داستان دوستان جلد 4

نویسنده : محمد محمدی اشتهاردی

«104» مّه قهرمان پیامبر(ص) در برابر معاویه

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
یکی از عمّه های پیامبر(ص) «اروی» دختر عبدالمطّلب بود، او با عمیربن وهب بن عبدمناف ازدواج کرد و از او دارای یک پسر بنام «طلیب» گردید، طلیب در سالهای اول بعثت قبول کرد و موجب شد که مادرش «اروی» نیز مسلمان گردید.
طلیب از افرادی است که با مسلمین، همراه جعفر طیار به حبشه پناهنده شد، او در جنگ بدر شرکت کرد، و سرانجام در عصر خلافت ابوبکر در جنگ اجنادین یا یرموک که در سرزمین شام واقع شد، به شهادت رسید.
اروی مادر شهید، همواره با امام علی(ع) و در خط عقیدتی او گام برمی داشت. در آن هنگام که معاویه در اوج قدرت بود(بعد از شهادت علی علیه السلام)، اروی بر او وارد شد، او در این وقت پیره زن بود، وقتی معاویه او را دید گفت: «مرحبا خوش آمدی ای خاله! بعد از آنکه ما از حجاز خارج شدیم، بر شما چگونه گذشت؟»
اروی گفت: ای برادرزاده! نسبت به کسی که به تو خدمت کرد، کفران نعمت نمودی، و با پسر عمویت (علی علیه السلام) بدرفتاری کردی، و خود را به عنوان خلیفه، که شایسته تو نیست، خواندی، و آنچه را که حق تو نبود با زور گرفتی، بی آنکه در راه اسلام رنجی دیده باشی، تو و پدرانت در پیشرفت اسلام هیچ سهمی ندارید، و به رسول خدا(ص) کفر ورزیدید، خداوند بزرگان شما را هلاک کرد و شما را خوار ساخت و حق را به صاحبش (محمد «ص») برگردانید، هر چند مشرکان خشنود نبودند، سخن ما بالا آمد و پیامبر(ص) پیروز شد، ولی بعد از پیامبر(ص) برخلاف حق، شما بر ما حاکم شدید، و شما برای رسیدن به مقصود، خویشاوندی با پیامبر(ص) را دلیل می آورید، با اینکه خویشاوندی ما به پیامبر(ص) نزدیکتر است، و ما به مقام رهبری سزاوارتر هستیم، ولی ما امروز در میان شما بسان بنی اسرائیل در برابر آل فرعون هستیم، علی(ع) نسبت به پیامبر(ص) همانند هارون نسبت به موسی(ع) بود، این را بدان که سرانجام ما بهشت است، و عاقبت شما در دوزخ خواهد بود.
عمروعاص، شخص دوم دستگاه طاغوتی معاویه، گفت: سخن را کوتاه کن، ای پیره زن گمراه که عقلت را از دست داده ای، و شهادت تو یک نفر برای تقسیم بهشت و دوزخ کافی نیست.
اروی نگاه تندی به عمروعاص کرد و گفت: «ای پسر نابغه! تو چه می گوئی؟ که مادرت مشهورترین زن ناپاک بود و از طریق ناپاکی مزد می گرفت، پنچ نفر از قریش مدّعی فرزندی تو شدند، از مادرت پرسیدند، او گفت: همه اینها با من رابطه داشتند، نگاه کنید به هر کدام شبیه تر است، به او نسبت دهید، و چون به عاص بن وائل بیشتر شباهت داشتی تو را به او ملحق کردند.» پس از گفتگوی دیگر، معاویه گفت: از این حرفها بگذر و خداوند گذشتگان را عفو کند، اکنون بگو چه حاجتی داری تا برآورده کنم؟
اروی گفت: مالی الیک حاجة: «به تو حاجتی ندارم» سپس از نزد معاویه خارج شد.

«105» دستگیری دزد، و بریدن دست او

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
در زمان جاهلیت، شاهان ساسانی اموال و جواهرات نفیسی به رسم هدیه، برای کعبه فرستاده بودند، ساسان بن بابک، و به قول دیگر اسفندیاربن گشتاسب، دو آهو بره که از طلا و جواهرات ساخته بودند و چند زره و شمشیر، و زیورآلات بسیار، به کعبه اهداء نمود،عمروبن حارث بن مضاض رئیس قبیله جرهم، هنگام کوچ از مکه، آنها را در چاه زمزم پنهان نمود، تا زمانی که عبدالمطّلب به حفر چاه زمزم پرداخت و آن اشیاء را بیرون آورد، و آن دو آهو را در چاه درون کعبه نهاد، و هدیه های دیگری که می آوردند، در درون آن چاه می افکند، تا اینکه پس از مدتی آن دو آهوی طلائی به سرقت رفت، که در داستان سرقت آنها آمده: یکی از شبها گروهی از مشرکین قریش، شراب خوردند، و «القیان بن یغنین» همراه آنها بود، وقتی که اسباب عیاشی آنها تمام شد، قصد کعبه کردند و آن دو آهوی زرین را دزدیدند و به بازرگانانی که به مکه آمده بودند فروختند و با پول آن، همه کالاهای کاروان تجارتی آنها را خریدند و سپس یک ماه به عیش و نوش پرداختند، و هیچکس نمی دانست که آن دو آهوی طلائی را چه کسی دزدیده است، تا اینکه عباس بن عبدالمطلب شبی از شبها از کنار خانه ای که این باند دزد در آنجا بودند عبور می کرد، شنید که قیان بن یغنین داستان سرقت دو آهوی مذکور و فروختن آنها را بازگو می کند، عباس جریان را به قریش خبر داد، قریش جریان را تعقیب کرد و سرانجام معلوم شد که «دومک جندل» غلام آزاد شده بنی ملیح آنها را دزدیده است، دست او را به عنوان کیفر، بریدند.

«106» یادی از اولین دایه پیامبر(ص)

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
پیامبر اسلام(ص) در کودکی سه روز اوّل و به قولی هفت روز اول از مادرش آمنه شیر خورد و سپس ثویبه اسلمیّه (و به نقل بعضی ثویّه) کنیز ابولهب او را شیر داد، و بعد حلیمه سعدیه.
بنابراین نخستین دایه پیامبر(ص) ثویبه بود، هنگامی که پیامبر(ص) متولد شد، مژده ولایت او را ثویبه به ابولهب داد، ابولهب به خاطر این مژده، او را آزاد نمود.
ثویبه بعدها هر وقت نزد پیامبر(ص) می آمد، آنحضرت به یاد محبتهای او به او احترام و احسان می کرد، خدیجه(س) نیز به او احترام و محبت می کرد.
حتی رسولخدا(ص) بعد از هجرت، برای او لباس و هدیه های دیگر می فرستاد، او بعد از فتح خیبر در سال هفتم از دنیا رفت. جالب اینکه: وقتی ابولهب از دنیا رفت، بعد از یکسال، برادرش عباس او را در خواب دید، از او پرسید: حالت چطور است!
ابولهب گفت: در آتش دوزخ هستم، ولی هر شب دوبار تخفیفی به عذاب من داده می شود و از دو انگشت (شست و اشاره) دستم آب میمکم، و این تخفیف به خاطر آن است که من ثویبه را به مژدگانی ولادت محمد(ص) که او خبر داد، آزاد ساختم.