داستان دوستان جلد 4

نویسنده : محمد محمدی اشتهاردی

«83» مژدگانی معاویه به تروریست یاغی

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
در جریان شهادت امام علی(ع)، سه نفر از خوارج، در کنار کعبه هم سوگند شدند، که یکی از آنها بنام «ابن ملجم» حضرت علی(ع) را در کوفه بکشد، دومی بنام «برک بن عبدالله»، معاویه را در شام به هلاکت رساند، و سومی بنام «عمربن بکر»، عمروعاص را در مصر به قتل رساند، توطئه این سه نفر این بود که سحر 19 رمضان سال 40 هجری، در یک وقت، تصمیم خود را اجرا سازند.
ابن ملجم به کوفه آمد و سرانجام در سحر 19 رمضان، در مسجد هنگام نماز به امام علی(ع) حمله کرد و شمشیر بر فرق مقدس او زد که همین ضربت منجرّ به شهادت آنحضرت گردید.
عمروبن بکر به مصر رفت، و در مسجد آنجا در وقت سحر منتظر ورود عمروعاص باقی ماند، آن شب عمروعاص بیمار بود و بجای او خارجة بن حنیفه برای نماز آمد، عمرو از روی اشتباه به او حمله کرد و او را کشت، عمرو را دستگیر کردند و سپس به دستور عمروعاص او را کشتند.
برک بن عبدالله در مسجد شام در کمین معاویه قرار گرفت وقتی که معاویه به مسجد آمد، به او حمله کرد ولی شمشیرش بر ران معاویه وارد شد، او را دستگیر کردند، معاینه به معاویه گفت: شمشیر به زهر آلوده بوده است، اکنون یا باید با دارو درمان گردی، در این صورت نسل تو قطع می گردد، دیگر دارای فرزند نمی شوی، و یا باید آهنی را با آتش گداخته سرخ کنم و سر زخم ران تو بگذارم و از این طریق مداوا کنم، در این صورت نسل تو قطع نخواهد شد. معاویه گفت: من طاقت طریق دوم را ندارم، همان طریق اول را دنبال می کنم، همین دو پسری که دارم بنام یزید و عبدالله برای من کافی است.
برک بن عبدالله تروریست یاغی را نزد معاویه آوردند، که حکم اعدامش را صادر کند، او به معاویه گفت: من مژده ای برای تو دارم. معاویه گفت: آن چیست؟
برک گفت: بنا است همین امشب علی(ع) کشته شود، مرا نزد خود نگهدار، اگر او کشته شد که هر گونه خواستی با من رفتار کن، و اگر کشته نشد، من با تو عهد محکم می بندم که مرا آزاد سازی تا بروم و علی(ع) را بکشم و سپس نزد تو آیم.
معاویه او را نزد خود نگه داشت، وقتی که خبر شهادت علی (ع) به معاویه رسید، او آن تروریست را بخاطر مژده این خبر، آزاد ساخت.

«84» راز امتیاز کفّاش

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
در روایات آمده: عابدی از بنی اسرائیل که در پناه کوهی به عبادت اشتغال داشت، در عالم خواب دید، به او گفته شد:«برو نزد فلان کفش دوز، و از او تقاضا کن تا برایت دعا کند.»
عابد وقتی بیدار شد، به جستجو پرداخت، و آن کفش دوز را پیدا کرد، و به حضور او رفت و از او پرسید: «کار تو چیست؟»
او گفت: «من روزها روزه می گیرم، کفش دوزی می کنم، و مزدی که بدست می آورم، قسمتی از آن را به تهیدستان، صدقه می دهم، قسمت دیگر را، صرف معاش اهل و عیال خود می نمایم.»
عابد گفت: «این روش، روش خوبی است، ولی ارزش فراغت و تنهائی برای عبادت خدا را ندارد.»
به محل عبادت خود بازگشت، هنگام خواب، خوابید و برای بار دوم در خواب دید، به او گفته شد: برو نزد کفش دوز به او بگو این چهره درخشان تو از چیست؟
عابد وقتی بیدار شد نزد کفش دوز رفت و پرسید: «به چه علت دارای این گونه چهره نورانی شده ای؟!
کفش دوز گفت: «هیچ انسانی را ندیدم مگر اینکه تصور کردم، او نجات می یابد و من هلاک می شوم.»
عابد به راز و رمز کمال و برتری کفاش پی برد، و آن در یک کلمه خلاصه می شد که او «از خود راضی» نیست و غرور ندارد.

«85» قبول عذر معذور

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
پس از جریان عاشورا و شهادت امام حسین(ع) و یارانش، امام سجاد(ع) با بازماندگان به مدینه باز گشتند، در نزدیک مدینه، بشیر طبق دستور امام سجاد(ع) به مدینه وارد شد و شهادت شهداء و ورود امام سجاد(ع) را به مردم مدینه خبر داد، مردم از زن و مرد و کوچک و بزرگ با آه و ناله به استقبال بازماندگان شهدا شتافتند.
امام سجاد(ع) در حالی که دستمالی در دست داشت، بر کرسی نشست و بی اختیار گریه کرد، و مردم صدا به گریه بلند کردند. امام خطبه ای خواند و مردم را از جریان عاشورا و کربلا، باخبر کرد، و در آخر فرمود:
فعندالله نحتسب فیما اصابنا و ما بلغ بنا فانه عزیز ذوانتقام.
:«ما آنچه را که بر ایمان رخ داده به حساب خدا منظور می داریم که او توانا و انتقام گیرنده است.»
در این هنگام «صوحان بن صعصعه» برخاست و به پیش آمد و از اینکه بر اثر پا درد شدید نتوانسته در جنگ شرکت نماید، عذر خواهی کرد. امام سجاد(ع) عذر او را پذیرفت و از حسن نیت او تشکر کرد و فرمود: خدا پدرت را رحمت کند.