داستان دوستان جلد 4

نویسنده : محمد محمدی اشتهاردی

«172» جلوگیری علی (ع) از ناسزاگوئی به دشمن

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
در جریان جنگ صفین، دو نفر از یاران شجاع و پاکباز امام علی (ع) بنام حجربن عدی و عمروبن حمق، نسبت به مردم شام اظهار برائت می کردند و به آنها ناسزا می گفتند، این خبر به علی (ع) رسید، آنحضرت آنها را به حضور طلبید و به آنها فرمود: «زبان خود را کنترل کنید، و از ناسزاگوئی خودداری نمائید.»
آنها عرض کردند: آیا ما بر حق نیستیم، و مردم شام پیرو معاویه بر باطل نیستند؟
امام فرمود: آری چنین است.
آنها عرض کردند: پس چرا ما را از ناسزاگوئی به آنها منع می کنی؟
امام فرمود: من نمی پسندم که شما به عنوان فحش دهنده و ناسزاگو معرفی گردید و اظهار برائت کنید، بلکه بجای آن مناسب است که کارهای زشت آنها را فاش کنید و بگوئید: روش آنها چنین و چنان است، و کردارشان، این گونه و آن گونه است و بجای لعن و فحش بگوئید: «خدایا خونهای آنها و خونهای ما را حفظ کن، و بین ما و آنها صلح و توافق بر فرما، و آنها را از گمراهی هدایت فرما تا ناآگاهان آنها حق را بشناسند، و از انحراف و تجاوز دست بکشند.»
اتّخاذ چنین روشی را من بیشتر دوست دارم، و برای شما نیز بهتر است.
حجر و عمرو گفتند:ای امیرمؤمنان! سفارش شما را از جان و دل می پذیریم، و شیوه تو را روش خود می سازیم».

«173» دعای پیامبر(ص) و علی(ع) برای دوست پاک

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
عمروبن حمق از اصحاب پیامبر(ص) و از یاران شجاع و مخلص علی (ع) بود که سرانجام توسط دژخیمان معاویه دستگیر شده و در حصن موصل زندانی گردید، سرش را بریدند و نزد معاویه به هدیه بردند.
او هنگام جوانی برای پیامبر(ص) آب برد، پیامبر(ص) آن را آشامید و سپس این دعا را در حق او کرد اللهم امتعه بشبابه:«خدایا او را از جوانی بهره مند کن.»
این دعا آنچنان در حق او به استجابت رسید، که هشتاد سال از عمرش گذشت در عین حال موی سفید در سر و صورت او دیده نشد.
او روزی به حضور امام علی (ع) آمد، امام دید چهره او زرد شده، پرسید: این زردی چیست؟
او عرض کرد: بر اثر بیماری است که به آن مبتلا شده ام .
امام علی (ع) به او فرمود: مااز خوشحالی شما خوشحالیم، و هنگام اندوه شما، غمگین هستیم، و برای بیماری شما بیمار می شویم و برای شما دعا می کنیم.

«174» وفاداری و اخلاص عمروبن حمق

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
عمروبن حمق آنچنان دلباخته امام علی (ع) بود که در جریان جنگ صفین در سخت ترین شرائط به حضور علی (ع) آمد و عرض کرد: «سوگند به خدا ای امیرمؤمنان دوستی من با تو و بیعت من، بخاطر خویشاوندی بین من و تو نیست، و برای کسب مال و وجهه و مقام نمی باشد، ولی من تو را به پنج خصلت دوست دارم:
1- تو پسر عموی رسول خدا(ص) هستی.
2- تو وصی آنحضرت هستی.
3- تو پدر فرزندان او هستی که از پیامبر(ص) برای ما باقی مانده اند.
4- تو پیشتازترین افراد به اسلام هستی.
5- تو بزرگترین سهم را در جهاد با دشمن داری.
اگر من مکلف شوم که کوههای استوار را به دوش حمل نمایم، و در اعماق دریاهای بی کران روم، تا روزی را بدست آورم که در آن دوستان تو را حمایت نمایم و دشمنان تو را سرکوب کنم، در عین حال تصور نمی کنم که همه حقوقی که از تو بر عهده من است ادا کرده باشم.
امام علی (ع)، او را در این وفاداری محکم، تصدیق کرد و در حق او چنین دعا نمود:
اللهم نور قلبه بالتقی و اهده الی صراطک المستقیم.
:«خدایا قلبش را با تقوی، منور فرما و او را به صراط مستقیم خود، هدایت کن.»
سپس فرمود:
ای کاش در میان سپه من، صد نفر مانند تو بودند.
حجربن عدی عرض کرد، دراین صورت سوگند به خدا سپاه تو سامان می یابد و فریبکاران، در آن اندک می گردند.