داستان دوستان جلد 4

نویسنده : محمد محمدی اشتهاردی

«122» حق خدا بر بندگان و به عکس

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
معادبن جبل می گوید: پیامبر(ص) سوار بر مرکب بود، و مرا پشت سر خود سوار کرد، در مسیر راه فرمود: ای معاذ!
عرض کردم بلی ای رسولخدا!
فرمود: هل تدری ما حق الله علی عباده؟
:«آیا می دانی حق خداوند بر بندگانش چیست؟»
عرض کردم: خدا و رسولش آگاهترند؟
فرمود:«حق خدا بر بندگانش این است که تنها او را پرستش کنند و از برای او شریک نگیرند.»
سپس بعد از اندکی فرمود: ای معاذ! گفتم: بلی ای رسولخدا! فرمود: آیا می دانی حق بندگان بر خدا چیست، هنگامی که کار نیک انجام دهند؟
عرض کردم: خدا و رسولش بهتر می دانند.
فرمود: حق بندگان نیکوکار بر آن است که: خداوند آنها را عذاب نکند.

«123» امام هشتم(ع) در زندان سرخس

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
از بعضی از روایات استفاده می شود که امام هشتم حضرت رضا(ع) مدتی در شهر سرخس، زندانی و تحت نظر بوده است از جمله: اباصلت هروی می گوید: در سرخس به کنار خانه ای که امام هشتم(ع) در آن زندانی بود رفتم، از زندانبانها اجازه خواستم تا با امام ملاقات کنم.
آنها گفتند: نمی توانی با امام ملاقات کنی .
گفتم: چرا؟
گفتند: امام رضا(ع) توعاً شبانه روز مشغول نماز است و در یک شبانه روز هزار رکعت نماز می خواند، فقط ساعتی در آغاز روز، و قبل از ظهر، و ساعتی هنگام غروب، نماز نمی خواند، ولی در این ساعات نیز در محل نماز خود به مناجات و راز و نیاز با خدا، اشتغال دارد...

«124» گفتار عمربن خطاب در بستر رحلت

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
خلیفه دوم، عمر بن خطاب، پس از ابوبکر، طبق وصیت ابوبکر به خلافت رسید و پس از ده سال و شش ماه و چهار شب خلافت، از دنیا رفت.
فیروز (معروف به ابولؤلؤ) غلام مغیرة بن شعبه او را مضروب ساخت و همین سبب فوت او پس از سه روز گردید، او در سن 63 سالگی جان سپرد، و بدنش را کنار قبر پیامبر(ص) دفن کردند.
هنگامی که عمر در بستر رحلت قرار گفت، عبدالله بن عباس (معروف به ابن عباس) به عیادت او رفت و دید عمر بسیار ناراحت است و بی تابی می کند، بین ابن عباس و عمر، گفتگوی ذیل به میان آمد: ابن عباس - «ای رئیس مؤمنان این بی تابی برای چیست؟»
عمر ای پسر عباس، جزع و بی تابی من بخاطر فرا رسیدن مرگم نیست، بلکه از این رو است که بعد از من چه کسی رهبر مسلمین می شود؟!
ابن عباس - پیشنهاد می کنم که «طلحه» را رهبر مردم کن.
عمر طلحه، آدم تند خواست، زمام امور مسلمین را بدست چنین مردی نمی دهم.
ابن عباس - «زبیر» را رهبر مردم کن.
عمر ربیر مرد بخیلی است، دیدم او در مورد مقداری نخ ریسندگی با همسرش درگیر شده، و بر او سخت می گیرد، امور مسلمین را بدست آدم بخیل نمی سپرم.
ابن عباس - «سعید بن ابی وقاص» را رهبر مردم کن!
عمر او همیشه با اسب و کمان سروکار دارد( و یک فرد نظامی است) تناسب با امر رهبری ندارد.
ابن عباس - عبدالرحمان بن عوف را رهبر مردم کن.
عمر نه، او حتی نمی تواند اعضاء خانواده خود را به خوبی اداره کند.
ابن عباس - «عبدالله بن عمر» (فرزندت) را رهبر مردم کن.
عمر با شنیدن این پیشنهاد، برخاست و درست نشست و (به این مضمون) گفت: کسی که توانائی برای طلاق دادن همسرش بگونه صحیح ندارد، شایستگی برای رهبری را ندارد.
ابن عباس - «عثمان بن عفّان» را رهبر مردم کن.
عمر - سوگند به خدا اگر عثمان را رهبر مردم قرار دهم، افراد خاندان خود را بر گرده مؤمنین سوار می کند، و در نتیجه ترس آن دارم که او را بقتل برسانند (عمر، سه بار این سخن را تکرار کرد.)
در این وقت، ابن عباس سکوت کرد، عمر به او گفت از رفیقت علی (ع) یاد کن.
ابن عباس - پس بیا و علی(ع) را رهبر مردم کن.
عمر- «سوگند به خدا جزع و بی تابی من برای همین است که حق را از صاحبانش گرفتم، سوگند به خدا اگر علی(ع) را رهبر مردم کنم، قطعاً آنها را به سوی جاده عظیم هدایت، سوق می دهد، و اگر مردم از او پیروی کنند، آنها را وارد بهشت می نماید.»
به این ترتیب، عبدالله بن عباس نام شش نفر از شورای شش نفری عمربن خطاب را (که قصه آن را در داستان بعد می خوانید) به اضافه عبدالله بن عمر به میان آورد، عمر پنج نفر از آنها را شایسته این مقام ندانست، ولی علی(ع) را به شایستگی کامل یاد کرد، و علت ناراحتی خود را گرفتن حق از صاحبان حق، بیان نمود.
ولی در عین حال بعداً شورای شش نفری خلافت را عنوان کرد، که جریان آن را در داستان بعد بخوانید...