داستان دوستان جلد 4

محمد محمدی اشتهاردی‏

«97» نصیحت امام صادق(ع) به غلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
امام صادق(ع) به غلامی داشت که هر گاه امام به مسجد می رفت، همراه امام بود و استر امام را نگه می داشت تا امام از مسجد بیرون آید، به این ترتیب سعادت ملازمت با امام صادق(ع) نصیب او شده بود.
اتفاقاً در آن ایام، جمعی از شیعیان خراسانی برای زیارت به مدینه آمده بودند، یکی از آنها نزد آن غلام آمد و گفت: من اموال بسیار دارم، حاضرم بجای تو غلامی امام کنم و تو صاحب همه آن اموال گردی، نزد امام برو از او خواهش کن تا غلامی مرا بپذیرد، و سپس به خراسان برو و همه آن اموال مرا برای خود ضبط کن.
غلام به حضور امام صادق(ع) آمد و عرض کرد:
فدایت شوم، می دانی که خدمتکار مخلص هستم و سالها است بر این خدمت می گذرد، حال اگر خداوند خیر و برکتی به من برساند، آیا شما از آن جلوگیری می کنید؟
امام فرمود: اگر آن خیر نزد من باشد به تو می دهم، و اگر دیگری به تو رسانید هرگز از آن جلوگیری نخواهم کرد.
غلام قصه خود را با ثروتمند خراسانی بیان کرد.
امام فرمود: مانعی ندارد اگر تو بی میل شده ای، ولی او خدمت را پذیرفته است، او را بجای تو پذیرفتم و تو را آزاد نمودم. آن غلام برای خداحافظی نزد امام آمد و خداحافظی نمود، و حرکت کرد که برود، چند قدم که برداشت، امام (ع) او را طلبید و به او فرمود: «به خاطر طول خدمتی که نزد ما داشتی، می خواهم که یک نصیحت به تو بکنم، آنگاه مختار هستی، آن نصیحت این است که وقتی روز قیامت شود، رسولخدا(ص) به نور خدا چسبیده، و علی(ع) به رسولخدا(ص) چسبیده و ما امامان به امیرمؤمنان علی(ع) چسبیده ایم، و شیعیان ما به ما آویخته اند، آنگاه هر جا ما وارد گردیم آنها نیز وارد گردند.» غلام تا این نصیحت را شنید، پشیمان شد و گفت: من در خدمت خود باقی می مانم، و آخرت را به دنیا نمی فروشم، سپس نزد آن مرد خراسانی آمد، مرد خراسانی از قیافه غلام دریافت که پشیمان شده، به او گفت: این گونه که چهره ات نشان می دهد، آمادگی جابجائی نداری.
غلام، نصیحت امام را نقل کرد و گفت: این نصیحت مرا منقلب کرد و از تصمیم خود برگشتم، آنگاه غلام، مرد خراسانی را نزد امام صادق(ع) برد، امام از محبت مرد خراسانی تقدیر کرد، و مقام ولاء و دوستی او را پذیرفت، سپس دستور داد هزار دینار به غلام دادند.
محدّث قمی مرحوم حاج شیخ عباس(ره) پس از نقل این جریان، خطاب به امام صادق(ع) عرض می کند:
«ای آقای من!، من تا خود را شناخته ام، خود را بر در خانه شما دیده ام، امید آن است که در این آخر عمر از من نگهداری فرمائید، و از این در خانه مرا دور نفرمائید و من به لسان ذلت و افتقار پیوسته عرضه می دارم:
عن حماکم کیف انصرف و هواکم لی به شرف
سیدی لا عشت یوم اری فی سوی ابوابکم اقف
:«چگونه از لطف و حمایت شما برگردم، با اینکه علاقه ممن به شما مایه شرف و افتخار من است، ای آقای من، برای آن روز زنده نباشم که در کنار در خانه غیر شما باشم.»

