داستان دوستان جلد 4

نویسنده : محمد محمدی اشتهاردی

«84» راز امتیاز کفّاش

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
در روایات آمده: عابدی از بنی اسرائیل که در پناه کوهی به عبادت اشتغال داشت، در عالم خواب دید، به او گفته شد:«برو نزد فلان کفش دوز، و از او تقاضا کن تا برایت دعا کند.»
عابد وقتی بیدار شد، به جستجو پرداخت، و آن کفش دوز را پیدا کرد، و به حضور او رفت و از او پرسید: «کار تو چیست؟»
او گفت: «من روزها روزه می گیرم، کفش دوزی می کنم، و مزدی که بدست می آورم، قسمتی از آن را به تهیدستان، صدقه می دهم، قسمت دیگر را، صرف معاش اهل و عیال خود می نمایم.»
عابد گفت: «این روش، روش خوبی است، ولی ارزش فراغت و تنهائی برای عبادت خدا را ندارد.»
به محل عبادت خود بازگشت، هنگام خواب، خوابید و برای بار دوم در خواب دید، به او گفته شد: برو نزد کفش دوز به او بگو این چهره درخشان تو از چیست؟
عابد وقتی بیدار شد نزد کفش دوز رفت و پرسید: «به چه علت دارای این گونه چهره نورانی شده ای؟!
کفش دوز گفت: «هیچ انسانی را ندیدم مگر اینکه تصور کردم، او نجات می یابد و من هلاک می شوم.»
عابد به راز و رمز کمال و برتری کفاش پی برد، و آن در یک کلمه خلاصه می شد که او «از خود راضی» نیست و غرور ندارد.

«85» قبول عذر معذور

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
پس از جریان عاشورا و شهادت امام حسین(ع) و یارانش، امام سجاد(ع) با بازماندگان به مدینه باز گشتند، در نزدیک مدینه، بشیر طبق دستور امام سجاد(ع) به مدینه وارد شد و شهادت شهداء و ورود امام سجاد(ع) را به مردم مدینه خبر داد، مردم از زن و مرد و کوچک و بزرگ با آه و ناله به استقبال بازماندگان شهدا شتافتند.
امام سجاد(ع) در حالی که دستمالی در دست داشت، بر کرسی نشست و بی اختیار گریه کرد، و مردم صدا به گریه بلند کردند. امام خطبه ای خواند و مردم را از جریان عاشورا و کربلا، باخبر کرد، و در آخر فرمود:
فعندالله نحتسب فیما اصابنا و ما بلغ بنا فانه عزیز ذوانتقام.
:«ما آنچه را که بر ایمان رخ داده به حساب خدا منظور می داریم که او توانا و انتقام گیرنده است.»
در این هنگام «صوحان بن صعصعه» برخاست و به پیش آمد و از اینکه بر اثر پا درد شدید نتوانسته در جنگ شرکت نماید، عذر خواهی کرد. امام سجاد(ع) عذر او را پذیرفت و از حسن نیت او تشکر کرد و فرمود: خدا پدرت را رحمت کند.

«86» بهترین و خوشبوترین و زیباترین ها

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
یعقوب لیث، مؤسس سلسله صفاریان (در قرن سوم) شخصی شجاع بود، او با نبردهای پی گیر خود، سرزمین وسیع ایران آن روز را تحت سلطه خود در آورد و دودمان عباسیان را از صحنه برانداخت.
نقل می کنند: قبل از آنکه او به سلطنت برسد و قسمتی از ایران را از دست عباسیان بیرون آورد، با دوستان جوان خود، در سیستان در شهر زرنخ، به گرد هم نشسته بودند و با هم صحبت می کردند:
یکی گفت: زیباترین لباس، اطلس است.
دیگری گفت: نیکوترین کلاه، از دیبای رومی است.
سومی گفت: خوشترین مناظر، منظره دل انگیز صحرا، کنار گیاهان و گل و آب است.
چهارمی گفت: عالیترین سایه، سایه درخت بید است.
پنجمی گفت: خوشنوازترین نغمه ها، نغمه بلبل است.
وقتی نوبت به یعقوب رسید، گفت:
زیباترین لباس،«زره» (لباس جنگی) است.
و نیکوترین کلاه، «کلاه خود» (کلاه آهنین جنگی) است.
خوشبوترین مناظر، منظره میدان جنگ و نبرد با ظالمان است.
و عالیترین سایه، سایه شمشیر است.
و خوشنوازترین صداها، صدای شیهه اسب در میدان نبرد است.