داستان دوستان جلد 4

نویسنده : محمد محمدی اشتهاردی

«166» درس حق گرائی، و طرد تعصبات

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
سعدبن معاذ از مسلمانان سلحشور مدینه از قبیله اوس بود که در جنگ خندق، سخت مجروح شد و سرانجام بر اثر همین جراحت به شهادت رسید.
پیامبر (ص) از مقام او تجلیل فراوان کرد، از جمله فرمود:
اهتز عرش الرحمان لموت سعدبن معاذ.
:«عرش خدای مهربان در مرگ سعدبن معاد به لرزه در آمد.»
بعضی از قبیله خزرج، که هنوز رسوبات کینه دو طایفه اوس و خزرج در قلب آنها بود، گفت: منظور از «عرش» در سخن پیامبر (ص) معنی لغوی آن یعنی تخت است، نه عرش عظیم الهی که مرکز تدبیر و تنظیم همه کائنات است.
این صحبت نقل مجالس شد و فرصت طلبان به آن دامن می زدند، و می خواستتد این افتخار را که نصیب یکی از افراد طایفه اوس شده کم رنگ جلوه دهند.
جابربن عبدالله انصاری، با اینکه از قبیله خزرج بود، با کمال قاطعیت و صفای دل اعلام کرد که من این سخن را از پیامبر (ص) در شأن سعدبن معاذ شنیدم و منظور، عرش الهی (مخلوق عظیم بر فراز موجودات) است نه تخت ساده.
جابر با این حرکت انقلابی که از صفای قلبش بر می خاست، این درس را به مسلمین آموخت که تعصبهای جاهلی مانند «عربیت، قبیله، شکل و قیافه» را هرگز ملاک سنجش قرار ندهد و طرفدار حق باشند، و حق را بر وجود خود حاکم سازند نه تعصبات را.

«167» خاله، همچون مادر است

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
وقتی که حضرت حمزه (عموی پیامبر) در جنگ احد شهید شد، دختر خردسالی بنام «امامه» بجای گذاشت.
در نگهداری و سرپرستی آن دختر، سه نفر یعنی علی (ع) و جعفر و زیدبن عبدالمطّلب، نزاع داشتند، و هر یک می گفتند من او را نگه می دارم (تا به ثواب این کار خداپسندانه برسم).
علی (ع) می گفت: من نگهداری می کنم زیرا دختر عمویم می باشد.
زید می گفت: من نگهداری می کنم زیرا برادرزاده ام می باشد.
جعفر طیّار می گفت: من نگهداری می کنم زیرا هم دختر عمویم است و هم اینکه خاله او همسر من (اسماءبنت عمیس) است.
قضاوت در این باره را به پیامبر(ص) محول کردند، آنحضرت چنین قضاوت کرد: نگهداری او به عهده جعفر باشد چرا که: الخاله بمنزلة الام:«خاله همچون مادر است».

«168» نمونه ای از ضربه محمد (ص)

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
ابی بن خلف از سران قلدر شرک و کفر بود، به پیامبر (ص) گفت: «من اسبی دارم که او را هر روز علف می خورانم تا چاق و چالاک شود، و سرانجام سوار بر آن شده و ترا می کشم.»
پیامبر (ص) در پاسخ فرمود: بلکه بخواست خدا، من تو را می کشم.
هنگامی که جنگ احد بروز کرد، ابی بن خلف می گفت: «محمد کجاست؟ اگر او نجات یابد من نجات نیابم.»
سرانجام آنحضرت را شناخت و به سوی او حمله کرد، گروهی از مسلمین جلو او را گرفتند، پیامبر به مسلمین فرمود: بگذارید جلو بیاید، آنها رد شدند او به پیش آمد، پیامبر (ص) نیزه «حارث بن صمّه» را گرفت و سپس به سوی ابی بن خلف حمله کرد،و نیزه را بر گردن او فرو آورد، خراشی در گردن او پدید آمد و او بر اثر وحشت از اسب بر زمین افتاد، و همچون صدای گاو نعره می کشید و می گفت: محمد مرا کشت.
یاران او دور او را گرفتند و به او دلداری دادند و گفتند: این زخم، خراشی بیش نیست، چرا بی تابی می کنی؟ او گفت: آری، اگر این زخم از ناحیه دو دودمان ربیعه و مضر بر من وارد می شد، حق با شما بود.
و طبق روایت دیگر گفت: اگر آن خراشی که محمد (ص) بر من وارد ساخت، بر همه مردم وارد می شد، همه را می کشت، چرا که او (در بر خوردی در مکه) به من گفت: «من تو را می کشم» (او دروغ نمی گوید) او را اگر بعد از این سخن، آب دهان خود را به من می رسانید، همان مرا می کشت.
ابی بن خلف، پس از این ضربه، یک روز بیشتر زنده نبود، و سپس به هلاکت رسید.