«98» تعبیر خوش از خوابی عجیب

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
روزی گروهی از مسلمین به محضر رسول اکرم(ص) آمده و عرض کردند: «ای رسولخدا دو سه شب است ام الفضل همسر عمویت عباس، بسیار ناراحت است و گریه می کند به طوری که آسایش را از ما سلب نموده، و هر چه بانوان از او در مورد علت گریه می پرسند، او پاسخ نمی دهد.»
پیامبر(ص) عمویش عباس را به حضور طلبید و با او در این مورد گفتگو کرد.
عباس گفت: آری، چنین است، ولی من نیز وقتی از او می پرسم چرا گریه می کنی، می گوید: خوابی دیده ام مرا به وحشت انداخته، ولی خواب دیدن خود را برای هیچکسی نقل نمی کند.
پیامبر(ص)، ام الفضل را به حضور طلبید و از او پرسید:«چه خوابی دیده ای؟»
او عرض کرد: «ای رسولخدا! خوابی دیده ام که بسیار هولناک است، چند روز قبل هنگام ظهر، اندکی خوابیدم (که به آن خواب قیلوله گویند) خواب عجیبی دیدم.
پیامبر(ص) فرمود: «این وقت ظهر، ساعتی است که خواب دیدن در آن دروغ نیست، ولی هر خوابی دارای تعبیری است، خواب خود را نقل کن تا من تعبیر کنم.
ام الفضل عرض کرد: «در عالم خواب دیدم، قطعه ای از گوشت بدن پیامبر (ص) جدا شد و آن را در دامن من گذاشتند!»
پیامبر(ص) خندید و فرمود: خواب نیکی دیده ای، بزودی پسری از فاطمه(س) متولد می شود، او را به تو می دهد تا از او پرستاری کنی.»
پس از مدتی امام حسین (ع) متولد شد، پیامبر(ص) ام الفضل را طلبید و بچه نوزاد را به ام الفضل داد، ام الفضل او را گرفت و بوسید و در دامن خود گذاشت.
پیامبر (ص)خندید و فرمود:
هذا تأویل رؤیاک من قبل قد جعلها ربّی حقاً.
:«این تعبیر خواب تو از قبل است که پروردگار آن را لباس وجود بخشید.»
حسین از من است و من نیز از حسین هستم، حسین عضوی از اعضای من است، گوشت او، گوشت من و خون او خون من است، ما یک روحیم اندر دو بدن.

99» تبرئه جوان پاک

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
زمان خلافت امیرمؤمنان علی(ع) بود، زنی شیفته و عاشق جوانی شده بود، و با ترفندهای خود می خواست آن جوان را که شخصی پاک بود، آلوده به عمل منافی عفت کند، جوان از او دوری کرد، و از حریم عفت و پاکی تجاوز ننمود.
آن زن آلوده، نسبت به آن جوان، بسیار ناراحت شد، تصمیم گرفت با تهمتهای ناجوانمردانه، او را به کشتن دهد، سفیده تخم مرغ را به لباس خود مالید و سپس به آن جوان چسبید و او را به حضور امیر مؤمنان علی(ع) آورد و شکایت خود را چنین مطرح کرد:
«این جوان می خواست با من عمل منافی عفت انجام دهد، ولی من نمی گذاشتم، سرانجام آنقدر خودش را به من مالید که شهوت او به لباسم ریخت.» سپس آن سفیده تخم مرغ را که در لباسش بود به علی(ع) نشان داد.
مردم آن جوان را ملامت می کردند، و آن جوان پاک و بی گناه که سخت ناراحت شده بود، گریه می کرد.
امیرمؤمنان علی(ع) آماده قضاوت شد، به قنبر فرمود: برو ظرفی پر از آب جوش به اینجا بیاور، قنبر رفت و آب جوش آورد. بدستور امام علی(ع) آن آب جوش را به روی لباس آن زن ریختند، هماندم آن سفیدی های مالیده به لباس او، جمع شد، آنحضرت به قنبر فرمود: آن سفیدی ها را به دو نفر بده. قنبر آنها را به او نفر داد، آن دو نفر آن سفیدی ها را چشیدند و هر دو عرض کردند که این سفیدی ها از سفیده تخم مرغ است.
امام علی(ع) دستور داد، آن جوان بی گناه را آزاد ساختند، و آن زن را بجرم نسبت زنا به یک فرد بی گناه، شلاق زدند. یعنی حد قذف (تهمت زنا) را که هشتاد تازیانه از روی لباس است بر وی جاری ساختند.