داستان دوستان جلد 4

نویسنده : محمد محمدی اشتهاردی

«101» دشمنان اسلام را بهتر بشناسید

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
هنگامی که مسلمین در سالهای آغاز بعثت مورد ظلم و شکنجه مشرکین قرار گرفتند، به ناچار به اذن پیامبر(ص) تصمیم گرفتند از مکه خارج شده و به حبشه پناهنده شوند در سال پنجم بعثت، نخست پانزده نفر به سرپرستی عثمان بن مظعون بطور مخفیانه از راه دریا با کشتی به سوی حبشه رفتند.
و در همین سال بعد از چند ماه، جعفر طیّار با 83 نفر مسلمان به حبشه پناهنده شدند.
از شنیدنیها اینکه: قریشیان برای برگرداندن این پناهندگان به دست و پا افتادند، نخست، نخست هیئتی را که از سه تن بنام عمروعاص، عبدالله بن ابی ربیعه و عمارةبن ولید تشکیل می شد به حبشه فرستادند تا در مورد استرداد پناهندگان، با شاه حبشه مذاکره نمایند، در مسیر راه این هیئت اعزامی شراب خوردند و به خوشگذرانی پرداختند، وقتی که سرها از شراب داغ شد، عماره که جوانی شهوت پرست بود به عمروعاص گفت به زنت بگو مرا ببوسد.
عمروعاص گفت: آیا به دختر عمویت چنین می گوئی؟
عماره که مست بود گفت: زنت را به این کار وا می داری و یا اینکه گردنت را با شمشیر بزنم.
عمروعاص که جان را در خطر دید، به زنش گفت: چاره ای نیست او را ببوس، زن هم برخاست و عماره را بوسید.

«102» ابوفکیهه یک مسلمان قهرمان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
نام او «افلح» یا «یسار» بود، او با بلال حبشی، از بردگان امیةبن خلف بودند، بلال و او هر دو با هم به اسلام گرویدند.
امیةبن خلف، بندی به پای ابوفکیهه می بست و دستور می داد او را عریان روی ریگهای داغ و سوزان حجاز می کشاندند، روزی او را با این وضع شکنجه داد و نیمه حال به بیابان افکند و در آنجا حشره ای از لانه اش بیرون آمد، و امیّه از روی جسارت به او گفت: خدای تو این است؟
ابوفکیهه پاسخ داد: «خدای من (الله) است که خدای من و تو و این حشره است.»
امیّه خشمگین شد، طنابی به گلوی او انداخت و کشید تا او را خفه کند، برادرش ابی بن خلف آن منظره را تماشا می کرد، به امیه گفت: بیشتر او را شکنجه بده تا محمد(ص) بیاید و با سحر و جادو او را نجات دهد، چندان ابوفکیهه را شکنجه دادند که گمان بردند مرده است، ولی او نمرده بود و جان سالم بدر برد و همچنان استقام کرد.
ابوفکیهه مدتی غلام خاندان ابن عبدالدّار بود، آنها سنگ بزرگی روی سینه او نهادند که بر اثر آن زبانش از دهانش بیرون زد، ولی او هرگز تسلیم خواسته های مشرکان نشد، سرانجام با مسلمین به مدینه مهاجرت کرد و قبل از جنگ بدر، از دنیا رفت.

«103» در پناه الله

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
عثمان بن مظعون یکی از مسلیمن بسیار مقاوم و مخلص آغاز اسلام بود، در مکه مسلمین در خطر شکنجه و آزار بودند، عثمان بن مظعون مدتی در پناه ولیدبن مغیره درآمد، از این رو، کسی او را آزار نمی داد، ولی او با خود گفت: همکیشان من در ناامنی و شکنجه در راه اسلام هستند و من آزادانه رفت و آمد می کنم، و این برای من ننگ است، که در جوار مرد مشرکی در امان باشم ولی مسلمین در پناه الله، مورد آزار قرار گیرند، نزد ولید رفت و به او گفت: من پناهندگی خود را پس گرفتم، ولید گفت: چرا؟
عثمان گفت: می خواهم در پناه «الله» باشم، عثمان و ولید هر دو وارد مسجدالحرام شدند، و در آنجا رسماً اعلام شد که عثمان از پناهندگی ولید بیرون آمده است.
در این هنگام لبیدبن ربیعه که از شعرای معروف جاهلیت بود، در میان جمعی از قریش نشسته بود و برای آنها شعر می خواند، عثمان نیز کنار آنها رفت و نشست.
لبید این نیم بیت را گفت:
الا کلّ شیی ما خلا الله باطل.
:«آگاه باشید که هر چیزی غیر از خدا بی اساس است.»
عثمان دید این سخن با مبانی اسلام موافق است، گفت راست گفتی .
لبید در نیم بیت دوم گفت:
وکل نعیم لا محالة زائل.
:«همه نعمتها ناگزیر نابود می شود.»
عثمان بن مظعون دید این سخن مطابق آئین اسلام نیست، با قاطعیت گفت: این دروغ است، زیرا نعمتهای بهشت، نابود شدنی نیست.
لبید خشمگین شد و فریاد زد: ای قریشیان، به خدا تا بحال سابقه نداشت که کسی از شرکت کنندگان در مجلس شما، مردم آزار باشد، چرا و چه وقت چنین آشفتگی در میان شما پدید آمده است؟
یکی از حاضران گفت: این ابله با ابلهان دیگر، دین ما را ترک نموده، از سخن او ناراحت مباش.
عثمان بن مظعون پاسخ قاطعی به او داد، و همین بگو مگو باعث درگیری شد، مرد مزبور مشت محکمی به چشم عثمان زد که چشمش کبود گردید.
در این وقت ولیدبن مغیره که ناظر جریان بود به عثمان بو مظعون گفت: اگر تو در پناه من بودی چشمت چنین نمی شد، عثمان گفت: چشم دیگرم سالم است، و من در پناه نیرومندتر از تو هستم، ولید گفت: اگر بخواهی می توانی بار دیگر در پناه من بیائی؟
عثمان گفت:«نه هرگز! من از پناه «الله» به جای دیگر نمی روم.»