داستان دوستان جلد 4

نویسنده : محمد محمدی اشتهاردی

«120» بار علف بر دوش سلمان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
عصر خلافت عمر بود، سلمان به عنوان استاندار مدائن، در این شهر خاطره ها بسر می برد، روزی مسافر غریبی از شام به مدائن آمد، او سلمان را نمی شناخت از قیافه ساده او چنین گمان کرد که یک شخص عادی و کارگر است، بار علفی بر دوش داشت، خسته شده بود، خطاب به سلمان گفت: «ای بنده خدا بیا این بار مرا تا فلان جا ببر.»
سلمان بی آنکه ناراحت شود، فوری با کمال اشتیاق، بار علف را به دوش کشید و به سوی مقصود حرکت کرد، در مسیر راه، مسافر غریب دید هر کس آن کارگر بار برنده را می بیند، احترام می کند، و بعضی می گویند: سلام بر امیر! با خود گفت: براستی این شخص کدام امیر است...؟! ناگهان دید جمعی آمدند تا بار علف را از او بگیرند، و به مسافر گفتند: «مگر تو این شخص را نمی شناسی؟ این استاندار مدائن، سلمان است.»
مسافر شامی، سخت شرمنده شد و به دست و پای سلمان افتاد و معذرت خواهی کرد، و عاجزانه خواست که او را ببخشد و بار علف را تحویل دهد.
ولی سلمان به او گفت:« تا این بار را به مقصد نرسانم به تو نخواهم داد.»

«121» موعظه خفته ای در زیر درخت

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
جریربن عبدالله می گوید به مدائن رفتم هوا گرم بود، از کنار درختان عبور می کردم، ناگاه دیدم شخصی زیر درختی خوابیده و پوست گوسفندی را روی شاخه درخت افکنده تا برای او سایه بسازد، ولی تابش خورشید از آن پوست رد شده و بر روی آن شخص خوابیده افتاده است، به جلو رفتم و آن پوست را در جائی از شاخه افکندم تا برای او سایه ای پدید آید.
در این میان ناگهان آن شخص بیدار شد، نگاه کردم دیدم سلمان است، مرا شناخت و گفت: ای جریر! در دنیا تواضع کن، زیرا کسی که در دنیا فروتنی کند، خداوند مقام او را در قیامت، بالا می برد، سپس از من سؤالی کرد و فرمود: آیا می دانی تاریکی آتش دوزخ، مجازات و نتیجه چه کاری است؟
فرمود: فانّه ظلم الناس: «این تاریکی (باطن و نتیجه) ظلم مردم به یکدیگر است.»

«122» حق خدا بر بندگان و به عکس

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
معادبن جبل می گوید: پیامبر(ص) سوار بر مرکب بود، و مرا پشت سر خود سوار کرد، در مسیر راه فرمود: ای معاذ!
عرض کردم بلی ای رسولخدا!
فرمود: هل تدری ما حق الله علی عباده؟
:«آیا می دانی حق خداوند بر بندگانش چیست؟»
عرض کردم: خدا و رسولش آگاهترند؟
فرمود:«حق خدا بر بندگانش این است که تنها او را پرستش کنند و از برای او شریک نگیرند.»
سپس بعد از اندکی فرمود: ای معاذ! گفتم: بلی ای رسولخدا! فرمود: آیا می دانی حق بندگان بر خدا چیست، هنگامی که کار نیک انجام دهند؟
عرض کردم: خدا و رسولش بهتر می دانند.
فرمود: حق بندگان نیکوکار بر آن است که: خداوند آنها را عذاب نکند.