داستان دوستان جلد 4

نویسنده : محمد محمدی اشتهاردی

«184» نماز سحرگاهان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
سعیدبن محمدبن جنید معروف به «ابن جنید» از داشنمدان و عرفای نامی قرن سوم به شمار می آمد، او استادی زبردست و عالمی ناطق بود، ولی در سلک صوفیان به شمار می رفت، او در سال 297هجری قمری از دنیا رفت.
یکی از علمای بزرگ آن عصر بنام «جعفر خالیدی» می گوید: او را در عالم خواب دیدم و به او گفتم: «خداوند با تو چگونه رفتار کرد؟»
در پاسخ گفت: همه این اشارت و عبارت و رسوم و علوم (صوفیانه) که داشتم به حالم سودی نبخشید.
و ما نفعنا الا رکعات کنا نرکعها فی الاسحار.
:«جز چند رکعت نمازی که در سحرگاهان می خواندم، چیزی به حالم، سود نبخشید.».
خفتگان را از زمرمه مرغ سحر gggggحیوان را خبر از عالم ربانی نیست

«185» رسولخدا(ص) در بازار

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
روزی رسولخدا(ص) به بازار مدینه آمد و عبور می کرد، چشمش به طعامی (مانند نخود) افتاد، دید بسیار پاکیزه و مرغوب است، پرسید قیمت این طعام ،چند است؟ در همین هنگام خداوند به او وحی کرد، دستت را داخل آن طعام کن و زیر آن را روبیاور، پیامبر(ص) چنین کرد، ناگاه دید زیر آن، پست و نامرغوب است، به آن بازاری رو کرد، و فرمود:
ما اراک الا و قد جمعت خیانة و غشا للمسلمین.
:«تو را نمی نگرم مگر اینکه خیانت و نیرنگ به مسلمین را در اینجا جمع کرده ای.»
روز دیگر از بازار عبور کرد، طعامی در میان کیسه بزرگی دید، دستش را داخل آن نمود، دستش تر شد، دریافت که زیر طعام را آب زده اند و نمناک است، به فروشنده فرمود: این چه طعامی است که رویش خشک است و زیرش تر است؟
او عرض کرد: باران بر آن باریده است.
پیامبر(ص) فرمود: چرا آن قسمت تر را نشان مشتریان نداده ای تا بنگرند؟ من غشنا فلیس منا:«کسی که باما (و مسلمین) نیرنگ کند،

«186» رعایت حق همسایه

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
مردی به محضر امام صادق (ع) آمد و از همسایه خود شکایت کرد.
امام صادق (ع) در ضمن راهنمائی او درباره اهمیت مقام همسایه، و زشتی رعایت نکردن حق همسایه این داستان را نقل کرد و فرمود: بدانکه: مردی از انصار به حضور رسولخدا(ص) آمد و عرض کرد:
«من خانه ای در محل فلان قبیله، خریده ام، نزدیکترین همسایه ام کسی است که خیری از او به من نمی رسد، و از شر و آزار او، آسوده نیستم.» رسولخدا(ص) به علی (ع) و ابوذر و سلمان (و یک نفر دیگر که راوی می گوید بگمانم مقدار بود) دستور داد به مسجد بروند و با صدای بلند، فریاد بزنندکه: «لا ایمان لمن لم یا من جاره بوائقة». «هرکه همسایه اش آزار او آسوده نباشد، ایمان ندارد.»
آنها به مسجد رفته، سه بار با صدای بلند، این سخن را به گوش مردم رساندند. سپس با دست اشاره کرد که چهل خانه در چهار طرف همسایه هستند.