داستان دوستان جلد 4

نویسنده : محمد محمدی اشتهاردی

110» بوذر بر سر قبر پسر

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
ابوذر پسری بنام «ذر» داشت، این یگانه پسرش جوانمرگ شد، ابوذر کنار قبر او آمد و گفت: خدا رحمت کند تو را که نسبت به من نیکوکار بودی، و حق فرزندی را ادا نمودی... والله از این جهت که مرده ای، گریه نمی کنم، بلکه گریه ام برای آن است که بر تو بعد از مرگ چه گذشت آیا فرشتگان چه گفتند و تو چگونه پاسخ دادی؟ خداوندا من حقوقی را که بر او در رابطه با من واجب کرده بودی بخشیدم، تو نیز او را ببخش که سزاوارتر از همه در بخشش و کرم هستی.

«111» ناپایداری دنیا از دیدگاه پیامبر(ص)

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
پیامبر(ص) روی حصیری آرمیده بود، یکی از اصحاب بر او وارد شد او را روی حصیر دید که اثر آن حصیر در پهلوی آنحضرت دیده می شد، عرض کرد:«ای رسولخدا اگر برای خود فرش نرمی برگزینی مطلوب تر است.»
پیامبر(ص) در پاسخ فرمود: مالی و للدنیا... «مرا به دنیا چه کار؟
مثل من با دنیا همچون مسافر سواره ای است که در روز سوزان تابستان، کنار درختی می آید تا ساعتی از روز خود را در سایه آن درخت استراحت کند، سپس حرکت کرده و آنجا را ترک می کند.»
شخصی از آنحضرت پرسید: انسان در دنیا چگونه زیست کند؟ آنحضرت فرمود: مانند کاروانی که در حال عبور است، او پرسید: چگونه سکونت در دنیا را برگزیند؟ فرمود: به اندازه کسی که از کاروان، عقب افتاده است، او پرسید: بین دنیا و آخرت چه اندازه فاصله است؟ فرمود: به اندازه فرو خواباندن چشم، خداوند در قرآن (آیه 35 احقاف) می فرماید:
کانّهم یوم یرون مایوعدون لم یلبثوا الا ساعة من نهار.
:«آنها در قیامت، احساس می کنند که گوئی بیش از ساعتی از یک روز، در دنیا توقف نداشته اند.»

«112» جلوگیری علی(ع) از کتک خوردن سلمان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
اعتراض شدید اصحاب بزرگ و طرفداران امام علی(ع) باعث شد که ابوبکر بالای منبر، خاموش شد و نتوانست پاسخ بگوید، و پس از مدتی سکوت گفت:
ولیکم و لست بخیرکم و علی فیکم اقیلونی اقیلونی.
:«من زمام رهبری شما را بدست گرفتم، ولی تا علی(ع) هست من بهترین فرد شما نیستم، مرا رها کنید و به خودم واگذارید.»
عمر فریاد زد: «ای فرومایه از منبر پائین بیا، وقتی که تو نمی توانی به احتیاج و استدلال اصحاب پاسخ بدهی چرا خود را در چنین مقامی قرار داده ای؟...»
ابوبکر از منبر پائین آمد و به خانه خود رفت و سه روز از خانه بیرون نیامد.
در این میان با تلاش افراد، چهار هزار نفر شمشیر بدست اجتماع کرده وارد خانه ابوبکر شدند و او را همراه عمر، به سوی مسجد آوردند، عمر سوگند یاد کرد که اگر هر کدام از اصحاب علی(ع) مثل چند روز گذشته سخن بگوید. سرش را از بدنش جدا می سازم.
در چنین جو خطرناکی دو نفر از یاران علی(ع)، برخاستند و سخن گفتند، نخست خالدبن سعید برخاست و مقداری سخن گفت، امام سپس در این هنگام سلمان برخاست و فریاد زد: الله اکبر الله اکبر، با این دو گوشم از رسول خدا(ص) شنیدم، و اگر دروغ بگویم هر دو گوشم کر شود، که فرمود:
«هنگامی فرا رسد که در مسجد، برادر و پسر عمویم (علی علیه السلام) با چند نفر از اصحاب نشسته باشند، ناگاه جماعتی از سگهای دوزخ به سوی او بیایند و او و اصحابش را بکشند.»
فلست اشک الا و انکم هم: «شکی ندارم که شما قطعاً همان سگهای دوزخ هستید.»
عمر تا این سخن را شنید به سوی سلمان حمله کرد، ولی هنوز به سلمان نرسیده بود، امام علی(ع) گریبان عمر را گرفت و او را به زمین کشانید، سپس به عمر گفت:«ای فرزند صحاک حبسیه! اگر مقدرات و دستور الهی، و پیمان با رسولخدا، پیشی نگرفته بود، امروز به تو نشان می دادم که کدامیک از ما ضعیفتر هستیم و یاران کمتر داریم.»
سپس امام علی(ع) اصحاب خود را ساکت کرد، و به آنها فرمود: متفرق گردید، آنها رفتند...