داستان دوستان جلد 4

نویسنده : محمد محمدی اشتهاردی

«95» از اخلاق نیک خواجه نصیر

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
یکی از علما و حکما و فیلسوفان، محقق شیعه محمدبن حسن، معروف به «خواجه نصیر طوسی» است که در 11 جمادی الاولی سال 597 ه.ق در طوس متولد شد و بسال 672 (ذیحجه) در سن 75 سالگی در بغداد وفات کرد، قبرش در کاظمین است، و روی سنگ قبرش نوشته شده و کلبهم باسط ذراعیه بالوصید: «و سگ آنها دستهای خود را بر دهانه عار گشوده بود.»
و در تاریخ فوت او این رباعی را گفته شده:
نصیر ملت و دین پادشاه کشور فضل یگانه ای که چه او مادر زمانه نزاد
بسال ششصدو هفتاد و دو به ذیحجه بروز هیجدهم در گذشت در بغداد
نقل شده روزی نامه ای بدست این عالم بزرگ رسید که با کلمات زشت از او بدگوئی شده بود، از جمله این سخن زشت را خطاب به او نوشته بودند یا کلب:« ای سگ پسر سگ.»
خواجه نصیر، جواب آن نامه را با کمال متانت نوشت، از جمله نوشت اینکه به من سگ گفته ای صحیح نیست، زیرا سگ با چهار دست و پا راه می رود و ناخنهای دراز دارد، ولی من قامت راست دارم و روی دو پا راه می روم و ناخونهایم پهن است، ناطق هستم و خنده بر لب دارم، پوست بدنم آشکار است، ولی پوست بدن سگ بواسطه پشم بدنش پوشیده شده است، بنابراین، این نشانه ها بیانگر آن است که من با سگ فرق بسیار دارم به همین منوال بقیه ناسزاگوئیها را پاسخ داد، بی آنکه یک کلمه زشتی به کار برد.
گویند: هنگام وفات خواجه نصیر، به او گفتند: اجازه بده جنازه تو را به نجف اشرف ببریم و آنجا دفن کنیم، در پاسخ گفت: من از امام کاظم(ع) خجالت می کشم که وصیت کنم جنازه ام را زا کاظمین (ع) بیرون برند.

«96» پاسخ ابوذر به چهار سؤال

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
مردی نزد ابوذر آمد و چهار سؤال کرد و جواب آن را خواست، او پرسید:
1- چرا ما مرگ را دوست نداریم، و از آن وحشت داریم؟
2- به نظر شما ورود ما بر خداوند (بعد از مرگ) چگونه است؟
3- مقام ما را در پیشگاه خدا چگونه می بینی؟
4- با رحمت وسیع خدا، آیا ما مشمول رحمت الهی نمی شویم؟
ابوذر در پاسخ سؤال اول گفت: زیرا شما دنیا را آباد کرده اید و آخرت را ویران نموده اید، از این رو دوست ندارید از خانه آباد به خانه ویران بروید.
و در پاسخ سؤال دوم گفت: ورود نیکوکاران شما مانند ورود مسافر به خاندان خود می باشد، ورود بدکاران شما مانند غلام فراری است که او را نزد آقایش برگردانند.
و در پاسخ سؤال سوم گفت: اعمال خود را بر قرآن عرضه کنید، خداوند (در آیه 13 و 14 سوره انتطار) می فرماید:
انّ الا برار لفی نعیم و انّ الفجار لفی جحیم.
:«نیکوکاران در نعمتهای الهی هستند، و بدکاران در دوزخند.»
و در پاسخ سؤال چهارم گفت (خدا در قرآن آیه 56 سوره اعراف می فرماید:)
انّ رحمة الله قریب من المحسنین .
:«همانا رحمت خداوند به نیکوکاران، نزدیک است.»

«97» نصیحت امام صادق(ع) به غلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
امام صادق(ع) به غلامی داشت که هر گاه امام به مسجد می رفت، همراه امام بود و استر امام را نگه می داشت تا امام از مسجد بیرون آید، به این ترتیب سعادت ملازمت با امام صادق(ع) نصیب او شده بود.
اتفاقاً در آن ایام، جمعی از شیعیان خراسانی برای زیارت به مدینه آمده بودند، یکی از آنها نزد آن غلام آمد و گفت: من اموال بسیار دارم، حاضرم بجای تو غلامی امام کنم و تو صاحب همه آن اموال گردی، نزد امام برو از او خواهش کن تا غلامی مرا بپذیرد، و سپس به خراسان برو و همه آن اموال مرا برای خود ضبط کن.
غلام به حضور امام صادق(ع) آمد و عرض کرد:
فدایت شوم، می دانی که خدمتکار مخلص هستم و سالها است بر این خدمت می گذرد، حال اگر خداوند خیر و برکتی به من برساند، آیا شما از آن جلوگیری می کنید؟
امام فرمود: اگر آن خیر نزد من باشد به تو می دهم، و اگر دیگری به تو رسانید هرگز از آن جلوگیری نخواهم کرد.
غلام قصه خود را با ثروتمند خراسانی بیان کرد.
امام فرمود: مانعی ندارد اگر تو بی میل شده ای، ولی او خدمت را پذیرفته است، او را بجای تو پذیرفتم و تو را آزاد نمودم. آن غلام برای خداحافظی نزد امام آمد و خداحافظی نمود، و حرکت کرد که برود، چند قدم که برداشت، امام (ع) او را طلبید و به او فرمود: «به خاطر طول خدمتی که نزد ما داشتی، می خواهم که یک نصیحت به تو بکنم، آنگاه مختار هستی، آن نصیحت این است که وقتی روز قیامت شود، رسولخدا(ص) به نور خدا چسبیده، و علی(ع) به رسولخدا(ص) چسبیده و ما امامان به امیرمؤمنان علی(ع) چسبیده ایم، و شیعیان ما به ما آویخته اند، آنگاه هر جا ما وارد گردیم آنها نیز وارد گردند.» غلام تا این نصیحت را شنید، پشیمان شد و گفت: من در خدمت خود باقی می مانم، و آخرت را به دنیا نمی فروشم، سپس نزد آن مرد خراسانی آمد، مرد خراسانی از قیافه غلام دریافت که پشیمان شده، به او گفت: این گونه که چهره ات نشان می دهد، آمادگی جابجائی نداری.
غلام، نصیحت امام را نقل کرد و گفت: این نصیحت مرا منقلب کرد و از تصمیم خود برگشتم، آنگاه غلام، مرد خراسانی را نزد امام صادق(ع) برد، امام از محبت مرد خراسانی تقدیر کرد، و مقام ولاء و دوستی او را پذیرفت، سپس دستور داد هزار دینار به غلام دادند.
محدّث قمی مرحوم حاج شیخ عباس(ره) پس از نقل این جریان، خطاب به امام صادق(ع) عرض می کند:
«ای آقای من!، من تا خود را شناخته ام، خود را بر در خانه شما دیده ام، امید آن است که در این آخر عمر از من نگهداری فرمائید، و از این در خانه مرا دور نفرمائید و من به لسان ذلت و افتقار پیوسته عرضه می دارم:
عن حماکم کیف انصرف و هواکم لی به شرف
سیدی لا عشت یوم اری فی سوی ابوابکم اقف
:«چگونه از لطف و حمایت شما برگردم، با اینکه علاقه ممن به شما مایه شرف و افتخار من است، ای آقای من، برای آن روز زنده نباشم که در کنار در خانه غیر شما باشم.»