داستان دوستان جلد 4

نویسنده : محمد محمدی اشتهاردی

«96» پاسخ ابوذر به چهار سؤال

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
مردی نزد ابوذر آمد و چهار سؤال کرد و جواب آن را خواست، او پرسید:
1- چرا ما مرگ را دوست نداریم، و از آن وحشت داریم؟
2- به نظر شما ورود ما بر خداوند (بعد از مرگ) چگونه است؟
3- مقام ما را در پیشگاه خدا چگونه می بینی؟
4- با رحمت وسیع خدا، آیا ما مشمول رحمت الهی نمی شویم؟
ابوذر در پاسخ سؤال اول گفت: زیرا شما دنیا را آباد کرده اید و آخرت را ویران نموده اید، از این رو دوست ندارید از خانه آباد به خانه ویران بروید.
و در پاسخ سؤال دوم گفت: ورود نیکوکاران شما مانند ورود مسافر به خاندان خود می باشد، ورود بدکاران شما مانند غلام فراری است که او را نزد آقایش برگردانند.
و در پاسخ سؤال سوم گفت: اعمال خود را بر قرآن عرضه کنید، خداوند (در آیه 13 و 14 سوره انتطار) می فرماید:
انّ الا برار لفی نعیم و انّ الفجار لفی جحیم.
:«نیکوکاران در نعمتهای الهی هستند، و بدکاران در دوزخند.»
و در پاسخ سؤال چهارم گفت (خدا در قرآن آیه 56 سوره اعراف می فرماید:)
انّ رحمة الله قریب من المحسنین .
:«همانا رحمت خداوند به نیکوکاران، نزدیک است.»

«97» نصیحت امام صادق(ع) به غلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
امام صادق(ع) به غلامی داشت که هر گاه امام به مسجد می رفت، همراه امام بود و استر امام را نگه می داشت تا امام از مسجد بیرون آید، به این ترتیب سعادت ملازمت با امام صادق(ع) نصیب او شده بود.
اتفاقاً در آن ایام، جمعی از شیعیان خراسانی برای زیارت به مدینه آمده بودند، یکی از آنها نزد آن غلام آمد و گفت: من اموال بسیار دارم، حاضرم بجای تو غلامی امام کنم و تو صاحب همه آن اموال گردی، نزد امام برو از او خواهش کن تا غلامی مرا بپذیرد، و سپس به خراسان برو و همه آن اموال مرا برای خود ضبط کن.
غلام به حضور امام صادق(ع) آمد و عرض کرد:
فدایت شوم، می دانی که خدمتکار مخلص هستم و سالها است بر این خدمت می گذرد، حال اگر خداوند خیر و برکتی به من برساند، آیا شما از آن جلوگیری می کنید؟
امام فرمود: اگر آن خیر نزد من باشد به تو می دهم، و اگر دیگری به تو رسانید هرگز از آن جلوگیری نخواهم کرد.
غلام قصه خود را با ثروتمند خراسانی بیان کرد.
امام فرمود: مانعی ندارد اگر تو بی میل شده ای، ولی او خدمت را پذیرفته است، او را بجای تو پذیرفتم و تو را آزاد نمودم. آن غلام برای خداحافظی نزد امام آمد و خداحافظی نمود، و حرکت کرد که برود، چند قدم که برداشت، امام (ع) او را طلبید و به او فرمود: «به خاطر طول خدمتی که نزد ما داشتی، می خواهم که یک نصیحت به تو بکنم، آنگاه مختار هستی، آن نصیحت این است که وقتی روز قیامت شود، رسولخدا(ص) به نور خدا چسبیده، و علی(ع) به رسولخدا(ص) چسبیده و ما امامان به امیرمؤمنان علی(ع) چسبیده ایم، و شیعیان ما به ما آویخته اند، آنگاه هر جا ما وارد گردیم آنها نیز وارد گردند.» غلام تا این نصیحت را شنید، پشیمان شد و گفت: من در خدمت خود باقی می مانم، و آخرت را به دنیا نمی فروشم، سپس نزد آن مرد خراسانی آمد، مرد خراسانی از قیافه غلام دریافت که پشیمان شده، به او گفت: این گونه که چهره ات نشان می دهد، آمادگی جابجائی نداری.
غلام، نصیحت امام را نقل کرد و گفت: این نصیحت مرا منقلب کرد و از تصمیم خود برگشتم، آنگاه غلام، مرد خراسانی را نزد امام صادق(ع) برد، امام از محبت مرد خراسانی تقدیر کرد، و مقام ولاء و دوستی او را پذیرفت، سپس دستور داد هزار دینار به غلام دادند.
محدّث قمی مرحوم حاج شیخ عباس(ره) پس از نقل این جریان، خطاب به امام صادق(ع) عرض می کند:
«ای آقای من!، من تا خود را شناخته ام، خود را بر در خانه شما دیده ام، امید آن است که در این آخر عمر از من نگهداری فرمائید، و از این در خانه مرا دور نفرمائید و من به لسان ذلت و افتقار پیوسته عرضه می دارم:
عن حماکم کیف انصرف و هواکم لی به شرف
سیدی لا عشت یوم اری فی سوی ابوابکم اقف
:«چگونه از لطف و حمایت شما برگردم، با اینکه علاقه ممن به شما مایه شرف و افتخار من است، ای آقای من، برای آن روز زنده نباشم که در کنار در خانه غیر شما باشم.»

