داستان دوستان جلد 4

نویسنده : محمد محمدی اشتهاردی

«160» آخرین سخن یک شهید پاکباز

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
سعدبن ربیع از مسلمین پاکباز بود که در جنگ احد دلاورانه به میدان تاخت و تا آخرین نفس جنگید تا به شهادت رسید بعد از جنگ احد، پیامبر (ص) به حاضران فرمود: کیست که از سعد برای من خبر بیاورد، من او را در فلان نقطه میدان دیدم که دوازده نفر از نیزه داران دشمن او را محاصره کرده بودند، و او با آنها می جنگید.
ابی بن کعب گفت: من برای جستجوی او می روم، او به میدان شتافت و به جستجو پرداخت، بدن به خون غلطیده سعد را در میان کشتگان یافت، به جلو آمد، دریافت که هنوز سعد زنده است و رمقی دارد، گفت: «ای سعد! پیامبر (ص) جویای حال تو است.»
سعد تا نام مبارک پیامبر(ص) را شنید، آرام گفت: آیا پیامبر(ص) زنده است؟
ابی گفت: آری.
سعد گفت: سلام مرا به پیامبر (ص) برسان، و از قول من به انصار بگو مبادا بیعت عقبه را فراموش کنید، سوگند به خدا تا وقتی که چشم شما باز و بسته می شود،و یک نفر از شما زنده است، اگر خاری به پای پیامبر(ص) برود، شما در پیشگاه خدا معذور نیستید.
سپس آهی کشید و شهد شهادت نوشید.
ابی نزد پیامبر (ص) باز گشت و خبر شهادت و آخرین سخن سعد را گزارش داد.
پیامبر(ص) فرمود:
رحم الله سعداًنصرنا حیاًو اوصی بنا میتاً.
:«خداوندا، سعد را رحمت کند که تا زنده بود ما را یاری کرد و هنگام مرگ به حمایت از ما سفارش نمود.»

161» خوردن علی (ع) از غذای لذیذ

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
برای امام علی (ع) غذائی بنام «خبیص» (که از خرما و کشمکش و روغن، مانند حلوا درست می شد) آوردند، حضرت آن را نخورد، پرسیدند: آیا آن را حرام می دانی؟ فرمود: نه، ولی می ترسم تمایلات نفسانی من به آن غذای لذیذ، مشتاق و بی کنترل گردد، سپس این آیه را خواند که در روز قیامت به آنانکه طیّبات و لذائذ در زندگی دنیای خود استفاده کردید و دیگر برای آخرت چیزی نگذاشتید.» (احقاف - 20)

«162» امداد عجیب غیبی!

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
سال پنجم هجرت بود، احزاب مختلف شرک و نفاق، با هم، هم پیمان شده و با لشکر مجهزی برای سرکوبی مسلمین و نابودی اسلام، روانه مدینه شدند، قبل از رسیدن آنها، مسلمین از جریان، اطلاع یافتند و به دستور پیامبر (ص) به حفر کانال بزرگ (خندق) در اطراف مدینه پرداختند، تا دشمن نتواند وارد مدینه گردد، دشمنان با غرور و ساز و برگ به مدینه رسیدند، وقتی که خندق را دیدند، پشت خندق ماندند، نتوانستند وارد مدینه شوند، ولی رابطه مدینه با بیرون از مدینه قطع گردید، و مردم مدینه در محاصره سخت اقتصادی و...قرار گرفتند، حدود یکماه جریان به همین منوال بود ،کم کم خوراکیها به پایان می رسید، هوا سرد بود، رنج ها و دشواریهای فراوانی، مسلمانان را فرا گرفت.
شبی سخت فرا رسید پیامبر (ص) آن شب مشغول نماز و عبادت شد، و از خداوند خواست که رفع و دفع مشکلات کند.
«حذیفه» (یکی از یاران هوشیار و زبردست رسولخدا«ص») می گوید: وحشت و گرسنگی و رنج و دشواریهای فراوانی، ما را فرا گرفته بود، پیامبر (ص) آن شب، مشغول نماز و راز و نیاز بود، سپس به حاضران رو کرد و فرمود: «آیا کسی هست که برود از سپاه دشمن خبری برای ما بیاورد؟!(با توجه به اینکه انجام این مأموریت، بسیار خطرناک بود) تا رفیق من در بهشت باشد.»
حذیقه می گوید: سوگند به خدا، بخاطر وحشت و گرسنگی و رنج بسیاری که بر ما وارد شده بود، هیچکس جواب رسولخدا (ص) را نداد، پیامبر (ص) مرا طلبید و مأمور این کار کرد، و من نیز ناگزیر پذیرفتم، به من فرمود: «برای شناسائی دشمنان برو، و برای ما از آنها خبر بیاور و غیر از این کار، هیچ کاری انجام مده، و به سوی ما باز گرد.»
حذیفه می گوید: من (با تاکتیک مخفی کاری) به سوی دشمنان رفتم، وقتی به نزدیک آنها رسیدم، دیدم طوفان شدیدی برخاسته ،آنچنان همه ابراز و وسائل جنگی و غذائی و چادرهای آنها را در هم ریخته، و هر چیزی را به جائی انداخته است.
در این هنگام ناگهان فرمانده دشمن، «ابوسفیان» از چادر خود بیرون آمد و فریاد زد هر کسی، بغل دستی خود را شناسائی کند (تا جاسوسان محمد«ص» نباشد) من پیش دستی کردم و به شخصی که در طرف راست من بود، گفتم تو کیستی (با توجه به اینکه شب بود و هوا تاریک) او هم گفت: من فلان کس هستم، آنگاه ابوسفیان گفت: ای جمعیت قریش سوگند به خدا اینجا دیگر جای ماندن نیست، حیوانات سم دار و بی سم ما هلاک شدند، و از طرفی «بنو قریظه» (هم پیمانان سرّی ما) با مخالفت کردند، و این طوفان، هیچ پناهگاهی را برای ما نگذاشت.
ابوسفیان بقدری گیج و دستپاچه بود که با شتاب به سوی شترش رفت و به بسته بودن یک پای آن توجه نکرد، و سوار بر آن شد، و بعداً فهمید که پایش بسته است، من در این هنگام به فکر افتادم که ابوسفیان را غافلگیر کرده و سر به نیست کنم که بیاد دستور پیامبر(ص) افتادم که فرموده بود: «کار دیگری انجام مده.»
پس از شناسائی کامل دشمن، به سوی پایگاه خود، باز گشتم، دیدم رسولخدا(ص) هنوز نماز می خواند پس از نماز به من فرمود: «چه خبر؟» .
من ماجرای دشمن را گفتم که طوفان الهی، تمام زندگی آنها را در هم ریخت و فرار را بر قرار ترجیح دادند.
به این ترتیب حذیفه این سرباز هوشیار و با انظباط، مأموریت خطیر خود را با کمال زیرکی انجام داد، و نماز و دعای پیامبر (ص) و مسلمین (ع) باعث امداد غیبی بزرگی شد و خداوند با لشکر طوفان و فرشتگان نامرئی خود، دشمنان را با ذلت و خواری، به و دریوزگی وا داشت.