داستان دوستان جلد 4

نویسنده : محمد محمدی اشتهاردی

«119» حدیثی از زینب(س) در شأن علی(ع)

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
لیلی غفاریّه، از بانوانی بود که مجروحین جنگ را مداوا می کرد، و زخمهای آنها را پانسمان می نمود، او می گوید: همراه رسولخدا(ص) به جبهه می رفتم و به مداوای مجروحین جنگ می پرداختیم، و در جنگ جمل، همراه امام علی(ع) به جبهه بصره رفتم تا مجروحان را مداوا کنم، پس از جنگ جمل، شب مهمان حضرت زینب(س) دختر علی(ع) شدم، فرصت را غنیمت شمرده و به او عرض کردم: اگر سخنی از شخص پیامبر(ص) شنیده ای، برای من بیان کن (با توجه به اینکه زینب (س) هنگام رحلت پیامبر(ص) پنج یا شش ساله بود).
زینب (س) در پاسخ من فرمود: روزی به محضر رسولخدا(ص) رفتم، عایشه همسر آنحضرت نزدش بود، در این وقت علی(ع) به حضور پیامبر(ص) آمد، پیامبر (ص) در حضور عایشه، اشاره به علی(ع) کرد و فرمود: انّ هذا اول الناس ایماناً و اول الناس لقاء لی یوم القیامة، و آخر الناس لی عهداً عند الموت.
:«این شخص (علی علیه السلام) نخستین شخصی است که قبول اسلام کرد، و نخستین فردی است که در قیامت بامن ملاقات کند، آخرین است که هنگام رحلت من، با من وداع می نماید.»

«120» بار علف بر دوش سلمان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
عصر خلافت عمر بود، سلمان به عنوان استاندار مدائن، در این شهر خاطره ها بسر می برد، روزی مسافر غریبی از شام به مدائن آمد، او سلمان را نمی شناخت از قیافه ساده او چنین گمان کرد که یک شخص عادی و کارگر است، بار علفی بر دوش داشت، خسته شده بود، خطاب به سلمان گفت: «ای بنده خدا بیا این بار مرا تا فلان جا ببر.»
سلمان بی آنکه ناراحت شود، فوری با کمال اشتیاق، بار علف را به دوش کشید و به سوی مقصود حرکت کرد، در مسیر راه، مسافر غریب دید هر کس آن کارگر بار برنده را می بیند، احترام می کند، و بعضی می گویند: سلام بر امیر! با خود گفت: براستی این شخص کدام امیر است...؟! ناگهان دید جمعی آمدند تا بار علف را از او بگیرند، و به مسافر گفتند: «مگر تو این شخص را نمی شناسی؟ این استاندار مدائن، سلمان است.»
مسافر شامی، سخت شرمنده شد و به دست و پای سلمان افتاد و معذرت خواهی کرد، و عاجزانه خواست که او را ببخشد و بار علف را تحویل دهد.
ولی سلمان به او گفت:« تا این بار را به مقصد نرسانم به تو نخواهم داد.»

«121» موعظه خفته ای در زیر درخت

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
جریربن عبدالله می گوید به مدائن رفتم هوا گرم بود، از کنار درختان عبور می کردم، ناگاه دیدم شخصی زیر درختی خوابیده و پوست گوسفندی را روی شاخه درخت افکنده تا برای او سایه بسازد، ولی تابش خورشید از آن پوست رد شده و بر روی آن شخص خوابیده افتاده است، به جلو رفتم و آن پوست را در جائی از شاخه افکندم تا برای او سایه ای پدید آید.
در این میان ناگهان آن شخص بیدار شد، نگاه کردم دیدم سلمان است، مرا شناخت و گفت: ای جریر! در دنیا تواضع کن، زیرا کسی که در دنیا فروتنی کند، خداوند مقام او را در قیامت، بالا می برد، سپس از من سؤالی کرد و فرمود: آیا می دانی تاریکی آتش دوزخ، مجازات و نتیجه چه کاری است؟
فرمود: فانّه ظلم الناس: «این تاریکی (باطن و نتیجه) ظلم مردم به یکدیگر است.»