داستان دوستان جلد 4

نویسنده : محمد محمدی اشتهاردی

«81» مرغ هوا و ماهی دریا!

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
بعضی از نهنگهای دریائی هستند که غذا و طعمه آنها، ماهیها و حیوانات کوچک دریائی است، از عجائب اینکه: وقتی آنها از آن ماهیها و حیوانات دریائی می خورند، تکّه های گوشت آن ماهیها در لای دندانهای نهنگها، می ماند، و موجب آزار آنها می شود، این نهنگها به ساحل دریا می آیند،دهانشان را که همچون غاری می باشد، باز می کنند، پرندگان هوا می آیند و به داخل دهان آنها رفته و گوشتهای لای دندان آنها را با منقارهای تیز خود می گیرند و می خورند! هم خود را سیر می کنند و هم با این عمل مسواک و خلال، نهنگها را از آزار، نجات می دهند.
عجب اینکه: این نهنگها و میزبانهای مهربان، تا آخر، دهانشان را باز نگه می دارند و روی هم نمی فهمند!
بعضی می گویند: در ناحیه سر آن پرندگان شاخهائی شبیه خار وجود دارد، که نهنگها، از ترس خطر فرو رفتن آن شاخکهای تیز در سقف دهانشان، دندانهایشان را نمی بندند و در نتیجه آن پرندگان پس از سیر شدن، سالم از دهان نهنگها خارج می شوند.

«82» معاویه را بهتر بشناسید

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
مطّرف پسر مغیرةبن شیعه می گوید: با پدرم نزد معاویه رفتم، پدرم، به حضور معاویه رفت و آمد می کرد و با او گفتگو می نمود، و بعد نزد ما می آمد و از عقل و سیاست و هوش معاویه سخنانی می گفت، و او را می ستود.
ولی یک شب پدرم مغیره، به خانه آمد، دیدم بسیار غمگین است و در فکر فرو رفته، پس از ساعتی، دیدم همچنان غمگین است، گمان بردم که اتفاق ناگواری برای او رخ داده است، گفتم: ای پدر، چه شده که از آغاز شب تاکنون غمگین هستی و در فکر فرورفته ای؟
پدرم در پاسخ گفت:«پسرم! از نزد کافرترین و ناپاکترین انسانها نزد تو آمده ام» (یا بنیّ جئت من عند اکفر النّاس واخبثهم.» گفتم: او کیست؟
گفت: معاویه است.
گفتم: چطور؟
گفت: در حضور معاویه بودم، مجلس خلوت شد و من بودم و معاویه، به او گفتم:«ای رئیس مؤمنان! سنّ و سال تو بالا رفته، اکنون اگر به گسترش عدل و داد بپردازی برای تو بهتر است، خوب است با برادران خود از بنی هاشم، خوشرفتاری کنی، و صله رحم نمائی، سوگند به خدا اکنون در نزد آنها هیچ چیز نیست که از آن بترسی، و آن چیز برای سلطنت تو خطرناک باشد، بنابراین اگر رابطه نیکی با آنها برقرار سازی، ذکر و پاداشش برای تو باقی می ماند، و بعد از مرگ تو، تو را به نیکی یاد می کنند.»
معاویه در جواب نصایح من گفت: هیهات!، کدام ذکر است که باقی مانده و امید بقای آن است؟ آن قدرت و حکومت قبیله تیم و ابوبکر بود که با مرگ ابوبکر، پایان یافت و جز نامی از ابوبکر (در تاریخ) باقی نمانده است، و آن حکومت و قدرت قبیله عدی و عمر بود که آنهمه شکوه داشت و ده سال، سر پا بود، ولی با مرگ عمر، فرو ریخت و جز نام عمر (در تاریخ) چیز دیگری باقی نمانده است.
ولی در مورد ابن ابی کبشه (پیامبر «ص») نام او هر روز پنج بار در اذان با صدای بلند ذکر می شود و مردم شب و روز این جمله را می شنوند: و اشهد انّ محمداً رسول الله بنابراین ای بی پدر غیر از این مورد، چه عملی باقی می ماند و چه ذکر دوام می یابد که تو مرا نصیحت به ثواب و خوشرفتاری با بنی هاشم می کنی لا و الله الا دفناً دفناً: «نه به خدا سوگند، از روش خود دست بردار نیستم، مگر آن وقت فرا رسد که یاد پیامبر(ص) را دفن کنم، و مردم را به فراموش کردن آن، عادت دهم.»
این است باطن خبیث معاویه، که نقل کننده آن مغیرة بن شیعه یکی از سرسپردگان دستگاه معاویه می باشد، آیا با توجه به این مطلب، می توان گفت: که معاویه ذره ای دین داشته است؟!

«83» مژدگانی معاویه به تروریست یاغی

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
در جریان شهادت امام علی(ع)، سه نفر از خوارج، در کنار کعبه هم سوگند شدند، که یکی از آنها بنام «ابن ملجم» حضرت علی(ع) را در کوفه بکشد، دومی بنام «برک بن عبدالله»، معاویه را در شام به هلاکت رساند، و سومی بنام «عمربن بکر»، عمروعاص را در مصر به قتل رساند، توطئه این سه نفر این بود که سحر 19 رمضان سال 40 هجری، در یک وقت، تصمیم خود را اجرا سازند.
ابن ملجم به کوفه آمد و سرانجام در سحر 19 رمضان، در مسجد هنگام نماز به امام علی(ع) حمله کرد و شمشیر بر فرق مقدس او زد که همین ضربت منجرّ به شهادت آنحضرت گردید.
عمروبن بکر به مصر رفت، و در مسجد آنجا در وقت سحر منتظر ورود عمروعاص باقی ماند، آن شب عمروعاص بیمار بود و بجای او خارجة بن حنیفه برای نماز آمد، عمرو از روی اشتباه به او حمله کرد و او را کشت، عمرو را دستگیر کردند و سپس به دستور عمروعاص او را کشتند.
برک بن عبدالله در مسجد شام در کمین معاویه قرار گرفت وقتی که معاویه به مسجد آمد، به او حمله کرد ولی شمشیرش بر ران معاویه وارد شد، او را دستگیر کردند، معاینه به معاویه گفت: شمشیر به زهر آلوده بوده است، اکنون یا باید با دارو درمان گردی، در این صورت نسل تو قطع می گردد، دیگر دارای فرزند نمی شوی، و یا باید آهنی را با آتش گداخته سرخ کنم و سر زخم ران تو بگذارم و از این طریق مداوا کنم، در این صورت نسل تو قطع نخواهد شد. معاویه گفت: من طاقت طریق دوم را ندارم، همان طریق اول را دنبال می کنم، همین دو پسری که دارم بنام یزید و عبدالله برای من کافی است.
برک بن عبدالله تروریست یاغی را نزد معاویه آوردند، که حکم اعدامش را صادر کند، او به معاویه گفت: من مژده ای برای تو دارم. معاویه گفت: آن چیست؟
برک گفت: بنا است همین امشب علی(ع) کشته شود، مرا نزد خود نگهدار، اگر او کشته شد که هر گونه خواستی با من رفتار کن، و اگر کشته نشد، من با تو عهد محکم می بندم که مرا آزاد سازی تا بروم و علی(ع) را بکشم و سپس نزد تو آیم.
معاویه او را نزد خود نگه داشت، وقتی که خبر شهادت علی (ع) به معاویه رسید، او آن تروریست را بخاطر مژده این خبر، آزاد ساخت.