داستان دوستان جلد 4

نویسنده : محمد محمدی اشتهاردی

«100» از عبرتهای روزگار

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
بنی امیه، هزار ماه خلافت کردند و در این مدت، چهارده نفر به خلافت رسیدند، اولی آنها معاویه بود و آخری آنها مروان حمار (مروان بن محمدبن مروان بن حکم) نام داشت که پس از ابراهیم بن ولید، بر مسند خلافت تکیه زد و پنجسال و ده روز حکومت کرد و سرانجام با وضع فجیعی در سال 132 هجری قمری به هلاکت رسید و با هلاکت او، حکومت هزار ماهه بنی امیه، منقرض گردید، و در مورد قتل مروان این مثال، رائج شد: ذهبت الدولة:«دولت هزار ماهه بنی امیه، با یک ادرار کردن، از بین رفت» که داستانش چنین است:
مروان با سپاه خود، در برابر سپاه بنی عباس می جنگید، در بیابان سوار اسب بود، از اسب پیاده شد، تا ادرار کند، سپس وقتی خواست سوار شود، اسب پا به فرار گذاشت و هر چه او را دنبال کردند، به آن نرسیدند، در نتیجه مروان در بیابان تنها ماند و جمعی از دشمن به او رسیدند و او را کشتند و سرش را از بدنش جدا کردند، و به این ترتیب با یکبار بول کردن، دولتش بر باد رفت.
از عجائب اینکه، مروان چند روز قبل از کشته شدنش، زبان یکی از خدمتکاران را بجرم نمامی بریده بود و جلو گربه ای انداخته بود، از قضای روزگار، زبان مروان را بریدند و به بیابان انداختند، همان گربه آمد و آن زبان را خورد.

«101» دشمنان اسلام را بهتر بشناسید

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
هنگامی که مسلمین در سالهای آغاز بعثت مورد ظلم و شکنجه مشرکین قرار گرفتند، به ناچار به اذن پیامبر(ص) تصمیم گرفتند از مکه خارج شده و به حبشه پناهنده شوند در سال پنجم بعثت، نخست پانزده نفر به سرپرستی عثمان بن مظعون بطور مخفیانه از راه دریا با کشتی به سوی حبشه رفتند.
و در همین سال بعد از چند ماه، جعفر طیّار با 83 نفر مسلمان به حبشه پناهنده شدند.
از شنیدنیها اینکه: قریشیان برای برگرداندن این پناهندگان به دست و پا افتادند، نخست، نخست هیئتی را که از سه تن بنام عمروعاص، عبدالله بن ابی ربیعه و عمارةبن ولید تشکیل می شد به حبشه فرستادند تا در مورد استرداد پناهندگان، با شاه حبشه مذاکره نمایند، در مسیر راه این هیئت اعزامی شراب خوردند و به خوشگذرانی پرداختند، وقتی که سرها از شراب داغ شد، عماره که جوانی شهوت پرست بود به عمروعاص گفت به زنت بگو مرا ببوسد.
عمروعاص گفت: آیا به دختر عمویت چنین می گوئی؟
عماره که مست بود گفت: زنت را به این کار وا می داری و یا اینکه گردنت را با شمشیر بزنم.
عمروعاص که جان را در خطر دید، به زنش گفت: چاره ای نیست او را ببوس، زن هم برخاست و عماره را بوسید.

«102» ابوفکیهه یک مسلمان قهرمان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
نام او «افلح» یا «یسار» بود، او با بلال حبشی، از بردگان امیةبن خلف بودند، بلال و او هر دو با هم به اسلام گرویدند.
امیةبن خلف، بندی به پای ابوفکیهه می بست و دستور می داد او را عریان روی ریگهای داغ و سوزان حجاز می کشاندند، روزی او را با این وضع شکنجه داد و نیمه حال به بیابان افکند و در آنجا حشره ای از لانه اش بیرون آمد، و امیّه از روی جسارت به او گفت: خدای تو این است؟
ابوفکیهه پاسخ داد: «خدای من (الله) است که خدای من و تو و این حشره است.»
امیّه خشمگین شد، طنابی به گلوی او انداخت و کشید تا او را خفه کند، برادرش ابی بن خلف آن منظره را تماشا می کرد، به امیه گفت: بیشتر او را شکنجه بده تا محمد(ص) بیاید و با سحر و جادو او را نجات دهد، چندان ابوفکیهه را شکنجه دادند که گمان بردند مرده است، ولی او نمرده بود و جان سالم بدر برد و همچنان استقام کرد.
ابوفکیهه مدتی غلام خاندان ابن عبدالدّار بود، آنها سنگ بزرگی روی سینه او نهادند که بر اثر آن زبانش از دهانش بیرون زد، ولی او هرگز تسلیم خواسته های مشرکان نشد، سرانجام با مسلمین به مدینه مهاجرت کرد و قبل از جنگ بدر، از دنیا رفت.