داستان دوستان جلد 4

نویسنده : محمد محمدی اشتهاردی

«174» وفاداری و اخلاص عمروبن حمق

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
عمروبن حمق آنچنان دلباخته امام علی (ع) بود که در جریان جنگ صفین در سخت ترین شرائط به حضور علی (ع) آمد و عرض کرد: «سوگند به خدا ای امیرمؤمنان دوستی من با تو و بیعت من، بخاطر خویشاوندی بین من و تو نیست، و برای کسب مال و وجهه و مقام نمی باشد، ولی من تو را به پنج خصلت دوست دارم:
1- تو پسر عموی رسول خدا(ص) هستی.
2- تو وصی آنحضرت هستی.
3- تو پدر فرزندان او هستی که از پیامبر(ص) برای ما باقی مانده اند.
4- تو پیشتازترین افراد به اسلام هستی.
5- تو بزرگترین سهم را در جهاد با دشمن داری.
اگر من مکلف شوم که کوههای استوار را به دوش حمل نمایم، و در اعماق دریاهای بی کران روم، تا روزی را بدست آورم که در آن دوستان تو را حمایت نمایم و دشمنان تو را سرکوب کنم، در عین حال تصور نمی کنم که همه حقوقی که از تو بر عهده من است ادا کرده باشم.
امام علی (ع)، او را در این وفاداری محکم، تصدیق کرد و در حق او چنین دعا نمود:
اللهم نور قلبه بالتقی و اهده الی صراطک المستقیم.
:«خدایا قلبش را با تقوی، منور فرما و او را به صراط مستقیم خود، هدایت کن.»
سپس فرمود:
ای کاش در میان سپه من، صد نفر مانند تو بودند.
حجربن عدی عرض کرد، دراین صورت سوگند به خدا سپاه تو سامان می یابد و فریبکاران، در آن اندک می گردند.

«175» تبعید قاضی با سابقه

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
شریح، قاضی با سابقه بود، بسال 18 هجری از جانب خلیفه دوم قاضی کوفه گردید، و همچنان در این مقام بود تا سال 79 عصر حکومت حجاج بن یوسف که از قضاوت استعفا داد، بنابراین 61 سال قضاوت کرد و سرانجام در سال 87 یا 97 و 99 در حالی که سن او بیش از صد سال شده بود، از دنیا رفت.
در عصر خلافت امام علی (ع) در یکی از قضاوتها، قضاوت خلاف شرع کرد، امام علی (ع) او را مورد انتقاد قرار داد و به او
فرمود: «سوگند به خدا تو را به «بانقیا» (روستائی در نواحی فرات کوفه) دو ماه تبعید می کنم تا در آنجا بین یهود قضاوت کنی.»
ولی در همان ایام، امام علی (ع) به شهادت رسید.
وقتی که مختار در سال 67 هجری روی کار آمد، شریح را طللبید و به او گفت: امام علی (ع) در فلان روز به تو
چه گفت؟
شریح جریان تبعید را بازگو کرد.
مختار گفت، سوگند به خدا نباید در کوفه بمانی به روستای «بانقیا» برو و در آنجا بین یهودیان قضاوت کن، او به آنجا تبعید شد و دو ماه بین یهود قضاوت کرد و سپس بازگشت.

«176» نگهداری پاداش الهی

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
ابراهیم یکی از پسران پیامبر(ص) بود که مادرش «ماریه قبطیه» نام داشت، ابراهیم در سال هشتم هجرت در مدینه متولد شد و در سال دهم در حالی که حدود یکسال و ششماه عمر کرده بود از دنیا رفت.
هنگامی که ابراهیم از دنیا رفت، تصادفاً در آن روز خورشید گرفت، مردم گفتند: گرفتن خورشید به خاطر مرگ ابراهیم است .
پیامبر(ص) به منبر رفت و فرمود: ای مردم! خورشید و ماه دو نشانه قدرت الهی هستند، که به فرمان خدا سیر می کنند و بفرمان خدا گاهی گرفته می شوند، و کسوف خورشید ربطی به مرگ ابراهیم ندارد؛ هر گاه یکی از آنها گرفته شد نماز آیات بخوانید (به این ترتیب از پیدایش چنین خرافه ای جلوگیری کرد.)
سپس از منبر فرود آمد، و بدن ابراهیم را غسل داد و حنوط و کفن کرد و آنگاه جنازه او را برداشتند و به قبرستان بقیع بردند، و او را به خاک سپردند.
مردم گفتند: پیامبر(ص) بر اثر ناراحتی و بی تابی، نماز میّت را فراموش کرد، آنحضرت به طرف حاضران ایستاد و فرمود :ای مردم اکنون جبرئیل نزد من آمد و سخن شما را در غیاب من، به من خبر داد، شما می پندارید من نماز بر جنازه ابراهیم را به خاطر غم و اندوه و بی تابی فراموش کردم، ولی گمان نادرست کردید، زیرا خداوند...به من امر کرد که بر جنازه شخصی که نماز می خواند (یعنی به حد شش سالگی رسیده که عقل و درک نماز خوندان را پیدا کند) نماز بخوانم.