داستان دوستان جلد 4

نویسنده : محمد محمدی اشتهاردی

«112» جلوگیری علی(ع) از کتک خوردن سلمان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
اعتراض شدید اصحاب بزرگ و طرفداران امام علی(ع) باعث شد که ابوبکر بالای منبر، خاموش شد و نتوانست پاسخ بگوید، و پس از مدتی سکوت گفت:
ولیکم و لست بخیرکم و علی فیکم اقیلونی اقیلونی.
:«من زمام رهبری شما را بدست گرفتم، ولی تا علی(ع) هست من بهترین فرد شما نیستم، مرا رها کنید و به خودم واگذارید.»
عمر فریاد زد: «ای فرومایه از منبر پائین بیا، وقتی که تو نمی توانی به احتیاج و استدلال اصحاب پاسخ بدهی چرا خود را در چنین مقامی قرار داده ای؟...»
ابوبکر از منبر پائین آمد و به خانه خود رفت و سه روز از خانه بیرون نیامد.
در این میان با تلاش افراد، چهار هزار نفر شمشیر بدست اجتماع کرده وارد خانه ابوبکر شدند و او را همراه عمر، به سوی مسجد آوردند، عمر سوگند یاد کرد که اگر هر کدام از اصحاب علی(ع) مثل چند روز گذشته سخن بگوید. سرش را از بدنش جدا می سازم.
در چنین جو خطرناکی دو نفر از یاران علی(ع)، برخاستند و سخن گفتند، نخست خالدبن سعید برخاست و مقداری سخن گفت، امام سپس در این هنگام سلمان برخاست و فریاد زد: الله اکبر الله اکبر، با این دو گوشم از رسول خدا(ص) شنیدم، و اگر دروغ بگویم هر دو گوشم کر شود، که فرمود:
«هنگامی فرا رسد که در مسجد، برادر و پسر عمویم (علی علیه السلام) با چند نفر از اصحاب نشسته باشند، ناگاه جماعتی از سگهای دوزخ به سوی او بیایند و او و اصحابش را بکشند.»
فلست اشک الا و انکم هم: «شکی ندارم که شما قطعاً همان سگهای دوزخ هستید.»
عمر تا این سخن را شنید به سوی سلمان حمله کرد، ولی هنوز به سلمان نرسیده بود، امام علی(ع) گریبان عمر را گرفت و او را به زمین کشانید، سپس به عمر گفت:«ای فرزند صحاک حبسیه! اگر مقدرات و دستور الهی، و پیمان با رسولخدا، پیشی نگرفته بود، امروز به تو نشان می دادم که کدامیک از ما ضعیفتر هستیم و یاران کمتر داریم.»
سپس امام علی(ع) اصحاب خود را ساکت کرد، و به آنها فرمود: متفرق گردید، آنها رفتند...

«113» توجه خاص امام علی (ع) به طبقه محروم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
عصر خلفاء بود، جمعی از موالی (غلامان آزاد شده) به عنوان شکایت به حضور امام علی(ع) آمدند، و شکایت خود را چنین مطرح کردند: «در عصر رسولخدا(ص) هیچگونه تبعیضی بین عرب و غیر عرب نبود، همه انسانها در تقسیم بیت المال و در امر ازدواج بطور مساوی از حقوق اقتصادی و اجتماعی برخوردار بودند، افرادی مثل بلال و صهیب و سلمان در عهد رسولخدا(ص) با زنان عرب ازدواج کردند، ولی امروز سران قوم بین ما و اعراب، تفاوت قائلند و ما را از مزایای اجتماعی محروم کرده اند.»
امام علی(ع) به آنها فرمود: من با سران قوم در این باره صحبت می کنم تا برای رفع تبعیض اقدام جدی کنند.
امام علی(ع) با سران دیدار کرد و جریان را گفت، ولی آنها نپذیرفتند.
و فریاد می زدند: چنین چیزی (تساوی بین عرب و عجم) ممکن نیست. امام علی(ع) در حالی که خشمناک بود نزد شاکیان آمد و فرمود: با کمال تأسف آنها حاضر نیستند با شما بطور مساوی، رفتار نمایند، با زنهای شما ازدواج می کنند، و در ادای حقوق و عطایا حق شما را نمی پردازند (و این روش، درست نیست، اکنون که در این وضع هستید من برای سامان گرفتن وضع اقتصادی و اجتماعی شما، به شما پیشنهاد می کنم بروید) تجارت کنید، خداوند به زندگی شما برکت عنایت فرماید، چرا که از رسول خدا(ص) شنیدم فرمود:
الرّزق عشرة اجزاء تسعة اجزاء فی التجارة و واحدة فی غیرها.
:«طریقه معاش روزانه دارای ده قسمت است که نه قسمت آن در تجارت و خرید و فروش است و یک قسمت آن در غیر تجارت می باشد.»
به این ترتیب امام علی (ع) با توجه خاصّی به رسیدگی امور مالی طبقه محروم می پرداخت و وقتی نتیجه نگرفت، آنها را به پیشه تجارت و بازرگانی راهنمائی کرد تا معاش زندگی خود را تأمین نمایند.

«114» ترحم و دلسوزی امام صادق(ع)

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
یکی از بستگان امام صادق(ع) در غیاب آنحضرت به ناسزاگوئی به آنحضرت پرداخت و نزد مردم از آنحضرت بدگوئی می کرد. شخصی به محضر امام صادق(ع) آمد و جریان را به اطلاع امام رسانید.
امام صادق(ع) هماندم به کنیز خود فرمود: آب وضو بیاور، او آب آورد، و امام وضو ساخت و مشغول نماز شد.
حماد لحّام می گوید: من در آنجا بودم، با خود گفتم اکنون امام به آن ناسزا گو نفرین خواهد کرد، ولی برخلاف تصور من دیدم آنحضرت دو رکعت نماز خواند و بعد از نماز عرض کرد: «خدایا من حقم را به او بخشیدم، تو از من بزرگوارتر و سخی تر هستی، او را به من ببخش و مؤخذه اش مفرما!»
سپس رقّت و ترحم خاصّی به آنحضرت دست داد، و همچنان در مورد آن شخص ناسزاگو دعا کرد، و من از کار آن امام بزرگوار تعجب کردم.