داستان دوستان جلد 4

نویسنده : محمد محمدی اشتهاردی

«92» آموختن چهار علم در یک دقیقه

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
خلیل بن احمد عروضی یکی از علمای برجسته و ادبای نامی قرن دوم هجرت است، که نام او در ادبیات و علوم عروض و بیان، به عنوان استاد خبیر و بزرگ یاد می شود، می نویسند:
شخصی دست فرزندش را گرفت و نزد خلیل آورد و گفت: «استاد! به این فرزندم علم طب و نحو و نجوم و فرائض دینی بیاموز، و در این امر عجله کن، زیرا از راه دور آمده ام و الاغم را در جلوی در بسته ام.»
خلیل رو به بچه کرد و گفت:
1- هلیله کابلی، زرداب را از بین می برد.
2- فاعل مرفوع است.
3- ستاره ثریا در وسط کرات است.
4- اگر کسی مرد و دو پسر از او ماند، اموال او بین آنان بطور مساوی تقسیم می شود.
سپس رو به پدر نمود و گفت: این چهار مسأله از همان چهار علم بود.
پدر به پسر گفت: برخیز برویم، کفانا:«همین مقدار، ما را بس است.»

«93» هدیه خوب برای مردگان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
یکی از صالحان روزگار بنام ملافتحعلی سلطان آبادی، عادت داشت که هر کس از دوستان اهل بیت(ع) از دنیا می رفت، در شب اول دفن او، دو رکعت نماز وحشت برای او می خواند، خواه او را بشناسد یا نشناسد، و هیچکس نمی دانست که ملافتحعلی چنین عادتی دارد.
روزی یکی از دوستان در راهی او را دید و گفت: من فلان شخصی را که در این ایام فوت کرده در عالم خواب دیدم و احوالش را پرسیدم، گفت: در سختی و دشواری عقاب الهی بودم تا اینکه فلانی (ملا فتحعلی) دو رکعت نماز برای من خواند، همان موجب نجات من از عذاب قبر گردید، خدا پدرش را رحمت کند که چنین احسانی به من کرد و هدیه ای برایم فرستاد.
مرحوم ملافتحعلی گفت: آری من برای همه ارادتمندان اهلبیت عصمت و طهارت(ع) که فوت می کنند، این نماز را می خوانم که دو رکعت است در رکعت اول پس از حمد، خواندن آیةالکرسی و در رکعت دوم بعد از حمد، ده بار سوره قدر را بخواند (و بعد از نماز بگوید: خدایا ثواب این نماز را به قبر فلانکس برسان.)

«94» چهره اعمال نیک و بد در عالم برزخ

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
از شیخ بهاء الدّین عاملی معروف به شیخ بهائی (متوفی 1031 ه.ق) نقل شده که گفت: روزی به دیدار یکی از عرفای صالح و اهل حال که در یکی از مقبره های قبرستان اصفهان مأوا گزیده بود رفتم، دمی با او نشستم و احوال پرسیدم، او گفت من دیروز در این قبرستان حادثه عجیبی مشاهده کردم و آن اینکه: جماعتی را دیدم جنازه ای را آوردند و در این قبرستان در فلان موضوع دفن کردند و رفتند، پس از ساعتی بوی بسیار خوشی به مشامم رسید که از بوهای خوش این دنیا نبود، حیران شدم و به اطراف نگریستم ببینم این بوی خوش از کجا می رسد، ناگاه جوان خوش قامت و رعنا چهره ای که لباس زیبا پوشیده بود وارد قبرستان شد و کنار آن قبر رفت و نشست ناگاه مفقود گردید، خیلی تعجب کردم(که خدایا این جوان که بود؟ و کجا رفت، آیا در درون قبر رفت، پس چرا بیرون نیامد؟ ...)
همچنان بهت زده بودم، ناگاه بوی بسیار بدی به مشامم رسید که پلیدتر از هر بوی بدی بود، به طرف چپ و راست نگاه کردم، دیدم سگی وارد قبرستان شد، و به سوی آن قبر می رفت، تا به آن قبر رسید و همانجا پنهان شد، من بیشتر تعجب کردم، ناگاه دیدم آن جوان از قبر بیرون آمد ولی بسیار بدحال و بدهیئت شده بود، می رفت، من عقب او رفتم و از او خواهش کردم که حقیقت حال را بیان کند.
او گفت: من عمل نیک این میّت بودم، و مأمور بودم که در قبر او جای بگیرم و مونس تنهائی او در تاریکی قبر شوم، ناگاه این سگی که دیدی آمد، این سگ عمل زشت او بود، وارد قبر شد، من خواستم او را بیرون کنم، تا وفاداری را به صاحبم ابراز نمایم، آن سگ مرا دندان گرفت و گوشت مرا کند، و مرا چنانکه می بینی مجروح کرد و بر من غالب شد و نگذاشت در قبر بمانم، ناگزیر میّت را واگذاشتم و از قبر بیرون آمدم.
شیخ بهائی هنگامی که این جریان را از آن عارف شنید، فرمود: «راست گفتی، به عقیده ما اعمال انسان به صورتهای مناسب خود، مجسم می گردد.»