داستان دوستان جلد 4

نویسنده : محمد محمدی اشتهاردی

«87» ردّ توجیهات بی اساس برای عدم شرکت در جهاد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
در جریان جنگ خندق که در سال پنجم هجرت واقع شد، بعضی برای اینکه در این جنگ شرکت نکنند، بهانه تراشی می کردند، یکی از بهانه های آنها این بود که: خانه ما در و پیکر و حفاظ ندارد، ما مجبوریم برای حفظ خانه خود از دزدها و اشرار،در خانه بمانیم.
آیه 13 سوره احزاب نازل شد و بر این گونه بهانه تراشی ها و توجیه های واهی، خط بطلان کشید، آن آیه این است:
و یستأدن فریق منهم النبی یقولون انّ بیوتنا عوره و ما هی بعورة ان یریدون الا فراراً.
:«گروهی از آنان از پیامبر(ص) اجازه بازگشت می خواستند، و می گفتند خانه های ما بدون حفاظ است، در حالی که بدون حفاظ نبود، آنها فقط می خواستند از جنگ فرار کنند.»
و در جریان جنگ تبوک که در سال نهم هجرت واقع شد یکی از منافقین بنام «جدبن قیس»، عدم حضور خود را در میدان جهاد، چنین توجیه کرد، به پیامبر(ص) گفت: «اجازه بده من در جنگ شرکت نکنم، زیرا علاقه شدیدی به زنان دارم، مخصوصاً اگر چشمم به دختران رومی بیفتد، ممکن است دل از دست بدهم و فریفته آنها گردم و همین کار مرا از وظیفه شرعی جهاد، باز دارد، در ردّ این توجیه گر، آیه 49 سوره توبه نازل گردید:
و منهم من یقول ائذن لی و لا تفتنی الا فی الفتنة سقطوا و انّ جهنم المحیطة بالکافرین.
:«بعضی از آنها (منافقین می گویند به من اجازه (عدم شرکت در جهاد) بده و ما دستخوش گناه (فریفتگی به دختران رومی) مساز، اینها هم اکنون به فتنه و گناه سقوط کرده اند و جهنم کافران را احاطه نموده است.»
آری اسلام این گونه قاطع از بهانه جوئی افراد بی مسئولیت، جلوگیری می کرد، و بر شبه تراشی آنها خطّ بطلان می کشید.

«88» یادی از آیت الله کاشانی

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
یکی از روحانیون مجاهد و بزرگ ایران و جهان اسلام، آیت الله سید ابوالقاسم کاشانی (قدس سره) است، وی بسال 1293 قمری در تهران دیده به جهان گشود و بسال 1371 قمری در سن 78 سالگی در تهران از دنیا رفت و قبرش در جوار مرقد حضرت عبدالعظیم (ع) است.
وی در شانزده سالگی همراه پدرش به نجف اشرف رفت و در حوزه علمیه نجف به تحصیل ادامه داد و به مقام رفیع اجتهاد نائل شد.
پس از اشغال عراق توسط انگلیسی ها، آیت الله کاشانی در راستای فتوای مرجع عالیقدر مرحوم آیت الله العضمی میرزا محمدتقی شیرازی مبنی بر قیام مسلحانه بر ضد انگلیسی ها، به عنوان رهبر قیام مسلحانه در پیشاپیش مسلمین بود، تا آنجا که آیت الله کاشانی از طرف انگلیسی ها به عنوان رهبر مجاهدین ضد انگلیسی، محکوم به اعدام شد، از این رو مخفیانه به ایران آمد و آغازگر نهضت اسلامی در ایران آن عصر (حدود 1320 تا 1330) بر ضد استعمار انگلیس گردید.
قیام او بر ضد دولتهای دست نشانده، در ایران موجب شد که مکرر او را حبس و تبعید کردند.
او در 21 خرداد سال 1326 پس از یکسال تبعید به قزوین، آزاد شد و به تهران بازگشت و به مبارزات خود ادامه داد.
در این ایام جریان تشکیل حکومت غاصب اسرائیل به پیش آمد، آیت الله کاشانی به عنوان رهبر مبارزه بر ضد استعمار غرب، مردم را به حمایت از مسلمین دعوت کرد، هزاران نفر در مسجد امام خمینی (مسجد شاه سابق) در تهران، اجتماع کردند و آمادگی خود را برای رفتن به فلسطین برای حمایت از مردم مسلمان اظهار کردند، که بوسیله دولت شاهنشاهی وقت، از رفتن آنها به سوی فلسطین جلوگیری شد.
مبارزات بی امان آیت الله کاشانی و اعلامیه های شدید اللحن او بر ضد دولت انگلیس و دولت دست نشانده آن در ایران موجب شد، که در بهمن سال 1327 شمسی با برقراری حکومت نظامی، ساعت یک بعد از نیمه شب، منزل آیت الله کاشانی در محاصره مأمورین به فرماندهی سرتیپ دفتری قرار گرفت، و در همان شب او را دستگیر کرده و با یک جیب ارتشی به طرف خرم آباد و قلعه فلک الافلاک برده و بعد از چند روز از آنجا به لبنان تبعید کردند.
او یکسال و چهار ماه در تبعیدگاه لبنان به سر برد، پیامها و اعلامیه های او در این ایام به ملت مسلمان ایران می رسید، او همچنان مردم را به مقاومت و مبارزه دعوت می کرد و آنان را بر ضد استعمار انگلیس می شوراند.
اعتراضات شدید مردم به دولت ایران موجب شد که آیت الله کاشانی در 20 خرداد 1329 از تبعید به تهران باز گشت و بیش از نیم میلیون نفر (در آن روز) در استقبال پرشکوه ورود آیت الله کاشانی شرکت کردند، او پس از ورود به تهران، رهبری مبارزات را همچنان در دست داشت و با حمایت مسلمین، در موضوع ملی کردن نفت ایران، و قطع ید انگلیسیها از نفت ایران، پیروزیهای چشمگیری بدست آورد، مهمترین شعار استقبال کنندگان آیت الله کاشانی این بود:«خدا، استقلال، آزادی!»
او در فرازی از اعلامیه خود در رابطه با قطع استعمار انگلیس می گوید:
«... ملی شدن صنعت نفت در ایران، تنها چاره بیچارگی های ما است، زیرا بدین وسیله:
اولاً: ثروت بی کرانه که خداوند تبارک و تعالی به ملت ایران عطا فرمود، از دست دشمنان بشر که مقصدی جز منفعت طلبی و مکیدن خون ملل ضعیف ندارند بیرون آمده و به صاحبان حقیقی آن می رسد.
ثانیاً: با عملی شدن حاکمیت ملی، شرکت غاصب انگلیسی نتواند عمّال خود را به جان و مال و ناموس مردم مسلط کند، و بدین وسیله مقاصد پلید خود را انجام دهد...»
مبارزات هوشیارانه و پرصلابت این روحانی مجاهد باعث شد که مداخلات صد و پنجاه ساله انگلستان بر جان و مال ملت ایران، قطع گردید، گرچه بعداً با خیانت جبهه ملی و کودتای سپهبد زاهدی در 28 مرداد سال 1332، استعمار آمریکا با قیافه ای نو وارد کشور گردید و آیت الله کاشانی خانه نشین شد، ولی پیام او در پیشانی تاریخ معاصر ایران همواره می درخشد که: «زنده باد استقلال در پرتو اسلام، مرگ بر هر گونه استعمار و سلطه خارجی.»

