داستان دوستان جلد 4

نویسنده : محمد محمدی اشتهاردی

«69» بی نیاز کیست؟

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
روزی پیامبر(ص) با ابوذر گفتگو می کرد به او فرمود: به نظر تو آن کسی که مال بسیار داشته باشد، غنی و بی نیاز است؟
ابوذر گفت: آری.
پیامبر فرمود: اشتباه می کنی.
انما لغنی غنی القلب، و الفقر فقر القلب.
:«بی نیاز انسان به بی نیازی روح او است، و فقر و نیاز او، به فقر و نیاز روح او است.»
یعنی معیار بی نیازی و نیاز بستگی به بی نیازی و نیاز قلب و معنویت انسان دارد، نه جسم و ظاهر.
آنگاه پیامبر(ص) به ابوذر فرمود: آیا فلان شخص از اهل صفّه (آنانکه مهاجرت کرده اند و در مدینه در کنار مسجد زیر سایبانها، زندگی ساده دارند) را می شناسی؟
ابوذر گفت: نه، پیامبر(ص) چند وصف او را بیان کرد، تا ابوذر گفت: او را شناختم.
پیامبر (ص) فرمود: او را چگونه می یابی؟
ابوذر گفت: او مسکین و تهیدست از اهل بی پناه صفّه است.
پیامبر(ص) فرمود: هو خیر من طلاع الارض: «این شخص، باارزشتر از همه پدیده های زمین است.»

«70» پسران رشید امّ البنین در برابر امان دشمن

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
ام البنین همسر امام علی (ع) از آنحضرت دارای چهار پسر به این ترتیب شد: عباس، عبدالله، عثمان و جعفر.
این چهار نفر در روز عاشورا در حال جنگ با دشمن به شهادت رسیدند، نخست عبدالله به شهادت رسید که 25 سال داشت. سپس جعفر به شهادت رسید که 19 سال داشت. و بعد عثمان به شهادت رسید که 21 سال داشت.
و در آخر حضرت عباس (ع) به شهادت رسید که 35 سال داشت. هنگامی که ابن زیاد، شمر را به کربلا می فرستاد، عبدالله بن ابی محل بن حزام پسر دائی عباس و برادرانش، نزد ابن زیاد بود، از ابن زیاد خواست، امان نامه ای برای فرزندان عمّه اش ام البنین بنویسد، ابن زیاد این پیشنهاد را پذیرفت و امان نامه ای نوشت و به غلام خود داد تا به پسران ام البنین برساند.
غلام به کربلا آمد و امان نامه را به آنها رسانید، آنها گفتند:«ما نیازی به امان شما نداریم، امان خدا بهتر از امان فرزند سمیه است.» بار دیگر در روز نهم محرم (تاسوعا) شمر که خویشاوندی با ام البنین (ع) داشت، به سوی خیام امام حسین(ع) آمد و فریاد زد: پسران خواهر ما کجا هستند (یعنی عباس و برادرانش کجایند؟)
آنها پاسخ شمر را ندادند، امام حسین(ع) به آنها فرمود: «گر چه شمر، فاسق است، ولی یکی از دائیهای شما است، جوابش را بدهید.» عباس و برادران به شمر گفتند: چه کار داری؟
شمر گفت: انتم یا بنی اختی امنون فلا انفسکم مع اخیکم الحسین.
:«ای پسران خواهرم، شما در امان هستید، خود را در کنار برادرتان حسین(ع) به کشتن ندهید.» عباس و برادران با هم در جواب گفتند: لعنک الله و لعن امانک اتومننا و ابن رسول الله لا امان له؟
:«خداوند تو و امان تو را لعنت کند، آیا به ما می دهی ولی به پسر رسولخدا(ص)، امان نمی دهید.»
امام حسین شب عاشورا یاران خود را دور خود جمع کرد و خطبه خواند و به آنها فرمود: من به شما اجازه دادم و بیعت شما را از گردنم، رها نمودم، شما آزادید، هر کدام دست اهل خانه خود را بگیرد و در تاریکی شب، از این دیار برود، زیرا دشمن تصمیم به کشتن من دارد، به شما کار ندارد.
در پیشاپیش یاران، حضرت عباس و برادرانش، در پاسخ گفتند:
ولم نفعل ذلک؟ لنبقی بعدک؟ لا ارانا الله ذلک ابداً.
:«چرا ما از اینجا برویم؟ آیا برای اینکه بعد از تو زنده بمانیم؟ خداوند هر گز ما را چنین نمی یابد که دست از تو برداریم، خدا آن روز را نیاورد که ما از تو جدا گردیم.»

«71» نوازش کودک شیرخوار

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
عصر پیامبر(ص) بود، ظهر فرا رسید، مؤذن در مسجد النبی مدینه اذان ظهر را گفت و مردم را به شرکت در نماز جماعت با پیامبر(ص) عوت نمود، پیامبر(ص) به مسجد آمد و مسلمین ازدحام کردند و صفوف نماز تشکیل شد، و نماز جماعت شروع گردید، در وسطهای نماز ناگاه دیدند رسولخدا(ص) می خواهد با شتاب و عجله نماز را تمام کند.
«خدایا چه شده؟ مگر بیماری شدیدی بر پیامبر(ص) عارض گردیده؟ او که همواره به وقار و آرامش در نماز سفارش می کرد، اکنون چرا مستحبات نماز را رعایت نمی کند، آنهمه عجله برای چه؟ چرا؟ یعنی چه؟»
چند لحضه نگذشت که نماز تمام شد، مردم نزد آنحضرت جهیدند، احوال پرسیدند، می گفتند: ای رسولخدا! آیا پیش آمدی شده؟ حادثه بدی رخ داده؟ چرا نماز را این گونه با شتاب و سرعت به پایان رساندی؟
پاسخ همه این چراها، فقط این جمله بود که پیامبر (ص) به آنها فرمود: اما سمعتم صراخ الصبی:«آیا شما صدای گریه و جیغ کودک شیرخوار را نشنیدید؟»
معلوم شد، کودک شیر خواری در نزدیکی آنجا گریه می کند و کسی نیست که او را آرام نماید، پیامبر(ص) نماز را با شتاب تمام کرد، تا کودک را آرامش و نوازش دهد.