داستان دوستان جلد 4

محمد محمدی اشتهاردی‏

99» تبرئه جوان پاک

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
زمان خلافت امیرمؤمنان علی(ع) بود، زنی شیفته و عاشق جوانی شده بود، و با ترفندهای خود می خواست آن جوان را که شخصی پاک بود، آلوده به عمل منافی عفت کند، جوان از او دوری کرد، و از حریم عفت و پاکی تجاوز ننمود.
آن زن آلوده، نسبت به آن جوان، بسیار ناراحت شد، تصمیم گرفت با تهمتهای ناجوانمردانه، او را به کشتن دهد، سفیده تخم مرغ را به لباس خود مالید و سپس به آن جوان چسبید و او را به حضور امیر مؤمنان علی(ع) آورد و شکایت خود را چنین مطرح کرد:
«این جوان می خواست با من عمل منافی عفت انجام دهد، ولی من نمی گذاشتم، سرانجام آنقدر خودش را به من مالید که شهوت او به لباسم ریخت.» سپس آن سفیده تخم مرغ را که در لباسش بود به علی(ع) نشان داد.
مردم آن جوان را ملامت می کردند، و آن جوان پاک و بی گناه که سخت ناراحت شده بود، گریه می کرد.
امیرمؤمنان علی(ع) آماده قضاوت شد، به قنبر فرمود: برو ظرفی پر از آب جوش به اینجا بیاور، قنبر رفت و آب جوش آورد. بدستور امام علی(ع) آن آب جوش را به روی لباس آن زن ریختند، هماندم آن سفیدی های مالیده به لباس او، جمع شد، آنحضرت به قنبر فرمود: آن سفیدی ها را به دو نفر بده. قنبر آنها را به او نفر داد، آن دو نفر آن سفیدی ها را چشیدند و هر دو عرض کردند که این سفیدی ها از سفیده تخم مرغ است.
امام علی(ع) دستور داد، آن جوان بی گناه را آزاد ساختند، و آن زن را بجرم نسبت زنا به یک فرد بی گناه، شلاق زدند. یعنی حد قذف (تهمت زنا) را که هشتاد تازیانه از روی لباس است بر وی جاری ساختند.

«100» از عبرتهای روزگار

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
بنی امیه، هزار ماه خلافت کردند و در این مدت، چهارده نفر به خلافت رسیدند، اولی آنها معاویه بود و آخری آنها مروان حمار (مروان بن محمدبن مروان بن حکم) نام داشت که پس از ابراهیم بن ولید، بر مسند خلافت تکیه زد و پنجسال و ده روز حکومت کرد و سرانجام با وضع فجیعی در سال 132 هجری قمری به هلاکت رسید و با هلاکت او، حکومت هزار ماهه بنی امیه، منقرض گردید، و در مورد قتل مروان این مثال، رائج شد: ذهبت الدولة:«دولت هزار ماهه بنی امیه، با یک ادرار کردن، از بین رفت» که داستانش چنین است:
مروان با سپاه خود، در برابر سپاه بنی عباس می جنگید، در بیابان سوار اسب بود، از اسب پیاده شد، تا ادرار کند، سپس وقتی خواست سوار شود، اسب پا به فرار گذاشت و هر چه او را دنبال کردند، به آن نرسیدند، در نتیجه مروان در بیابان تنها ماند و جمعی از دشمن به او رسیدند و او را کشتند و سرش را از بدنش جدا کردند، و به این ترتیب با یکبار بول کردن، دولتش بر باد رفت.
از عجائب اینکه، مروان چند روز قبل از کشته شدنش، زبان یکی از خدمتکاران را بجرم نمامی بریده بود و جلو گربه ای انداخته بود، از قضای روزگار، زبان مروان را بریدند و به بیابان انداختند، همان گربه آمد و آن زبان را خورد.

«101» دشمنان اسلام را بهتر بشناسید

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
هنگامی که مسلمین در سالهای آغاز بعثت مورد ظلم و شکنجه مشرکین قرار گرفتند، به ناچار به اذن پیامبر(ص) تصمیم گرفتند از مکه خارج شده و به حبشه پناهنده شوند در سال پنجم بعثت، نخست پانزده نفر به سرپرستی عثمان بن مظعون بطور مخفیانه از راه دریا با کشتی به سوی حبشه رفتند.
و در همین سال بعد از چند ماه، جعفر طیّار با 83 نفر مسلمان به حبشه پناهنده شدند.
از شنیدنیها اینکه: قریشیان برای برگرداندن این پناهندگان به دست و پا افتادند، نخست، نخست هیئتی را که از سه تن بنام عمروعاص، عبدالله بن ابی ربیعه و عمارةبن ولید تشکیل می شد به حبشه فرستادند تا در مورد استرداد پناهندگان، با شاه حبشه مذاکره نمایند، در مسیر راه این هیئت اعزامی شراب خوردند و به خوشگذرانی پرداختند، وقتی که سرها از شراب داغ شد، عماره که جوانی شهوت پرست بود به عمروعاص گفت به زنت بگو مرا ببوسد.
عمروعاص گفت: آیا به دختر عمویت چنین می گوئی؟
عماره که مست بود گفت: زنت را به این کار وا می داری و یا اینکه گردنت را با شمشیر بزنم.
عمروعاص که جان را در خطر دید، به زنش گفت: چاره ای نیست او را ببوس، زن هم برخاست و عماره را بوسید.