم و پس از اسلام عرض کردم: «محاسن خود را رنگ کرده ای؟»
فرمود: هر گاه شوهر خود را تمیز و زیبا کند موجب حفظ عفت همسرش خواهد گردید، چه بسا زنانی بر اثر اینکه شوهرشان رعایت نظافت و پاکیزگی نمی کنند، به بی عفتی کشانده شده اند، از تو می پرسم: آیا دوست داری همسرت را مثل خودت در آن وقت که دعایت نظافت و زیبائی، نمی کنی بنگری؟
عرض کردم: نه.
فرمود: او نیز دوست ندارد که تو را کثیف و ژولیده بنگرد.
سپس فرمود:
«من اخلاق الانبیاء االتنظف و التطیب و حلق الشعر و کثرة الطروقة.
:«نظافت کردن،و استعمال بوی خوش، و زودون موهای زیاد بدن، و توجه بسیار به مسأله زناشوئی، از اخلاق پیامبران است.».

«188» عروس شهادت به جای همسر عروس

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
او کوتاه قد و سیاه چهره و بد قیافه بود، اما سیرتی زیبا و قلبی نورانی و فکری بلند و روحی سرشار از عشق به الله داشت. نام او سعد بود ولی به خاطر سیاه پوستی، او را سعد الاسود (سعد سیاه) می خواندند.
او را به سن و سال جوانی رسید و مشتاق ازدواج بود، ولی بخاطر آنکه مستضعف بود، و قیافه و شکل و شمایل نداشت، کسی به او زن نمی داد، او به حضور پیامبر(ص) آمد و در این باره با آنحضرت صحبت کرد.
پیامبر(ص) فرمود: از جانب من خانه «عمروبن وهب» برو و به او بگو پیامبر(ص) دختر شما را به ازدواج من در آورده است.
سعد به خانه عمروبن وهب آمد و پیام پیامبر(ص) را به او ابلاغ کرد. ابن وهب به او اعتنا نکرد و با کمال بی احترامی او را از خانه اش راند، ولی دختر او که دوشیزه ای زیبا و فهمیده بود، از جریان اطلاع یافت و از خانه بیرون دوید و در راه به سعد رسید و به او گفت: اگر پیامبر(ص) مرا به ازدواج تو در آورده، من به این ازدواج خشنود هستم.
سپس آن دختر، بر سر پدر جیغ کشید و به او گفت: «هر چه زودتر به حضور پیامبر(ص) برو و رضایت خود را اعلام کن و تا وحی الهی نازل نشده و رسوا نشده ای از فرصت استفاده کن.»
ابن وهب ناگزیر به حضور پیامبر (ص) آمد.
پیامبر(ص) فرمود: تو فرستاده مرا رد کرده ای؟
ابن وهب گفت: آری، ولی اکنون استغقار توبه می کنم.
پیامبر به سعد گفت: اکنون برو و همسر خود را دریاب.
سعد برای اینکه با دست خالی پیش نو عروس نرفته باشد، به بازار رفت تا اندکی از وسائل عروسی خریداری کند و با خود ببرد، هنگامی که مشغول خریداری بود شنید منادی پیامبر(ص) فریاد می زند:«برای جهاد حرکت کنید.»
او هماندم تغییر جهت داد، بجای خرید وسائل عروسی، شمشیر و نیزه و اسبی خرید و با شتاب به سوی جبهه پر کشید، سواره به جنگ با دشمن پرداخت، اسبش خسته و درمانده شد، پیاده شد و همچنان می جنگید تا عروس شهادت را آغوش گرفت، پیامبر(ص) سر او را به دامن گرفت، سپس اسب و اسلحه او را به عنوان ارث برای همسرش فرستاد و پیام داد که خداوند در دختر بهشتی را همسر سعد گردانید.(قد زوجه الله خیراًمن فتاتکم و هذامیراثة).