داستان دوستان جلد 4

نویسنده : محمد محمدی اشتهاردی

«102» ابوفکیهه یک مسلمان قهرمان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
نام او «افلح» یا «یسار» بود، او با بلال حبشی، از بردگان امیةبن خلف بودند، بلال و او هر دو با هم به اسلام گرویدند.
امیةبن خلف، بندی به پای ابوفکیهه می بست و دستور می داد او را عریان روی ریگهای داغ و سوزان حجاز می کشاندند، روزی او را با این وضع شکنجه داد و نیمه حال به بیابان افکند و در آنجا حشره ای از لانه اش بیرون آمد، و امیّه از روی جسارت به او گفت: خدای تو این است؟
ابوفکیهه پاسخ داد: «خدای من (الله) است که خدای من و تو و این حشره است.»
امیّه خشمگین شد، طنابی به گلوی او انداخت و کشید تا او را خفه کند، برادرش ابی بن خلف آن منظره را تماشا می کرد، به امیه گفت: بیشتر او را شکنجه بده تا محمد(ص) بیاید و با سحر و جادو او را نجات دهد، چندان ابوفکیهه را شکنجه دادند که گمان بردند مرده است، ولی او نمرده بود و جان سالم بدر برد و همچنان استقام کرد.
ابوفکیهه مدتی غلام خاندان ابن عبدالدّار بود، آنها سنگ بزرگی روی سینه او نهادند که بر اثر آن زبانش از دهانش بیرون زد، ولی او هرگز تسلیم خواسته های مشرکان نشد، سرانجام با مسلمین به مدینه مهاجرت کرد و قبل از جنگ بدر، از دنیا رفت.

«103» در پناه الله

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
عثمان بن مظعون یکی از مسلیمن بسیار مقاوم و مخلص آغاز اسلام بود، در مکه مسلمین در خطر شکنجه و آزار بودند، عثمان بن مظعون مدتی در پناه ولیدبن مغیره درآمد، از این رو، کسی او را آزار نمی داد، ولی او با خود گفت: همکیشان من در ناامنی و شکنجه در راه اسلام هستند و من آزادانه رفت و آمد می کنم، و این برای من ننگ است، که در جوار مرد مشرکی در امان باشم ولی مسلمین در پناه الله، مورد آزار قرار گیرند، نزد ولید رفت و به او گفت: من پناهندگی خود را پس گرفتم، ولید گفت: چرا؟
عثمان گفت: می خواهم در پناه «الله» باشم، عثمان و ولید هر دو وارد مسجدالحرام شدند، و در آنجا رسماً اعلام شد که عثمان از پناهندگی ولید بیرون آمده است.
در این هنگام لبیدبن ربیعه که از شعرای معروف جاهلیت بود، در میان جمعی از قریش نشسته بود و برای آنها شعر می خواند، عثمان نیز کنار آنها رفت و نشست.
لبید این نیم بیت را گفت:
الا کلّ شیی ما خلا الله باطل.
:«آگاه باشید که هر چیزی غیر از خدا بی اساس است.»
عثمان دید این سخن با مبانی اسلام موافق است، گفت راست گفتی .
لبید در نیم بیت دوم گفت:
وکل نعیم لا محالة زائل.
:«همه نعمتها ناگزیر نابود می شود.»
عثمان بن مظعون دید این سخن مطابق آئین اسلام نیست، با قاطعیت گفت: این دروغ است، زیرا نعمتهای بهشت، نابود شدنی نیست.
لبید خشمگین شد و فریاد زد: ای قریشیان، به خدا تا بحال سابقه نداشت که کسی از شرکت کنندگان در مجلس شما، مردم آزار باشد، چرا و چه وقت چنین آشفتگی در میان شما پدید آمده است؟
یکی از حاضران گفت: این ابله با ابلهان دیگر، دین ما را ترک نموده، از سخن او ناراحت مباش.
عثمان بن مظعون پاسخ قاطعی به او داد، و همین بگو مگو باعث درگیری شد، مرد مزبور مشت محکمی به چشم عثمان زد که چشمش کبود گردید.
در این وقت ولیدبن مغیره که ناظر جریان بود به عثمان بو مظعون گفت: اگر تو در پناه من بودی چشمت چنین نمی شد، عثمان گفت: چشم دیگرم سالم است، و من در پناه نیرومندتر از تو هستم، ولید گفت: اگر بخواهی می توانی بار دیگر در پناه من بیائی؟
عثمان گفت:«نه هرگز! من از پناه «الله» به جای دیگر نمی روم.»

