داستان دوستان جلد 4

نویسنده : محمد محمدی اشتهاردی

«82» معاویه را بهتر بشناسید

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
مطّرف پسر مغیرةبن شیعه می گوید: با پدرم نزد معاویه رفتم، پدرم، به حضور معاویه رفت و آمد می کرد و با او گفتگو می نمود، و بعد نزد ما می آمد و از عقل و سیاست و هوش معاویه سخنانی می گفت، و او را می ستود.
ولی یک شب پدرم مغیره، به خانه آمد، دیدم بسیار غمگین است و در فکر فرو رفته، پس از ساعتی، دیدم همچنان غمگین است، گمان بردم که اتفاق ناگواری برای او رخ داده است، گفتم: ای پدر، چه شده که از آغاز شب تاکنون غمگین هستی و در فکر فرورفته ای؟
پدرم در پاسخ گفت:«پسرم! از نزد کافرترین و ناپاکترین انسانها نزد تو آمده ام» (یا بنیّ جئت من عند اکفر النّاس واخبثهم.» گفتم: او کیست؟
گفت: معاویه است.
گفتم: چطور؟
گفت: در حضور معاویه بودم، مجلس خلوت شد و من بودم و معاویه، به او گفتم:«ای رئیس مؤمنان! سنّ و سال تو بالا رفته، اکنون اگر به گسترش عدل و داد بپردازی برای تو بهتر است، خوب است با برادران خود از بنی هاشم، خوشرفتاری کنی، و صله رحم نمائی، سوگند به خدا اکنون در نزد آنها هیچ چیز نیست که از آن بترسی، و آن چیز برای سلطنت تو خطرناک باشد، بنابراین اگر رابطه نیکی با آنها برقرار سازی، ذکر و پاداشش برای تو باقی می ماند، و بعد از مرگ تو، تو را به نیکی یاد می کنند.»
معاویه در جواب نصایح من گفت: هیهات!، کدام ذکر است که باقی مانده و امید بقای آن است؟ آن قدرت و حکومت قبیله تیم و ابوبکر بود که با مرگ ابوبکر، پایان یافت و جز نامی از ابوبکر (در تاریخ) باقی نمانده است، و آن حکومت و قدرت قبیله عدی و عمر بود که آنهمه شکوه داشت و ده سال، سر پا بود، ولی با مرگ عمر، فرو ریخت و جز نام عمر (در تاریخ) چیز دیگری باقی نمانده است.
ولی در مورد ابن ابی کبشه (پیامبر «ص») نام او هر روز پنج بار در اذان با صدای بلند ذکر می شود و مردم شب و روز این جمله را می شنوند: و اشهد انّ محمداً رسول الله بنابراین ای بی پدر غیر از این مورد، چه عملی باقی می ماند و چه ذکر دوام می یابد که تو مرا نصیحت به ثواب و خوشرفتاری با بنی هاشم می کنی لا و الله الا دفناً دفناً: «نه به خدا سوگند، از روش خود دست بردار نیستم، مگر آن وقت فرا رسد که یاد پیامبر(ص) را دفن کنم، و مردم را به فراموش کردن آن، عادت دهم.»
این است باطن خبیث معاویه، که نقل کننده آن مغیرة بن شیعه یکی از سرسپردگان دستگاه معاویه می باشد، آیا با توجه به این مطلب، می توان گفت: که معاویه ذره ای دین داشته است؟!

