داستان دوستان جلد 4

نویسنده : محمد محمدی اشتهاردی

«78» معذرت خواهی پیامبر(ص) از مردم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
مالی را (به عنوان زکات و یا...) به حضور پیامبر(ص) آوردند، آنحضرت با سنجش مال و افراد که در کنار مسجد، مسکن گزیده بودند، دریافت که آن مال برای همه کفایت نمی کند، آنرا بین بعضی از آنان که حالشان سخت تر بود، تقسیم نمود.سپس ترسید که دیگران، بدگمان شوند و در قلبشان خطور کند که مثلاً تبعیض و بی عدالتی شده است، همه آنها را جمع کرد و از آنها چنین معذرت خواهی کرد:
معذرة الی الله و الیکم یا اهل الصفة انا اوتینا بشی ء فا ردنا ان نقسمه بینکم فلم یسعکم فخصّصت به اناساً منکم خشینا جزعهم و هلعهم.
:«در پیشگاه خدا و شما، عذر خواهی می کنم، ای ساکنان سرپناههای مسجد، متاعی (یا پولی) نزد ما آورده شد، خواستیم آن را بین شما تقسیم کنیم، ولی دیدیم برای همه شما کافی نیست، آن را به گروهی از شما دادیم که ترس بی تابی و فشار بیشتر آنها در میان بود.»
بدینوسیله آنحضرت از مردم معذرت خواست، و به ریش آنها نخندید، و عواطف آنها را جلب کرد.

«79» نمونه ای از شجاعت علی(ع) در جنگ صفّین

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
ماههای آتش جنگ صفّین شعله ور بود، و سپاه علی(ع) با سپاه معاویه، می جنگیدند، از دو طرف افراد زیادی کشته شدند.
صعصعةبن صوحان می گوید: روزی یکی از سپاهیان بی باک معاویه بنام «کریب صباح» که در شجاعت و اقتدار، هیچکس مثل او شهرت نداشت و به میدان تاخت و فریاد زد: چه کسی آماده است به جنگ من آید؟
یکی از سربازان سپاه علی(ع) بنام مرتفع بن وضّاح به جنگ او رفت، ولی طولی نکشید که بدست او کشته شد.
باز «کریب» فریاد زد: چه کسی به جنگ من می آید؟
این بار «حادیث بن جلاح» به جنگ او رفت، او نیز بدست کریب کشته شد.
برای بار سوم، او فریاد زد: کیست به جنگ من آید؟
این بار «عابد بن مسروق» به جنگ او شتافت، عابد نیز به دست او کشته شد.
کریب که با کشتن آنها، مغرور و مست شده بود، جنازه آن سه نفر شهید را روی هم گذاشت و بالای آن سه جنازه رفت و ایستاد و فریاد زد من یبارز؟ «کیست به جنگ با من بیاید؟»
امام علی(ع) از صف خارج شد و به سوی او تاخت و فریاد زد: «وای بر تو ای کریب، من تو را از عذاب سخت الهی بر حذر می دارم و به سوی سنّت خدا و رسولش دعوت می کنم، وای بر تو، معاویه تو را بر آتش دوزخ وارد نکند (بیا و هم اکنون نیز می توانی به سوی حقّ بپیوندی و نجات یابی.)
کریب که مست غرور و تکبّر بود در پاسخ این ندای پر مهر علی(ع) گفت: «از این گونه گفتار تو بسیار شنیده ام، ما نیازی به این گفتار نداریم، اگر می خواهی به پیش بیا، چه کسی است که شمشیر برّان مرا بخرد، شمشیری که این (جنازه ها) اثر او است؟»
امام علی (ع) در حالی که می گفت: لاحول و لا قوة الا بالله، به سوی کریب حرکت کرد، هنوز او در جای خود نجنبیده بود چنان ضربتی بر او زد که هماندم کشته شد، و به زمین افتاد و در خون کثیف خود غلطید.
آنگاه امام علی(ع) در برابر سپاه معاویه، فریاد زد: چه کسی به جنگ من می آید؟
شخصی بنام «حارث بن وداعه» به جنگ علی(ع) آمد، طولی نکشید که بدست آنحضرت کشته شد.
بار دیگر علی(ع) فرمود: چه کسی به جنگ من می آید؟
این بار، «مطاع بن مطلب عنسی» به میدان آمد و هماندم بدست امام علی(ع) کشته شد.
امام بار سوم فریاد زد: چه کسی به جنگ من می آید؟، هیچکس جواب امام را نداد، امام علی(ع) آیه 194 سوره بقره را خواند، که مفاد آن آیه این است که در برابر تجاوز متجاوزان باید مقابله به مثل و قصاص کرد، و خداوند یار و یاور پرهیزکاران می باشد.
در این میان عمروعاص به معاویه گفت: اکنون فرصت خوبی بدست آمده، علی(ع) سه نفر از شجاعان و قهرمانان را کشته است (و خسته شده و تو تازه نفس هستی) برخیز و به میدان او برو، که من امیدوارم بر او چیره گردی و خداوند تو را بر او پیروز گرداند.
معاویه در پاسخ به عمروعاص گفت:
والله لن تربد الا ان اقتل فتصیب الخلافة بعدی، اذهب الیک عنّی فلیس مثلی یخدع.
:«سوگند به خدا تو چیزی جز این نمی خواهی که من با رفتن به میدان علی(ع) کشته شود، و آنگاه بعد از من، مقام خلافت را تصاحب کنی، از من دور شو، مثل من گول حیله های تو را نمی خورد.»
براستی این فراز تاریخی چه تابلو زیبائی است؟ و چقدر عالی سیمای رعنای رهبر عادل و شجاع (علی علیه السلام)، و چهره زشت حاکم ستمگر و دنیا طلب (معاویه) را نشان می دهد؟!

