داستان دوستان جلد 4

نویسنده : محمد محمدی اشتهاردی

«109» داستان عابد و سگ

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
این داستان را که هنر زیبای شعری عالم بزرگ شیخ بهائی (متوفی 1031 ه.ق) بر زیبائی معنای آن افزوده، با همان قالب اصلی شعری در اینجا می آوریم:
عابدی در کوه لبنان بد مقیم gggggدر بن غاری چو اصحاب رقیم
روی دل از غیر حق برتافته gggggگنج عزّت را ز عزلت یافته
روزها می بود مشغول صیام gggggیک ته نان می رسیدش وقت شام
نصف آن، شامش بدی نصفی سحورgggggوز قناعت داشت در دل صد سرور
بر همین منوال حالش می گذشت gggggنامدی از کوه هرگز سوی دشت
از قضا یک شب نیامد آن رغیف gggggشد زجوع آن پارسا زار و نحیف
کرده مغرب را ادا وانگه عشاgggggدل پر از وسواس و در فکر عشا
بسکه چون شد زانمقام دلپذیرgggggبهر قوتی آمد آن عابد بزیر
بود یک قریه به قرب آن جبل gggggاهل آن قریه همه گبر و دغل
عابد آمد بر در گبری ستادgggggگبر او را یک دونان جو بداد
عابد آن نان بستد و شکرش بگفت gggggوز وصول طعمه اش خاطر شکفت
کرد آهنگ مقام خود دلیرgggggتا کند افطار بر خبز شعیر
در سرای گبر بد گرگین سگی gggggمانده از جوع استخوانی ورگی
پیش او گر خط پرگاری کشی gggggشکل نان بیند بمیرد از خوشی
بر زبان گر بگذرد لفظ خبرgggggخبز پندارد رود هوشش ز سر
کلب در دنبال عابد پو گرفت gggggاز پی او رفت و رخت او گرفت
زان دو نان، عابد یکی پیشش فکندgggggپس روان شد تا نیابد زو گزند
سگ بخورد آن نان دگر دادش روان gggggتا که باشد از عذابش در امان
کلب، آن نان دگر را نیز خوردgggggپس روان گردید از دنبال مرد
همچو سایه از پی او می دویدgggggعفّ عفّ می کرد و رختش می درید
گفت عابد چون بدید این ماجراgggggمن سگی چون تو ندیدم بی حیا
صاحبت غیر دو نان چیزی ندادgggggو آن دو را خود بستدی ای کج نهاد
دیگرم از پی دویدن بهر چیست؟gggggوین همه رختم دریدن بهر چیست؟
سگ به نطق آمد که ای صاحب کمال gggggبی حیا من نیستم چشمت بمال
هست از وقتی که بودم من صغیرgggggمسکنم ویرانه این گبر پیر
گوسفندش را شبانی می کنم gggggخانه اش را پاسبانی می کنم
گه به من از لطف نانی می دهدgggggگاه مشت استخوانی می دهد
گاه از یادش رود اطعام من gggggاز مجاعت تلخ گردد کام من
روزگاری بگذرد کاین ناتوان gggggنه ز نان یابد نشان نه ز استخوان
گاه هم باشد که این گبر کهن gggggنان نیابد بهر خود نه بهر من
چون که بر درگاه او پرورده ام gggggور به درگاه دگر ناورده ام
هست کارم بر در این پیر گبرgggggگاه شکر نعمت او گاه صبر
تو که نامد یک شبی نانت بدست gggggدر بنای صبر تو آمد شکست
از در رزّاق رو برتافتی gggggبر در گبری روان بشتافتی
بهر نانی دوست را بگذاشتی gggggکرده ای با دشمن او آشتی
خود بده انصاف ای مرد گزین gggggبی حیاتر کیست من یا تو ببین؟
مرد عابد زین سخن مدهوش شدgggggدست خود بر سر زد و بیهوش شد
ای سگ نفس بهائی یاد گیرgggggاین قناعت از سگ آن گبر پیر
بر تو گر از صبر نگشاید دری gggggاز سگ گرگین گبران کمتری

110» بوذر بر سر قبر پسر

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
ابوذر پسری بنام «ذر» داشت، این یگانه پسرش جوانمرگ شد، ابوذر کنار قبر او آمد و گفت: خدا رحمت کند تو را که نسبت به من نیکوکار بودی، و حق فرزندی را ادا نمودی... والله از این جهت که مرده ای، گریه نمی کنم، بلکه گریه ام برای آن است که بر تو بعد از مرگ چه گذشت آیا فرشتگان چه گفتند و تو چگونه پاسخ دادی؟ خداوندا من حقوقی را که بر او در رابطه با من واجب کرده بودی بخشیدم، تو نیز او را ببخش که سزاوارتر از همه در بخشش و کرم هستی.

«111» ناپایداری دنیا از دیدگاه پیامبر(ص)

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
پیامبر(ص) روی حصیری آرمیده بود، یکی از اصحاب بر او وارد شد او را روی حصیر دید که اثر آن حصیر در پهلوی آنحضرت دیده می شد، عرض کرد:«ای رسولخدا اگر برای خود فرش نرمی برگزینی مطلوب تر است.»
پیامبر(ص) در پاسخ فرمود: مالی و للدنیا... «مرا به دنیا چه کار؟
مثل من با دنیا همچون مسافر سواره ای است که در روز سوزان تابستان، کنار درختی می آید تا ساعتی از روز خود را در سایه آن درخت استراحت کند، سپس حرکت کرده و آنجا را ترک می کند.»
شخصی از آنحضرت پرسید: انسان در دنیا چگونه زیست کند؟ آنحضرت فرمود: مانند کاروانی که در حال عبور است، او پرسید: چگونه سکونت در دنیا را برگزیند؟ فرمود: به اندازه کسی که از کاروان، عقب افتاده است، او پرسید: بین دنیا و آخرت چه اندازه فاصله است؟ فرمود: به اندازه فرو خواباندن چشم، خداوند در قرآن (آیه 35 احقاف) می فرماید:
کانّهم یوم یرون مایوعدون لم یلبثوا الا ساعة من نهار.
:«آنها در قیامت، احساس می کنند که گوئی بیش از ساعتی از یک روز، در دنیا توقف نداشته اند.»