داستان دوستان جلد 4

نویسنده : محمد محمدی اشتهاردی

«167» خاله، همچون مادر است

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
وقتی که حضرت حمزه (عموی پیامبر) در جنگ احد شهید شد، دختر خردسالی بنام «امامه» بجای گذاشت.
در نگهداری و سرپرستی آن دختر، سه نفر یعنی علی (ع) و جعفر و زیدبن عبدالمطّلب، نزاع داشتند، و هر یک می گفتند من او را نگه می دارم (تا به ثواب این کار خداپسندانه برسم).
علی (ع) می گفت: من نگهداری می کنم زیرا دختر عمویم می باشد.
زید می گفت: من نگهداری می کنم زیرا برادرزاده ام می باشد.
جعفر طیّار می گفت: من نگهداری می کنم زیرا هم دختر عمویم است و هم اینکه خاله او همسر من (اسماءبنت عمیس) است.
قضاوت در این باره را به پیامبر(ص) محول کردند، آنحضرت چنین قضاوت کرد: نگهداری او به عهده جعفر باشد چرا که: الخاله بمنزلة الام:«خاله همچون مادر است».

«168» نمونه ای از ضربه محمد (ص)

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
ابی بن خلف از سران قلدر شرک و کفر بود، به پیامبر (ص) گفت: «من اسبی دارم که او را هر روز علف می خورانم تا چاق و چالاک شود، و سرانجام سوار بر آن شده و ترا می کشم.»
پیامبر (ص) در پاسخ فرمود: بلکه بخواست خدا، من تو را می کشم.
هنگامی که جنگ احد بروز کرد، ابی بن خلف می گفت: «محمد کجاست؟ اگر او نجات یابد من نجات نیابم.»
سرانجام آنحضرت را شناخت و به سوی او حمله کرد، گروهی از مسلمین جلو او را گرفتند، پیامبر به مسلمین فرمود: بگذارید جلو بیاید، آنها رد شدند او به پیش آمد، پیامبر (ص) نیزه «حارث بن صمّه» را گرفت و سپس به سوی ابی بن خلف حمله کرد،و نیزه را بر گردن او فرو آورد، خراشی در گردن او پدید آمد و او بر اثر وحشت از اسب بر زمین افتاد، و همچون صدای گاو نعره می کشید و می گفت: محمد مرا کشت.
یاران او دور او را گرفتند و به او دلداری دادند و گفتند: این زخم، خراشی بیش نیست، چرا بی تابی می کنی؟ او گفت: آری، اگر این زخم از ناحیه دو دودمان ربیعه و مضر بر من وارد می شد، حق با شما بود.
و طبق روایت دیگر گفت: اگر آن خراشی که محمد (ص) بر من وارد ساخت، بر همه مردم وارد می شد، همه را می کشت، چرا که او (در بر خوردی در مکه) به من گفت: «من تو را می کشم» (او دروغ نمی گوید) او را اگر بعد از این سخن، آب دهان خود را به من می رسانید، همان مرا می کشت.
ابی بن خلف، پس از این ضربه، یک روز بیشتر زنده نبود، و سپس به هلاکت رسید.

«169» سجده شکر برای مژده

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
رسولخدا(ص) سوار بر شتر، به جائی می رفت، ناگهان شتر را نگه داشت و از آن پیاده شد و پنج بار سجده کرد، سپس سوار بر شتر شده به راه خود ادامه داد.
حاضران پرسیدند: ای رسولخدا! این کاری را که انجام دادی بی سابقه بود، برای چه پنج سجده انجام دادی؟
پیامبر (ص) فرمود: جبرئیل با من ملاقات کرد و پنج مژده به من داد، من پیاده شدم و برای هریک از آن مژده ها یک سجده شکر بجا آوردم