داستان دوستان جلد 4

نویسنده : محمد محمدی اشتهاردی

«118» نمونه ای از علم علی(ع)

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
عصر خلافت ابوبکر بود تاجری می خواست از مدینه به مسافرت طولانی برود، هزار دینار به عنوان امانت به ابوبکر سپرد، سفر او طول کشید و وقتی به مدینه بازگشت دریافت که ابوبکر از دنیا رفته است، نزد خلیف دوم رفت و جریان خود را گفت، او اظهار بی اطلاعی کرد، نزد عایشه دختر ابوبکر رفت، او نیز اظهار بی اطلاعی کرد، تاجر با سلمان آشنائی داشت نزد او رفت و پریشانی خود را در مورد هزار دینار بیان کرد، سلمان او را به حضور امام علی(ع) برد و جریان را گفت.
امام علی(ع) به مسجد آمد و فرمود: امانت تاجر در فلان مکان است، که ابوبکر آن را در آنجا پنهان نموده است، به دستور آن حضرت، آن مکان را شکافتند و هزار دینار را که در آنجا بود بیرون آوردند.
عمر به علی(ع) گفت: لابد ابوبکر این راز را به تو گفته بود، امام فرمودند: نه، نگفته بود، و اگر بنای گفتن بود به تو که راز محرم او هستی می گفت، نه به من.
عمر گفت: پس تو از کجا دانستی؟
امام علی(ع) فرمود: «خداوند بر زمین فرمان داده تا هر حادثه ای را که بر روی آن پدید می آید، به من خبر دهد.»

«119» حدیثی از زینب(س) در شأن علی(ع)

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
لیلی غفاریّه، از بانوانی بود که مجروحین جنگ را مداوا می کرد، و زخمهای آنها را پانسمان می نمود، او می گوید: همراه رسولخدا(ص) به جبهه می رفتم و به مداوای مجروحین جنگ می پرداختیم، و در جنگ جمل، همراه امام علی(ع) به جبهه بصره رفتم تا مجروحان را مداوا کنم، پس از جنگ جمل، شب مهمان حضرت زینب(س) دختر علی(ع) شدم، فرصت را غنیمت شمرده و به او عرض کردم: اگر سخنی از شخص پیامبر(ص) شنیده ای، برای من بیان کن (با توجه به اینکه زینب (س) هنگام رحلت پیامبر(ص) پنج یا شش ساله بود).
زینب (س) در پاسخ من فرمود: روزی به محضر رسولخدا(ص) رفتم، عایشه همسر آنحضرت نزدش بود، در این وقت علی(ع) به حضور پیامبر(ص) آمد، پیامبر (ص) در حضور عایشه، اشاره به علی(ع) کرد و فرمود: انّ هذا اول الناس ایماناً و اول الناس لقاء لی یوم القیامة، و آخر الناس لی عهداً عند الموت.
:«این شخص (علی علیه السلام) نخستین شخصی است که قبول اسلام کرد، و نخستین فردی است که در قیامت بامن ملاقات کند، آخرین است که هنگام رحلت من، با من وداع می نماید.»

«120» بار علف بر دوش سلمان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
عصر خلافت عمر بود، سلمان به عنوان استاندار مدائن، در این شهر خاطره ها بسر می برد، روزی مسافر غریبی از شام به مدائن آمد، او سلمان را نمی شناخت از قیافه ساده او چنین گمان کرد که یک شخص عادی و کارگر است، بار علفی بر دوش داشت، خسته شده بود، خطاب به سلمان گفت: «ای بنده خدا بیا این بار مرا تا فلان جا ببر.»
سلمان بی آنکه ناراحت شود، فوری با کمال اشتیاق، بار علف را به دوش کشید و به سوی مقصود حرکت کرد، در مسیر راه، مسافر غریب دید هر کس آن کارگر بار برنده را می بیند، احترام می کند، و بعضی می گویند: سلام بر امیر! با خود گفت: براستی این شخص کدام امیر است...؟! ناگهان دید جمعی آمدند تا بار علف را از او بگیرند، و به مسافر گفتند: «مگر تو این شخص را نمی شناسی؟ این استاندار مدائن، سلمان است.»
مسافر شامی، سخت شرمنده شد و به دست و پای سلمان افتاد و معذرت خواهی کرد، و عاجزانه خواست که او را ببخشد و بار علف را تحویل دهد.
ولی سلمان به او گفت:« تا این بار را به مقصد نرسانم به تو نخواهم داد.»