«104» مّه قهرمان پیامبر(ص) در برابر معاویه

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
یکی از عمّه های پیامبر(ص) «اروی» دختر عبدالمطّلب بود، او با عمیربن وهب بن عبدمناف ازدواج کرد و از او دارای یک پسر بنام «طلیب» گردید، طلیب در سالهای اول بعثت قبول کرد و موجب شد که مادرش «اروی» نیز مسلمان گردید.
طلیب از افرادی است که با مسلمین، همراه جعفر طیار به حبشه پناهنده شد، او در جنگ بدر شرکت کرد، و سرانجام در عصر خلافت ابوبکر در جنگ اجنادین یا یرموک که در سرزمین شام واقع شد، به شهادت رسید.
اروی مادر شهید، همواره با امام علی(ع) و در خط عقیدتی او گام برمی داشت. در آن هنگام که معاویه در اوج قدرت بود(بعد از شهادت علی علیه السلام)، اروی بر او وارد شد، او در این وقت پیره زن بود، وقتی معاویه او را دید گفت: «مرحبا خوش آمدی ای خاله! بعد از آنکه ما از حجاز خارج شدیم، بر شما چگونه گذشت؟»
اروی گفت: ای برادرزاده! نسبت به کسی که به تو خدمت کرد، کفران نعمت نمودی، و با پسر عمویت (علی علیه السلام) بدرفتاری کردی، و خود را به عنوان خلیفه، که شایسته تو نیست، خواندی، و آنچه را که حق تو نبود با زور گرفتی، بی آنکه در راه اسلام رنجی دیده باشی، تو و پدرانت در پیشرفت اسلام هیچ سهمی ندارید، و به رسول خدا(ص) کفر ورزیدید، خداوند بزرگان شما را هلاک کرد و شما را خوار ساخت و حق را به صاحبش (محمد «ص») برگردانید، هر چند مشرکان خشنود نبودند، سخن ما بالا آمد و پیامبر(ص) پیروز شد، ولی بعد از پیامبر(ص) برخلاف حق، شما بر ما حاکم شدید، و شما برای رسیدن به مقصود، خویشاوندی با پیامبر(ص) را دلیل می آورید، با اینکه خویشاوندی ما به پیامبر(ص) نزدیکتر است، و ما به مقام رهبری سزاوارتر هستیم، ولی ما امروز در میان شما بسان بنی اسرائیل در برابر آل فرعون هستیم، علی(ع) نسبت به پیامبر(ص) همانند هارون نسبت به موسی(ع) بود، این را بدان که سرانجام ما بهشت است، و عاقبت شما در دوزخ خواهد بود.
عمروعاص، شخص دوم دستگاه طاغوتی معاویه، گفت: سخن را کوتاه کن، ای پیره زن گمراه که عقلت را از دست داده ای، و شهادت تو یک نفر برای تقسیم بهشت و دوزخ کافی نیست.
اروی نگاه تندی به عمروعاص کرد و گفت: «ای پسر نابغه! تو چه می گوئی؟ که مادرت مشهورترین زن ناپاک بود و از طریق ناپاکی مزد می گرفت، پنچ نفر از قریش مدّعی فرزندی تو شدند، از مادرت پرسیدند، او گفت: همه اینها با من رابطه داشتند، نگاه کنید به هر کدام شبیه تر است، به او نسبت دهید، و چون به عاص بن وائل بیشتر شباهت داشتی تو را به او ملحق کردند.» پس از گفتگوی دیگر، معاویه گفت: از این حرفها بگذر و خداوند گذشتگان را عفو کند، اکنون بگو چه حاجتی داری تا برآورده کنم؟
اروی گفت: مالی الیک حاجة: «به تو حاجتی ندارم» سپس از نزد معاویه خارج شد.