داستان دوستان جلد 4

نویسنده : محمد محمدی اشتهاردی

«93» هدیه خوب برای مردگان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
یکی از صالحان روزگار بنام ملافتحعلی سلطان آبادی، عادت داشت که هر کس از دوستان اهل بیت(ع) از دنیا می رفت، در شب اول دفن او، دو رکعت نماز وحشت برای او می خواند، خواه او را بشناسد یا نشناسد، و هیچکس نمی دانست که ملافتحعلی چنین عادتی دارد.
روزی یکی از دوستان در راهی او را دید و گفت: من فلان شخصی را که در این ایام فوت کرده در عالم خواب دیدم و احوالش را پرسیدم، گفت: در سختی و دشواری عقاب الهی بودم تا اینکه فلانی (ملا فتحعلی) دو رکعت نماز برای من خواند، همان موجب نجات من از عذاب قبر گردید، خدا پدرش را رحمت کند که چنین احسانی به من کرد و هدیه ای برایم فرستاد.
مرحوم ملافتحعلی گفت: آری من برای همه ارادتمندان اهلبیت عصمت و طهارت(ع) که فوت می کنند، این نماز را می خوانم که دو رکعت است در رکعت اول پس از حمد، خواندن آیةالکرسی و در رکعت دوم بعد از حمد، ده بار سوره قدر را بخواند (و بعد از نماز بگوید: خدایا ثواب این نماز را به قبر فلانکس برسان.)

«94» چهره اعمال نیک و بد در عالم برزخ

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
از شیخ بهاء الدّین عاملی معروف به شیخ بهائی (متوفی 1031 ه.ق) نقل شده که گفت: روزی به دیدار یکی از عرفای صالح و اهل حال که در یکی از مقبره های قبرستان اصفهان مأوا گزیده بود رفتم، دمی با او نشستم و احوال پرسیدم، او گفت من دیروز در این قبرستان حادثه عجیبی مشاهده کردم و آن اینکه: جماعتی را دیدم جنازه ای را آوردند و در این قبرستان در فلان موضوع دفن کردند و رفتند، پس از ساعتی بوی بسیار خوشی به مشامم رسید که از بوهای خوش این دنیا نبود، حیران شدم و به اطراف نگریستم ببینم این بوی خوش از کجا می رسد، ناگاه جوان خوش قامت و رعنا چهره ای که لباس زیبا پوشیده بود وارد قبرستان شد و کنار آن قبر رفت و نشست ناگاه مفقود گردید، خیلی تعجب کردم(که خدایا این جوان که بود؟ و کجا رفت، آیا در درون قبر رفت، پس چرا بیرون نیامد؟ ...)
همچنان بهت زده بودم، ناگاه بوی بسیار بدی به مشامم رسید که پلیدتر از هر بوی بدی بود، به طرف چپ و راست نگاه کردم، دیدم سگی وارد قبرستان شد، و به سوی آن قبر می رفت، تا به آن قبر رسید و همانجا پنهان شد، من بیشتر تعجب کردم، ناگاه دیدم آن جوان از قبر بیرون آمد ولی بسیار بدحال و بدهیئت شده بود، می رفت، من عقب او رفتم و از او خواهش کردم که حقیقت حال را بیان کند.
او گفت: من عمل نیک این میّت بودم، و مأمور بودم که در قبر او جای بگیرم و مونس تنهائی او در تاریکی قبر شوم، ناگاه این سگی که دیدی آمد، این سگ عمل زشت او بود، وارد قبر شد، من خواستم او را بیرون کنم، تا وفاداری را به صاحبم ابراز نمایم، آن سگ مرا دندان گرفت و گوشت مرا کند، و مرا چنانکه می بینی مجروح کرد و بر من غالب شد و نگذاشت در قبر بمانم، ناگزیر میّت را واگذاشتم و از قبر بیرون آمدم.
شیخ بهائی هنگامی که این جریان را از آن عارف شنید، فرمود: «راست گفتی، به عقیده ما اعمال انسان به صورتهای مناسب خود، مجسم می گردد.»

«95» از اخلاق نیک خواجه نصیر

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
یکی از علما و حکما و فیلسوفان، محقق شیعه محمدبن حسن، معروف به «خواجه نصیر طوسی» است که در 11 جمادی الاولی سال 597 ه.ق در طوس متولد شد و بسال 672 (ذیحجه) در سن 75 سالگی در بغداد وفات کرد، قبرش در کاظمین است، و روی سنگ قبرش نوشته شده و کلبهم باسط ذراعیه بالوصید: «و سگ آنها دستهای خود را بر دهانه عار گشوده بود.»
و در تاریخ فوت او این رباعی را گفته شده:
نصیر ملت و دین پادشاه کشور فضل یگانه ای که چه او مادر زمانه نزاد
بسال ششصدو هفتاد و دو به ذیحجه بروز هیجدهم در گذشت در بغداد
نقل شده روزی نامه ای بدست این عالم بزرگ رسید که با کلمات زشت از او بدگوئی شده بود، از جمله این سخن زشت را خطاب به او نوشته بودند یا کلب:« ای سگ پسر سگ.»
خواجه نصیر، جواب آن نامه را با کمال متانت نوشت، از جمله نوشت اینکه به من سگ گفته ای صحیح نیست، زیرا سگ با چهار دست و پا راه می رود و ناخنهای دراز دارد، ولی من قامت راست دارم و روی دو پا راه می روم و ناخونهایم پهن است، ناطق هستم و خنده بر لب دارم، پوست بدنم آشکار است، ولی پوست بدن سگ بواسطه پشم بدنش پوشیده شده است، بنابراین، این نشانه ها بیانگر آن است که من با سگ فرق بسیار دارم به همین منوال بقیه ناسزاگوئیها را پاسخ داد، بی آنکه یک کلمه زشتی به کار برد.
گویند: هنگام وفات خواجه نصیر، به او گفتند: اجازه بده جنازه تو را به نجف اشرف ببریم و آنجا دفن کنیم، در پاسخ گفت: من از امام کاظم(ع) خجالت می کشم که وصیت کنم جنازه ام را زا کاظمین (ع) بیرون برند.