«83» مژدگانی معاویه به تروریست یاغی

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
در جریان شهادت امام علی(ع)، سه نفر از خوارج، در کنار کعبه هم سوگند شدند، که یکی از آنها بنام «ابن ملجم» حضرت علی(ع) را در کوفه بکشد، دومی بنام «برک بن عبدالله»، معاویه را در شام به هلاکت رساند، و سومی بنام «عمربن بکر»، عمروعاص را در مصر به قتل رساند، توطئه این سه نفر این بود که سحر 19 رمضان سال 40 هجری، در یک وقت، تصمیم خود را اجرا سازند.
ابن ملجم به کوفه آمد و سرانجام در سحر 19 رمضان، در مسجد هنگام نماز به امام علی(ع) حمله کرد و شمشیر بر فرق مقدس او زد که همین ضربت منجرّ به شهادت آنحضرت گردید.
عمروبن بکر به مصر رفت، و در مسجد آنجا در وقت سحر منتظر ورود عمروعاص باقی ماند، آن شب عمروعاص بیمار بود و بجای او خارجة بن حنیفه برای نماز آمد، عمرو از روی اشتباه به او حمله کرد و او را کشت، عمرو را دستگیر کردند و سپس به دستور عمروعاص او را کشتند.
برک بن عبدالله در مسجد شام در کمین معاویه قرار گرفت وقتی که معاویه به مسجد آمد، به او حمله کرد ولی شمشیرش بر ران معاویه وارد شد، او را دستگیر کردند، معاینه به معاویه گفت: شمشیر به زهر آلوده بوده است، اکنون یا باید با دارو درمان گردی، در این صورت نسل تو قطع می گردد، دیگر دارای فرزند نمی شوی، و یا باید آهنی را با آتش گداخته سرخ کنم و سر زخم ران تو بگذارم و از این طریق مداوا کنم، در این صورت نسل تو قطع نخواهد شد. معاویه گفت: من طاقت طریق دوم را ندارم، همان طریق اول را دنبال می کنم، همین دو پسری که دارم بنام یزید و عبدالله برای من کافی است.
برک بن عبدالله تروریست یاغی را نزد معاویه آوردند، که حکم اعدامش را صادر کند، او به معاویه گفت: من مژده ای برای تو دارم. معاویه گفت: آن چیست؟
برک گفت: بنا است همین امشب علی(ع) کشته شود، مرا نزد خود نگهدار، اگر او کشته شد که هر گونه خواستی با من رفتار کن، و اگر کشته نشد، من با تو عهد محکم می بندم که مرا آزاد سازی تا بروم و علی(ع) را بکشم و سپس نزد تو آیم.
معاویه او را نزد خود نگه داشت، وقتی که خبر شهادت علی (ع) به معاویه رسید، او آن تروریست را بخاطر مژده این خبر، آزاد ساخت.

«84» راز امتیاز کفّاش

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
در روایات آمده: عابدی از بنی اسرائیل که در پناه کوهی به عبادت اشتغال داشت، در عالم خواب دید، به او گفته شد:«برو نزد فلان کفش دوز، و از او تقاضا کن تا برایت دعا کند.»
عابد وقتی بیدار شد، به جستجو پرداخت، و آن کفش دوز را پیدا کرد، و به حضور او رفت و از او پرسید: «کار تو چیست؟»
او گفت: «من روزها روزه می گیرم، کفش دوزی می کنم، و مزدی که بدست می آورم، قسمتی از آن را به تهیدستان، صدقه می دهم، قسمت دیگر را، صرف معاش اهل و عیال خود می نمایم.»
عابد گفت: «این روش، روش خوبی است، ولی ارزش فراغت و تنهائی برای عبادت خدا را ندارد.»
به محل عبادت خود بازگشت، هنگام خواب، خوابید و برای بار دوم در خواب دید، به او گفته شد: برو نزد کفش دوز به او بگو این چهره درخشان تو از چیست؟
عابد وقتی بیدار شد نزد کفش دوز رفت و پرسید: «به چه علت دارای این گونه چهره نورانی شده ای؟!
کفش دوز گفت: «هیچ انسانی را ندیدم مگر اینکه تصور کردم، او نجات می یابد و من هلاک می شوم.»
عابد به راز و رمز کمال و برتری کفاش پی برد، و آن در یک کلمه خلاصه می شد که او «از خود راضی» نیست و غرور ندارد.