داستان دوستان جلد 4

نویسنده : محمد محمدی اشتهاردی

«107» محبت پیامبر(ص) به مادر رضاعی

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
حلیمه سعدیه، پیامبر(ص) را در کودکی به بادیه خود برد و شیر داد و چند سال از او سرپرستی کرد، بعدها که پیامبر(ص) بزرگ شد و با خدیجه(س) ازدواج کرد، حلیمه به مکه به حضور پیامبر(ص) آمد و از قحطی و خشکسالی و هلاکت گوسفندان و چهارپایان شکایت کرد، پیامبر(ص) به او محبت سرشار نمود، و با خدیجه(س) در مورد کمک به او صحبت کرد، خدیجه(س) چهل گوسفند و شتر به حلیمه داد، و او آنها را برداشت و به سوی بادیه بازگشت، و پس از ظهور اسلام، با شوهرش به حضور پیامبر(ص) آمدند و قبول اسلام کردند.

«108» درماندگی ابویوسف در محضر امام کاظم (ع)

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
مهدی عباسی، سومین خلیفه بنی عباس بود، روزی در محضر امام موسی بن جعفر(ع) شسته بود، ابویوسف (که از دانشمندان مخالف اهلبیت نتوت بود) در آن مجلس حضور داشت، به مهدی رو کرد و گفت: اجازه می دهی سؤالهائی از موسی بن جعفر(ع) کنم که از پاسخ آنها درمانده شود؟
مهدی عباسی گفت: اجازه دادم.
ابویوسف به امام کاظم (ع) گفت: اجازه است سؤالی کنم؟ امام فرمود: سؤال کن، ابویوسف گفت: کسی که در مراسم حج، احرام بسته، آیا زیر سایه رفتن (در هنگام سیر) برای او جایز است؟، امام فرمود: جایز نیست.
او پرسید: آیا اگر محرم خیمه ای در زمین (به عنوان منزلگاه) نصب کند و زیر آن برود جایز است؟
امام فرمود: جایز است.
ابویوسف گفت: بین این دو سایه چه فرق است، که در اولی جایز نیست و در دومی جایز است؟!
امام کاظم(ع) به او فرمود: در مسأله زنی که عادت ماهیانه داشته، آیا نمازهای آن ایام عادت را باید قضا کند؟
ابویوسف گفت: نه.
امام فرمود: آیا روزه اش را که در آن ایام نگرفته باید قضا کند؟
ابویوسف گفت: آری.
امام کاظم (ع) فرمود: به من بگو، بین این دو چه فرقی است که در مورد اولی (نماز)قضا نیست و در مورد دوم (روزه) قضا دارد؟
ابویوسف گفت: دستور چنین آمده است.
امام کاظم(ع) فرمود: در مورد کسی که در احرام حجّ است، نیز دستور چنان آمده است که گفته شد (نباید مسائل شرعی را قیاس کرد). ابویوسف از این پاسخ، واسوخته شد، مهدی عباسی به او گفت: «می خواستی کاری(برای سرشکستگی امام) کنی ولی نتوانستی.»
ابویوسف گفت: رمانی بحجر دافع: «موسی بن جعفر(ع) با سنگ شکننده مرا ترور کرد.» یعنی در برابر پاسخ او، دمغ و رمانده شدم.

«109» داستان عابد و سگ

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
این داستان را که هنر زیبای شعری عالم بزرگ شیخ بهائی (متوفی 1031 ه.ق) بر زیبائی معنای آن افزوده، با همان قالب اصلی شعری در اینجا می آوریم:
عابدی در کوه لبنان بد مقیم gggggدر بن غاری چو اصحاب رقیم
روی دل از غیر حق برتافته gggggگنج عزّت را ز عزلت یافته
روزها می بود مشغول صیام gggggیک ته نان می رسیدش وقت شام
نصف آن، شامش بدی نصفی سحورgggggوز قناعت داشت در دل صد سرور
بر همین منوال حالش می گذشت gggggنامدی از کوه هرگز سوی دشت
از قضا یک شب نیامد آن رغیف gggggشد زجوع آن پارسا زار و نحیف
کرده مغرب را ادا وانگه عشاgggggدل پر از وسواس و در فکر عشا
بسکه چون شد زانمقام دلپذیرgggggبهر قوتی آمد آن عابد بزیر
بود یک قریه به قرب آن جبل gggggاهل آن قریه همه گبر و دغل
عابد آمد بر در گبری ستادgggggگبر او را یک دونان جو بداد
عابد آن نان بستد و شکرش بگفت gggggوز وصول طعمه اش خاطر شکفت
کرد آهنگ مقام خود دلیرgggggتا کند افطار بر خبز شعیر
در سرای گبر بد گرگین سگی gggggمانده از جوع استخوانی ورگی
پیش او گر خط پرگاری کشی gggggشکل نان بیند بمیرد از خوشی
بر زبان گر بگذرد لفظ خبرgggggخبز پندارد رود هوشش ز سر
کلب در دنبال عابد پو گرفت gggggاز پی او رفت و رخت او گرفت
زان دو نان، عابد یکی پیشش فکندgggggپس روان شد تا نیابد زو گزند
سگ بخورد آن نان دگر دادش روان gggggتا که باشد از عذابش در امان
کلب، آن نان دگر را نیز خوردgggggپس روان گردید از دنبال مرد
همچو سایه از پی او می دویدgggggعفّ عفّ می کرد و رختش می درید
گفت عابد چون بدید این ماجراgggggمن سگی چون تو ندیدم بی حیا
صاحبت غیر دو نان چیزی ندادgggggو آن دو را خود بستدی ای کج نهاد
دیگرم از پی دویدن بهر چیست؟gggggوین همه رختم دریدن بهر چیست؟
سگ به نطق آمد که ای صاحب کمال gggggبی حیا من نیستم چشمت بمال
هست از وقتی که بودم من صغیرgggggمسکنم ویرانه این گبر پیر
گوسفندش را شبانی می کنم gggggخانه اش را پاسبانی می کنم
گه به من از لطف نانی می دهدgggggگاه مشت استخوانی می دهد
گاه از یادش رود اطعام من gggggاز مجاعت تلخ گردد کام من
روزگاری بگذرد کاین ناتوان gggggنه ز نان یابد نشان نه ز استخوان
گاه هم باشد که این گبر کهن gggggنان نیابد بهر خود نه بهر من
چون که بر درگاه او پرورده ام gggggور به درگاه دگر ناورده ام
هست کارم بر در این پیر گبرgggggگاه شکر نعمت او گاه صبر
تو که نامد یک شبی نانت بدست gggggدر بنای صبر تو آمد شکست
از در رزّاق رو برتافتی gggggبر در گبری روان بشتافتی
بهر نانی دوست را بگذاشتی gggggکرده ای با دشمن او آشتی
خود بده انصاف ای مرد گزین gggggبی حیاتر کیست من یا تو ببین؟
مرد عابد زین سخن مدهوش شدgggggدست خود بر سر زد و بیهوش شد
ای سگ نفس بهائی یاد گیرgggggاین قناعت از سگ آن گبر پیر
بر تو گر از صبر نگشاید دری gggggاز سگ گرگین گبران کمتری