داستان دوستان جلد 4

نویسنده : محمد محمدی اشتهاردی

«76» دسیسه دشمن!

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
جابر از امام باقر(ع) نقل می کند: روزی امیرمؤمنان علی(ع) در مسجد کوفه مشغول سخنرانی بود، ناگهان مردم دیدند: «اژدهائی» از یکی از درهای مسجد، وارد شد، مردم خواستند، او را بکشند، علی(ع) کسی فرستاد که دست نگهدارند، مردم از کشتن او، خودداری کردند، و او سینه کشان، خود را به پای منبر رساند، و برخاست و روی دمش ایستاد و به امیرمؤمنان (ع) سلام کرد، حضرت، اشاره کرد که بنشیند، تا خطبه تمام شود، پس از خطبه، به او فرمود: «تو کیستی».
او گفت: من« عمرو بن عثمان، فرزند خلیفه شما بر طایفه جنّ هستم، پدرم از دنیا رفت و به من وصیّت کرد، تا به حضور شما بیایم، و رأی شما را بدست آورم، تا چه دستور بفرمائید.»
امیرمؤمنان علی(ع) او را به تقوی و پرهیزکاری سفارش نمود، و او را به عنوان جانشین پدرش، منصوب نمود، او خداحافظی کرد و رفت...
جالب اینکه از این جریان به بعد، آن دری که آن اژدها از آن وارد مسجد شد، به عنوان «باب الثعبان» (در اژدها) نامیده شد که یاد آور، این خاطره عجیب بود، نقل می کنند: وقتی که بنی امیه روی کار آمدند (برای از یاد بردن این حادثه) مدتی فیلی را در کنار آن در، بستند، و کم کم آن در را به عنوان «باب الفیل» (در فیل) نامیدند، و خواستند با این دسیسه، فضائل علی(ع) را از خاطره ها، محو کنند.

«77» سؤال از خون پشه

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
ابن ابی می گوید نزد عبدالله بن عمر بودم مردی نزد او آمد و پرسید: «اگر خون پشه به لباس انسان، مالیده باشد، و با آن لباس، نماز بخواند، صحیح است یا نه؟!»
ابن عمر به او گفت: «تو کیستی؟!
او گفت: «من از اهالی عراق هستم.»
ابن عمر گفت: «به این شخص بنگرید، درباره خون پشه از من سؤال می کند، با اینکه فرزند رسول خدا(ص) (یعنی امام حسین علیه السلام) را می کشند (و از ریختن خون او سؤال نمی کنند) و من از رسولخدا(ص) شنیدم که درباره حسین(ع) و برادرش حسن (ع) فرمود: هما ریحانتی من الدنیا: «این دو، دو گل خوشبوی من از دنیا هستند.»
و براستی عجیب است، که بعضی از مردم، نسبت به مسائل بسیار مهم، بی تفاوت هستند، ولی نسبت به مسائل ساده، حساس می باشند، و این از نشانه های بی خردی و نادانی است.

«78» معذرت خواهی پیامبر(ص) از مردم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
مالی را (به عنوان زکات و یا...) به حضور پیامبر(ص) آوردند، آنحضرت با سنجش مال و افراد که در کنار مسجد، مسکن گزیده بودند، دریافت که آن مال برای همه کفایت نمی کند، آنرا بین بعضی از آنان که حالشان سخت تر بود، تقسیم نمود.سپس ترسید که دیگران، بدگمان شوند و در قلبشان خطور کند که مثلاً تبعیض و بی عدالتی شده است، همه آنها را جمع کرد و از آنها چنین معذرت خواهی کرد:
معذرة الی الله و الیکم یا اهل الصفة انا اوتینا بشی ء فا ردنا ان نقسمه بینکم فلم یسعکم فخصّصت به اناساً منکم خشینا جزعهم و هلعهم.
:«در پیشگاه خدا و شما، عذر خواهی می کنم، ای ساکنان سرپناههای مسجد، متاعی (یا پولی) نزد ما آورده شد، خواستیم آن را بین شما تقسیم کنیم، ولی دیدیم برای همه شما کافی نیست، آن را به گروهی از شما دادیم که ترس بی تابی و فشار بیشتر آنها در میان بود.»
بدینوسیله آنحضرت از مردم معذرت خواست، و به ریش آنها نخندید، و عواطف آنها را جلب کرد.