داستان دوستان جلد 4

نویسنده : محمد محمدی اشتهاردی

«73» اعلام عمومی برای رعایت حق همسایه

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
عصر رسولخدا(ص) بود، پیامبر(ص) در مدینه سکونت داست، روز بروز عظمت و پیشرفت اسلام می افزود، یکی از مسلمین از اهالی مدینه، همسایه بدی داشت که از آزار او در امان نبود، او به حضور رسولخدا (ص) آمد و از همسایه اش شکایت کرد و گفت: «من همسایه ای دارم که نه تنها خیری از او به من نمی رسد، بلکه از شرّ و آزار او، آسوده نیستم.»
پیامبر(ص) به علی(ع) و ابوذر و سلمان و یک نفر دیگر (که راوی می گوید بگمانم مقداد بود) فرمود: به مسجد بروید و با صدای بلند فریاد بزنید:
لاایمان لمن لایا من جاره بوائقه.
:«هر که همسایه اش از آزار او آسوده نباشد ایمان ندارد.»
آنها به مسجد رفته، سه بار با صدای بلند، این دستور پیامبر (ص) را به سمع مردم رساندند. امام صادق(ع) پس از نقل این داستان، با دست خود اشاره به اطراف کرد و فرمود: تا چهل خانه در چهار طرف، همسایه به حساب می آیند.

«74» روحیه نیرومند سپاه اسلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
سال دوم هجرت بود، سپاه اسلام که تعدادشان 313 نفر بود به فرماندهی پیامبر اسلام(ص) برای ضربه زدن به دشمن، به سرزمین بدر روانه شدند، سپاه دشمن بیش از هزار نفر با اسلحه و تجهیزات کافی بودند.
مأمور اطلاعاتی دشمن بنام «عمیربن وهب» برای شناسائی سپاه اسلام، مخفیانه به درون سپاه رخنه کرد و سپس مخفیانه نزد مشرکین بازگشت و چنین گزارش داد: «همراهان محمد(ص) حدود 300 نفر یا اندکی بیشترند، ولی روحیه آنها به گونه ای است که گوئی مرگ را بر پشت شتران خود حمل می کنند، چهره هایشان مانند افعی است که از تشنگی نمیمیرد، آنها کشته نشوند مگر اینکه به تعداد کشته های خود از شما بکشند، در این صورت خیری نحواهد بود.» گر چه مشرکین مغرور، این گزارش را بی اهمیت تلقی کردند ولی بزودی معلوم شد که گزارش عمیر درست بوده است، بلکه بالاتر،زیرا سپاه اسلام در جنگ بدر، 22 نفر شهید دادند، ولی 70 نفر از دشمن را کشتند و 70 نفر از آنها را اسیر نمودند و با پیروزی کامل به مدینه باز گشتند.
این جنگ در صبح جمعه 17 رمضان سال دوم هجرت شروع شد و تا ظهر ادامه یافت.

«75» پارسائی امام علی (ع)

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
عصر خلافت علی(ع) بود، امام علی(ع) در کوفه به بازار پیراهن فروشها آمد، به یکی از پیراهن فروشها فرمود: «ای جوان! آیا در نزد تو دو پیراهن به قیمت پنج درهم هست؟»
جوان گفت: آری دو پیراهن دارم که مجموعاً قیمت آن پنج درهم است، ولی یکی از آنها بهتر است، قیمت یکی سه درهم است و دیگری دو درهم می باشد، علی(ع) فرمود: آنها را بیاور.
او پیراهنها را آورد، علی(ع) پنج درهم را داد و آن دو پیراهن را خرید، پیراهن بهتر را به قنبر داد، قنبر عرض کرد: «ای امیرمؤمنان! تو سزاوارتر به پیراهن بهتر هستی، زیرا به منبر می روی و برای مردم خطبه می خوانی.»
علی(ع) فرمود:«ای قنبر! تو جوان هستی، و احساسات و تمایلات جوانی داری، (و دوست داری لباست شیکتر باشد) و من از پروردگارم شرم می کنم که لباسی برتر از لباس تو بپوشم و بر تو برتری جویم زیرا از رسولخدا(ص) شنیدم که فرمود: البسوهم مما تلبسون و اطعموهم مما تاکلون.
:«به غلامان خود همان لباس را بپوشانید که خود می پوشید، و همان غذا را بخورانید که خود می خورید.»
سپس آنحضرت پیراهن دو درهمی را پوشید، آستین آن پیراهن دراز بود و از سر انگشتان می گذشت.
آن بزرگوار، آن قسمت اضافی را پاره کرد،قنبر گفت: پیراهن را بده تا آن قسمت پاره شده را سجاف و حاشیه دوزی کنم.
امام در پاسخ او فرمود: دعه فان الامر اسرع من ذلک: «از این بگذر، چرا که دنیا سریعتر از این امور می گذرد.»
ابواسحاق سبیعی می گوید: روز جمعه بود و من کودک بودم و بر دوش پدرم بودم، و در نماز جمعه به امامت علی(ع) شرکت نمودم، دیدم امام علی(ع) خطبه می خواند و با آستین خود(مثل باد بزن) باد می زند، به پدرم گفتم: آیا علی(ع) احساس گرمی می کند؟ پدرم گفت: نه، بلکه پیراهنش را شسته، و حرکت می دهد تا خشک شود، و او غیر از این پیراهن ندارد.