داستان دوستان جلد 4

نویسنده : محمد محمدی اشتهاردی

«162» امداد عجیب غیبی!

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
سال پنجم هجرت بود، احزاب مختلف شرک و نفاق، با هم، هم پیمان شده و با لشکر مجهزی برای سرکوبی مسلمین و نابودی اسلام، روانه مدینه شدند، قبل از رسیدن آنها، مسلمین از جریان، اطلاع یافتند و به دستور پیامبر (ص) به حفر کانال بزرگ (خندق) در اطراف مدینه پرداختند، تا دشمن نتواند وارد مدینه گردد، دشمنان با غرور و ساز و برگ به مدینه رسیدند، وقتی که خندق را دیدند، پشت خندق ماندند، نتوانستند وارد مدینه شوند، ولی رابطه مدینه با بیرون از مدینه قطع گردید، و مردم مدینه در محاصره سخت اقتصادی و...قرار گرفتند، حدود یکماه جریان به همین منوال بود ،کم کم خوراکیها به پایان می رسید، هوا سرد بود، رنج ها و دشواریهای فراوانی، مسلمانان را فرا گرفت.
شبی سخت فرا رسید پیامبر (ص) آن شب مشغول نماز و عبادت شد، و از خداوند خواست که رفع و دفع مشکلات کند.
«حذیفه» (یکی از یاران هوشیار و زبردست رسولخدا«ص») می گوید: وحشت و گرسنگی و رنج و دشواریهای فراوانی، ما را فرا گرفته بود، پیامبر (ص) آن شب، مشغول نماز و راز و نیاز بود، سپس به حاضران رو کرد و فرمود: «آیا کسی هست که برود از سپاه دشمن خبری برای ما بیاورد؟!(با توجه به اینکه انجام این مأموریت، بسیار خطرناک بود) تا رفیق من در بهشت باشد.»
حذیقه می گوید: سوگند به خدا، بخاطر وحشت و گرسنگی و رنج بسیاری که بر ما وارد شده بود، هیچکس جواب رسولخدا (ص) را نداد، پیامبر (ص) مرا طلبید و مأمور این کار کرد، و من نیز ناگزیر پذیرفتم، به من فرمود: «برای شناسائی دشمنان برو، و برای ما از آنها خبر بیاور و غیر از این کار، هیچ کاری انجام مده، و به سوی ما باز گرد.»
حذیفه می گوید: من (با تاکتیک مخفی کاری) به سوی دشمنان رفتم، وقتی به نزدیک آنها رسیدم، دیدم طوفان شدیدی برخاسته ،آنچنان همه ابراز و وسائل جنگی و غذائی و چادرهای آنها را در هم ریخته، و هر چیزی را به جائی انداخته است.
در این هنگام ناگهان فرمانده دشمن، «ابوسفیان» از چادر خود بیرون آمد و فریاد زد هر کسی، بغل دستی خود را شناسائی کند (تا جاسوسان محمد«ص» نباشد) من پیش دستی کردم و به شخصی که در طرف راست من بود، گفتم تو کیستی (با توجه به اینکه شب بود و هوا تاریک) او هم گفت: من فلان کس هستم، آنگاه ابوسفیان گفت: ای جمعیت قریش سوگند به خدا اینجا دیگر جای ماندن نیست، حیوانات سم دار و بی سم ما هلاک شدند، و از طرفی «بنو قریظه» (هم پیمانان سرّی ما) با مخالفت کردند، و این طوفان، هیچ پناهگاهی را برای ما نگذاشت.
ابوسفیان بقدری گیج و دستپاچه بود که با شتاب به سوی شترش رفت و به بسته بودن یک پای آن توجه نکرد، و سوار بر آن شد، و بعداً فهمید که پایش بسته است، من در این هنگام به فکر افتادم که ابوسفیان را غافلگیر کرده و سر به نیست کنم که بیاد دستور پیامبر(ص) افتادم که فرموده بود: «کار دیگری انجام مده.»
پس از شناسائی کامل دشمن، به سوی پایگاه خود، باز گشتم، دیدم رسولخدا(ص) هنوز نماز می خواند پس از نماز به من فرمود: «چه خبر؟» .
من ماجرای دشمن را گفتم که طوفان الهی، تمام زندگی آنها را در هم ریخت و فرار را بر قرار ترجیح دادند.
به این ترتیب حذیفه این سرباز هوشیار و با انظباط، مأموریت خطیر خود را با کمال زیرکی انجام داد، و نماز و دعای پیامبر (ص) و مسلمین (ع) باعث امداد غیبی بزرگی شد و خداوند با لشکر طوفان و فرشتگان نامرئی خود، دشمنان را با ذلت و خواری، به و دریوزگی وا داشت.

