داستان دوستان جلد 4

نویسنده : محمد محمدی اشتهاردی

«80» خاطره ای از جنگ جمل و شجاعت مالک اشتر

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
در جنگ جمل که در سال 35 هجری در بصره، بین سپاه طلحه و زبیر با سپاه علی(ع) رخ داد، عمروبن یثربی از قهرمانان سپاه دشمن بود و چند نفر از یاران علی(ع) را به شهادت رسانده بود، و در عین حال عطش خونریزی، و جنگ با پیروان علی(ع) را داشت، و همچون غولی بی باک به میدان می تاخت.
یکبار با نعره های بلند به سوی میدان آمد و مبارز طلبید، مالک اشتر چون شیر خشم آلود، به سوی او روان شد و سخت بر او حمله کرد، که او با نیزه اش، از اسب به زمین غلطید، چون پیکر سنگینی داشت، نتوانست فرار کند، گروهی که مراقب حفظ جان او بودند، آمدند تا او را از دست مالک نجات دهند، در این گیرودار یکی از سپاهیان علی(ع) بنام «عبدالرّحمن بن طود»، به او حمله کرد و نیزه ای به او زد، او برای بار دوم، نقش بر زمین شد، سپس یکی دیگر از سپاهیان علی (ع) پیشدستی کرد، و پای او را گرفته، کشان کشان او را به نزد علی(ع) آورد، او به تضرّع و زاری پرداخت، و طلب عفو کرد، علی(ع) او را (که مجروح بود) رها ساخت، او خود را به قوم خود رساند، ولی بر اثر ضربات سنگینی که خورده بود در بستر مرگ افتاد.
او او پرسیدند: قاتل تو کیست؟ در پاسخ گفت: «آنگاه که با مالک اشتر روبرو شدم،او را ده برابر خود یافتم، و آنگاه که در برابر عبدالرحمن قرار گرفتنم، با اینکه مجروح بودم، خود را ده برابر او یافتم، و سرانجام، ضعیفترین افراد سپاه علی(ع) مرا اسیر کرد و نزد علی(ع) برد، و بعد از این گفتار، طولی نکشید که جان سپرد.

«81» مرغ هوا و ماهی دریا!

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
بعضی از نهنگهای دریائی هستند که غذا و طعمه آنها، ماهیها و حیوانات کوچک دریائی است، از عجائب اینکه: وقتی آنها از آن ماهیها و حیوانات دریائی می خورند، تکّه های گوشت آن ماهیها در لای دندانهای نهنگها، می ماند، و موجب آزار آنها می شود، این نهنگها به ساحل دریا می آیند،دهانشان را که همچون غاری می باشد، باز می کنند، پرندگان هوا می آیند و به داخل دهان آنها رفته و گوشتهای لای دندان آنها را با منقارهای تیز خود می گیرند و می خورند! هم خود را سیر می کنند و هم با این عمل مسواک و خلال، نهنگها را از آزار، نجات می دهند.
عجب اینکه: این نهنگها و میزبانهای مهربان، تا آخر، دهانشان را باز نگه می دارند و روی هم نمی فهمند!
بعضی می گویند: در ناحیه سر آن پرندگان شاخهائی شبیه خار وجود دارد، که نهنگها، از ترس خطر فرو رفتن آن شاخکهای تیز در سقف دهانشان، دندانهایشان را نمی بندند و در نتیجه آن پرندگان پس از سیر شدن، سالم از دهان نهنگها خارج می شوند.

«82» معاویه را بهتر بشناسید

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
مطّرف پسر مغیرةبن شیعه می گوید: با پدرم نزد معاویه رفتم، پدرم، به حضور معاویه رفت و آمد می کرد و با او گفتگو می نمود، و بعد نزد ما می آمد و از عقل و سیاست و هوش معاویه سخنانی می گفت، و او را می ستود.
ولی یک شب پدرم مغیره، به خانه آمد، دیدم بسیار غمگین است و در فکر فرو رفته، پس از ساعتی، دیدم همچنان غمگین است، گمان بردم که اتفاق ناگواری برای او رخ داده است، گفتم: ای پدر، چه شده که از آغاز شب تاکنون غمگین هستی و در فکر فرورفته ای؟
پدرم در پاسخ گفت:«پسرم! از نزد کافرترین و ناپاکترین انسانها نزد تو آمده ام» (یا بنیّ جئت من عند اکفر النّاس واخبثهم.» گفتم: او کیست؟
گفت: معاویه است.
گفتم: چطور؟
گفت: در حضور معاویه بودم، مجلس خلوت شد و من بودم و معاویه، به او گفتم:«ای رئیس مؤمنان! سنّ و سال تو بالا رفته، اکنون اگر به گسترش عدل و داد بپردازی برای تو بهتر است، خوب است با برادران خود از بنی هاشم، خوشرفتاری کنی، و صله رحم نمائی، سوگند به خدا اکنون در نزد آنها هیچ چیز نیست که از آن بترسی، و آن چیز برای سلطنت تو خطرناک باشد، بنابراین اگر رابطه نیکی با آنها برقرار سازی، ذکر و پاداشش برای تو باقی می ماند، و بعد از مرگ تو، تو را به نیکی یاد می کنند.»
معاویه در جواب نصایح من گفت: هیهات!، کدام ذکر است که باقی مانده و امید بقای آن است؟ آن قدرت و حکومت قبیله تیم و ابوبکر بود که با مرگ ابوبکر، پایان یافت و جز نامی از ابوبکر (در تاریخ) باقی نمانده است، و آن حکومت و قدرت قبیله عدی و عمر بود که آنهمه شکوه داشت و ده سال، سر پا بود، ولی با مرگ عمر، فرو ریخت و جز نام عمر (در تاریخ) چیز دیگری باقی نمانده است.
ولی در مورد ابن ابی کبشه (پیامبر «ص») نام او هر روز پنج بار در اذان با صدای بلند ذکر می شود و مردم شب و روز این جمله را می شنوند: و اشهد انّ محمداً رسول الله بنابراین ای بی پدر غیر از این مورد، چه عملی باقی می ماند و چه ذکر دوام می یابد که تو مرا نصیحت به ثواب و خوشرفتاری با بنی هاشم می کنی لا و الله الا دفناً دفناً: «نه به خدا سوگند، از روش خود دست بردار نیستم، مگر آن وقت فرا رسد که یاد پیامبر(ص) را دفن کنم، و مردم را به فراموش کردن آن، عادت دهم.»
این است باطن خبیث معاویه، که نقل کننده آن مغیرة بن شیعه یکی از سرسپردگان دستگاه معاویه می باشد، آیا با توجه به این مطلب، می توان گفت: که معاویه ذره ای دین داشته است؟!