داستان دوستان جلد 4

نویسنده : محمد محمدی اشتهاردی

«178» احترام به ارزشهای معنوی

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
جمعی از اسیران دشمن را به حضور پیامبر(ص) آوردند، پیامبر (ص) یکی از دستورات در مورد اسیران را که قتل است برای آنها صلاح دانست و دستوراعدام آنها را صادر کرد، ولی در میان اسیران یک نفر از آنها را آزاد نمود.
او پرسید: چرا مرا آزاد کردی؟
پیامبر (ص) فرمود: جبرئیل به من خبر داد که تو دارای پنچ خصلت هستی که خدا و رسولش، آن پنچ خصلت را دوست دارند، و آن پنچ خصلت عبارت است از:
1- غیرت محکم نسبت به همسرت داری 2- سخاوت 3- نیک خلقی 4- راستگوئی 5- شجاعت
وقتی که آن اسیر، این مطلب را شنید به حقانیت اسلام پی برد و قبول اسلام کرد، و از مسلمین در سطح بالا گردید و در یکی از جنگهای اسلامی، همراه رسولخدا (ص) با دشمن جنگید و به شهادت رسید.

«179» چگونگی خواستگاری علی (ع) از فاطمه (س)

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
سال دوم هجرت بود، در این هنگام علی (ع) بیست و پنچ سال داشت، و حضرت زهرا (س) نه سال داشت، علی (ع) شخصاً به حضور پیامبر (ص) به علی فرمود: قبل از تو مردانی از فاطمه (س) خواستگاری کرده اند و من خواستگاری آنها را به فاطمه (س) گفته ام، ولی از چهره اش دریافتم که آنها را نمی پسندد، اکنون پیام تو را نیز به او می رسانم و بعد نزد تو آمده و نتیجه را می گویم.
پیامبر(ص) وارد خانه شد و جریان خواستگاری علی (ع) را به سمع فاطمه (س) رسانید و فرمود: نظر تو چیست؟
فاطمه (س) سکوت کرد، و چهره اش تغییر ننمود و پیامبر(ص) از چهره او نشانه نارضایتی نیافت پیامبر (ص) بر خاست و در حالی که می گفت: اللّه اکبر سکوتها اقرارها:«خدا از همه چیز بزرگتر است، و سکوت او نشانه اقرار او است» به حضور علی (ع) آمد، و بشارت رضایت فاطمه(س) رابه علی (ع) داد.

«180» دو خبر غیبی و جالب

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
پیامبر(ص) شبی در یکی از سفرها، به یاران فرمود:
زید و ما زید؟!، جندب و ما جندب؟!»
:«زید، براستی چه زید؟! جندب، براستی چه جندب؟!»
حاضران دریافتند که این دو نفر نزد رسولخدا(ص) بسیار محبوبند، ولی علت آن را نمی دانستند، پرسیدند: ای رسولخدا! ما معنای فرموده شما را نفهمیدیم.»
پیامبر (ص) فرمود: اینها دو نفر از امّت من هستند، که یکی از آنها (زیدبن صوحان) یک دستش قبل از خودش به بهشت می رود، و سپس بقیّه بدنش به آن می پیوندند، و دیگری (جندب بن کعب بن عبداللّه) یک بار شمشیری به کار می برد که با آن حق و باطل را از هم جدا می سازد.
از این جریان، حدود چهل سال گذشت، در زمان خلافت عثمان، ولیدبن عقبه که مرد فاسق و شرابخواری بود، استاندار کوفه شد، روزی در کوفه، جندب بر ولید وارد شد، دید جادوگری (بنام بستانی یابطرونا) در حضور ولید و جمعی، بازی می کند، و چنین وانمود می کند که سر از بدن جدا می کند و دوباره زنده می کند، و از دهان شتر ماده وارد شده و از زایشگاه او خارج می گردد.
جندب به منزل خود رفت و شمشیر برانی، برداشت و همراه خود مخفی کرد و به مجلس حاکم کوفه وارد گردید، دید هنوز آن جادوگر، به سحر وبازی خود، ادامه می دهد،با شمشیر به او حمله کرد و با یک ضربه، او را کشت، و این آیه را خواند:
«افتاتون السحر واننم تبصرون.»:«آیا شما سراغ سحر می روید، با اینکه می بینید؟»
سپس به نعش جادوگر رو کرد و گفت: «اگر راست می گوئی، خود را زنده کن.»
ولید، خشمگین شد و به جندب گفت: «چرا چنین کردی؟»
جندب در پاسخ گفت: از رسولخدا(ص) شنیدم، فرمود: حد الساحر ضربة باالسیف:«حد جادوگر، آنست که با شمشیر گردنش را زد.» من دستور اسلام را اجرا کردم.
ولید دستور داد، جندب را زندانی کردند.
به این ترتیب، جندب، باطل را مشخص کرد و نابودی نمود، و برای آنکه شعبده بازی را با معجزه، همسان می دانستند، فهماند که این دو از هم جدا است، معجزه، حق است، و جادوگری باطل می باشد (جریان زید را در داستان بعد بخوانید.)