داستان دوستان جلد 4

نویسنده : محمد محمدی اشتهاردی

«75» پارسائی امام علی (ع)

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
عصر خلافت علی(ع) بود، امام علی(ع) در کوفه به بازار پیراهن فروشها آمد، به یکی از پیراهن فروشها فرمود: «ای جوان! آیا در نزد تو دو پیراهن به قیمت پنج درهم هست؟»
جوان گفت: آری دو پیراهن دارم که مجموعاً قیمت آن پنج درهم است، ولی یکی از آنها بهتر است، قیمت یکی سه درهم است و دیگری دو درهم می باشد، علی(ع) فرمود: آنها را بیاور.
او پیراهنها را آورد، علی(ع) پنج درهم را داد و آن دو پیراهن را خرید، پیراهن بهتر را به قنبر داد، قنبر عرض کرد: «ای امیرمؤمنان! تو سزاوارتر به پیراهن بهتر هستی، زیرا به منبر می روی و برای مردم خطبه می خوانی.»
علی(ع) فرمود:«ای قنبر! تو جوان هستی، و احساسات و تمایلات جوانی داری، (و دوست داری لباست شیکتر باشد) و من از پروردگارم شرم می کنم که لباسی برتر از لباس تو بپوشم و بر تو برتری جویم زیرا از رسولخدا(ص) شنیدم که فرمود: البسوهم مما تلبسون و اطعموهم مما تاکلون.
:«به غلامان خود همان لباس را بپوشانید که خود می پوشید، و همان غذا را بخورانید که خود می خورید.»
سپس آنحضرت پیراهن دو درهمی را پوشید، آستین آن پیراهن دراز بود و از سر انگشتان می گذشت.
آن بزرگوار، آن قسمت اضافی را پاره کرد،قنبر گفت: پیراهن را بده تا آن قسمت پاره شده را سجاف و حاشیه دوزی کنم.
امام در پاسخ او فرمود: دعه فان الامر اسرع من ذلک: «از این بگذر، چرا که دنیا سریعتر از این امور می گذرد.»
ابواسحاق سبیعی می گوید: روز جمعه بود و من کودک بودم و بر دوش پدرم بودم، و در نماز جمعه به امامت علی(ع) شرکت نمودم، دیدم امام علی(ع) خطبه می خواند و با آستین خود(مثل باد بزن) باد می زند، به پدرم گفتم: آیا علی(ع) احساس گرمی می کند؟ پدرم گفت: نه، بلکه پیراهنش را شسته، و حرکت می دهد تا خشک شود، و او غیر از این پیراهن ندارد.

«76» دسیسه دشمن!

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
جابر از امام باقر(ع) نقل می کند: روزی امیرمؤمنان علی(ع) در مسجد کوفه مشغول سخنرانی بود، ناگهان مردم دیدند: «اژدهائی» از یکی از درهای مسجد، وارد شد، مردم خواستند، او را بکشند، علی(ع) کسی فرستاد که دست نگهدارند، مردم از کشتن او، خودداری کردند، و او سینه کشان، خود را به پای منبر رساند، و برخاست و روی دمش ایستاد و به امیرمؤمنان (ع) سلام کرد، حضرت، اشاره کرد که بنشیند، تا خطبه تمام شود، پس از خطبه، به او فرمود: «تو کیستی».
او گفت: من« عمرو بن عثمان، فرزند خلیفه شما بر طایفه جنّ هستم، پدرم از دنیا رفت و به من وصیّت کرد، تا به حضور شما بیایم، و رأی شما را بدست آورم، تا چه دستور بفرمائید.»
امیرمؤمنان علی(ع) او را به تقوی و پرهیزکاری سفارش نمود، و او را به عنوان جانشین پدرش، منصوب نمود، او خداحافظی کرد و رفت...
جالب اینکه از این جریان به بعد، آن دری که آن اژدها از آن وارد مسجد شد، به عنوان «باب الثعبان» (در اژدها) نامیده شد که یاد آور، این خاطره عجیب بود، نقل می کنند: وقتی که بنی امیه روی کار آمدند (برای از یاد بردن این حادثه) مدتی فیلی را در کنار آن در، بستند، و کم کم آن در را به عنوان «باب الفیل» (در فیل) نامیدند، و خواستند با این دسیسه، فضائل علی(ع) را از خاطره ها، محو کنند.

«77» سؤال از خون پشه

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
ابن ابی می گوید نزد عبدالله بن عمر بودم مردی نزد او آمد و پرسید: «اگر خون پشه به لباس انسان، مالیده باشد، و با آن لباس، نماز بخواند، صحیح است یا نه؟!»
ابن عمر به او گفت: «تو کیستی؟!
او گفت: «من از اهالی عراق هستم.»
ابن عمر گفت: «به این شخص بنگرید، درباره خون پشه از من سؤال می کند، با اینکه فرزند رسول خدا(ص) (یعنی امام حسین علیه السلام) را می کشند (و از ریختن خون او سؤال نمی کنند) و من از رسولخدا(ص) شنیدم که درباره حسین(ع) و برادرش حسن (ع) فرمود: هما ریحانتی من الدنیا: «این دو، دو گل خوشبوی من از دنیا هستند.»
و براستی عجیب است، که بعضی از مردم، نسبت به مسائل بسیار مهم، بی تفاوت هستند، ولی نسبت به مسائل ساده، حساس می باشند، و این از نشانه های بی خردی و نادانی است.