«89» دلیل دندانشکن شیخ بهائی

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
محمدبن حسین عبدالصمد معروف به «شیخ بهائی» از علمای معروف و از مفاخر جهان تشیّع در قرن دهم و یازدهم هجری است که بسال 1031 ه.ق از دنیا رفت و قبرش در مشهد در جوار مرقد شریف حضرت رضا(ع) است.
او در یکی از سفرهای خود، با یکی از علمای اهل تسنّن ملاقات نمود، و خود را در مقابل او، در ظاهر شافعی وانمود کرد. آن دانشمند اهل سنّت که از علمای شافعی بود، وقتی که دانست شیخ بهائی، شافعی است، و از مرکز تشیّع (ایران) آمد، به او گفت: «آیا شیعه برای اثبات مطلوب و ادعای خود، شاهد و دلیل دارد؟»
شیخ بهائی گفت: من گاهی در ایران با آنها روبرو شده ام می بینم آنها برای ادعای خود شواهد محکمی دارند.
دانشمند شافعی گفت: اگر ممکن است یکی از آنها را نقل کنید.
شیخ بهاء گفت مثلاً می گویند: در صحیح بخاری (که از کتب معتبر اهل سنت است) آمده، پیامبر (ص) فرمود:
فاطمة بضعة منّی من اذاها فقد آذانی و من اغضبها فقد اغضبنی.
:«فاطمه (س) پاره تن من است، کسی که او را آزار دهد، مرا آزار داده و کسی که او را خشمگین نماید مرا خشمگین نموده است.»
و در چهار ورق دیگر در همان کتاب است:
و خرجت فاطمة من الدنیا و هی عاضبة علیهما.
:«و فاطمه وفات کرد در حالی که نسبت به ابوبکر و عمر، خشمگین بود.»
جمع این دو روایت و پاسخ به این سؤال طبق مبنای اهل سنّت چگونه است؟
دانشمند شافعی در فکر فرو رفت (که با توجه به این دو روایت، نتیجه این است که آن دو نفر، عادل نبودند پس لایق مقام رهبری نیستند) پس از ساعتی تأمل گفت: گاهی شیعیان دروغ می گویند، ممکن است این هم از دروغهای آنها باشد، به من مهلت بده امشب به کتاب «صحیح بخاری» مراجعه کنم، و صدق و کذب دو روایت فوق را دریابم، و در صورت صدق، پاسخی برای سؤال فوق پیدا کنم.
شیخ بهاء می گوید: فردای آن روز، آن دانشمند شافعی را دیدم و گفتم، مطالعه و بررسی تو به کجا رسید؟
او گفت: همانگونه که گفتم؛ شیعه دروغ می گویند، زیرا من صحیح بخاری را دیدم هر دو روایت فوق در آن مذکور است، ولی بین نقل این دو روایت، بیش از پنج ورقه فاصله است، در حالی که شیعه می گفتند: چهار ورق فاصله است
براستی عجب پاسخی؟ و شگفت مغلطه ای، منظور وجود این دو روایت در آن کتاب است، خواه بین نقل آن دو روایت پنج ورق فاصله باشد یا پنجاه ورق، چه فرق می کند؟!