«98» تعبیر خوش از خوابی عجیب

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
روزی گروهی از مسلمین به محضر رسول اکرم(ص) آمده و عرض کردند: «ای رسولخدا دو سه شب است ام الفضل همسر عمویت عباس، بسیار ناراحت است و گریه می کند به طوری که آسایش را از ما سلب نموده، و هر چه بانوان از او در مورد علت گریه می پرسند، او پاسخ نمی دهد.»
پیامبر(ص) عمویش عباس را به حضور طلبید و با او در این مورد گفتگو کرد.
عباس گفت: آری، چنین است، ولی من نیز وقتی از او می پرسم چرا گریه می کنی، می گوید: خوابی دیده ام مرا به وحشت انداخته، ولی خواب دیدن خود را برای هیچکسی نقل نمی کند.
پیامبر(ص)، ام الفضل را به حضور طلبید و از او پرسید:«چه خوابی دیده ای؟»
او عرض کرد: «ای رسولخدا! خوابی دیده ام که بسیار هولناک است، چند روز قبل هنگام ظهر، اندکی خوابیدم (که به آن خواب قیلوله گویند) خواب عجیبی دیدم.
پیامبر(ص) فرمود: «این وقت ظهر، ساعتی است که خواب دیدن در آن دروغ نیست، ولی هر خوابی دارای تعبیری است، خواب خود را نقل کن تا من تعبیر کنم.
ام الفضل عرض کرد: «در عالم خواب دیدم، قطعه ای از گوشت بدن پیامبر (ص) جدا شد و آن را در دامن من گذاشتند!»
پیامبر(ص) خندید و فرمود: خواب نیکی دیده ای، بزودی پسری از فاطمه(س) متولد می شود، او را به تو می دهد تا از او پرستاری کنی.»
پس از مدتی امام حسین (ع) متولد شد، پیامبر(ص) ام الفضل را طلبید و بچه نوزاد را به ام الفضل داد، ام الفضل او را گرفت و بوسید و در دامن خود گذاشت.
پیامبر (ص)خندید و فرمود:
هذا تأویل رؤیاک من قبل قد جعلها ربّی حقاً.
:«این تعبیر خواب تو از قبل است که پروردگار آن را لباس وجود بخشید.»
حسین از من است و من نیز از حسین هستم، حسین عضوی از اعضای من است، گوشت او، گوشت من و خون او خون من است، ما یک روحیم اندر دو بدن.