«163» پارسائی پیامبر(ص)

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
روزی عمر در مشربه ام ابراهیم (محلی نزدیک مدینه) به حضور پیامبر(ص) آمد، دید آنحضرت روی حصیری از برگ خرما خوابیده، و قسمتی از بدن مبارکش روی خاک زمین قرار دارد، و متکائی از الیاف خرما زیر سر نهاده است، پس از سلام عرض کرد: کسری و قیصر (شاهان ایران و روم) بر تختهای طلا و فرشهای ابریشم می خوابند، ولی شما که بهترین خلق خدا و پیامبر هستید این چنین، روی حصیر و خاک خوابیده اید؟
پیامبر(ص) در پاسخ عمر فرمود:
اولئک قوم عجّلت طیّباتهم و هی و شیکةالانقطاع، و انّمااخرت لنا طیّباتنا.
:«کسری و قیصر، از انسانهائی هستند که لذتهایشان در همین دنیا به آنها داده شده است، و لذائذ دنیا ناپایدار و زود گذر است، ولی لذائذ ما برای آخرت که پایدار است ذخیره شده است.»
کجا آنکه بر سود تاجش به ابر gggggکجا آنکه بودی شکارش هژبر
سپهر بلند ار کشد زین تو gggggسرانجام خشت است بالین تو

164» حترام علی بن جعفر از امام جواد(ع)

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
علی بن جعفر (ع) برادر امام کاظم (ع) از امامزادگان بزرگ و فقیهان پرهیزکار است، در مورد قبر ایشان سه قول نوشته اند: 1- در قم (آخر چهار مردان کنار مزار شهداء قرار دارد 2- در خارج قلعه سمنان واقع است 3- در قریه عریض، واقع در یک فرسخی مدینه می باشد.
علی بن جعفر (ع) در زمان امام جواد (ع) از علمای سالمند و فقهای با سابقه به شمار می آمد.
محمدبن حسن بن عمار می گوید: در مدینه در محضر علی بن جعفر (ع) نشسته بودنم، و روایاتی را که از امام کاظم (ع) نقل می کرد می نوشتم، در این هنگام ناگاه امام جواد (ع) که آن وقت نوجوان بود، وارد مسجد شد، دیدم علی بن جعفر بدون رداء و با پای برهنه برخاست و به استقبال امام جواد (ع) رفت و خود را به سوی او افکند و دست او را بوسید.
امام جواد (ع) فرمود: «عمو جان خدا تو را رحمت کند بنشین.»
علی بن جعفر گفت: ای آقای من چگونه بنشینم با آنکه تو ایستاده ای.
هنگامی که علی بن جعفر(ع) به جلسه درس خود باز گشت، شاگردان از روی سرزنش به علی بن جعفر گفتند، تو عموی پدرت حضرت جواد (ع) هستی، در عین حال دیدیم که دست او را بوسیدی و آنچنان احترام کردی که دور از معمول.
علی بن جعفر در پاسخ آنها، دست به محاسن سفید خود گرفت و فرمود: ساکت باشید، هنگامی که خداوند صاحب این محاسن سفید را شایسته امامت ندانست، و این جوان را شایسته نمود و مقام شامخ امامت را به او تفویض کرد، آیا من فضل او را انکار کنم؟ پناه می برم به خدا از این سخن که شما می گوئید، بلکه من بنده امام جواد (ع) هستم.
از احترامهای علی بن جعفر (ع) به امام جواد اینکه: هر گاه امام جواد(ع) می خواست به جائی برود، علی بن جعفر بر می خاست و کفش او را جفت می کرد.
روزی طبیبی برای قصد (گشودن سر رگ) امام جواد (ع) آمد، علی بن جعفر به امام جواد (ع) عرض کرد: ای سرور من اجازه بده اول رگ مرا قطع کند تا تیزی و سوزش نشتر قبل از تو به من برسد.