«80» خاطره ای از جنگ جمل و شجاعت مالک اشتر

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
در جنگ جمل که در سال 35 هجری در بصره، بین سپاه طلحه و زبیر با سپاه علی(ع) رخ داد، عمروبن یثربی از قهرمانان سپاه دشمن بود و چند نفر از یاران علی(ع) را به شهادت رسانده بود، و در عین حال عطش خونریزی، و جنگ با پیروان علی(ع) را داشت، و همچون غولی بی باک به میدان می تاخت.
یکبار با نعره های بلند به سوی میدان آمد و مبارز طلبید، مالک اشتر چون شیر خشم آلود، به سوی او روان شد و سخت بر او حمله کرد، که او با نیزه اش، از اسب به زمین غلطید، چون پیکر سنگینی داشت، نتوانست فرار کند، گروهی که مراقب حفظ جان او بودند، آمدند تا او را از دست مالک نجات دهند، در این گیرودار یکی از سپاهیان علی(ع) بنام «عبدالرّحمن بن طود»، به او حمله کرد و نیزه ای به او زد، او برای بار دوم، نقش بر زمین شد، سپس یکی دیگر از سپاهیان علی (ع) پیشدستی کرد، و پای او را گرفته، کشان کشان او را به نزد علی(ع) آورد، او به تضرّع و زاری پرداخت، و طلب عفو کرد، علی(ع) او را (که مجروح بود) رها ساخت، او خود را به قوم خود رساند، ولی بر اثر ضربات سنگینی که خورده بود در بستر مرگ افتاد.
او او پرسیدند: قاتل تو کیست؟ در پاسخ گفت: «آنگاه که با مالک اشتر روبرو شدم،او را ده برابر خود یافتم، و آنگاه که در برابر عبدالرحمن قرار گرفتنم، با اینکه مجروح بودم، خود را ده برابر او یافتم، و سرانجام، ضعیفترین افراد سپاه علی(ع) مرا اسیر کرد و نزد علی(ع) برد، و بعد از این گفتار، طولی نکشید که جان سپرد.