داستان دوستان جلد 4

نویسنده : محمد محمدی اشتهاردی

«68» قضاوت شایسته حذیفه

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
عصر رسول خدا(ص) بود، دو نفر برادر، دارای یک خانه بودند، و در وسط آن خانه دیواری از چوب و نی ساختند تا هر قسمت از خانه برای هر دو محفوظ و محجوب باشد.
پس از مرگ آن دو برادر، هر یک از ورثه آنها ادّعا کردند که آن دیوار چوبی مال او است، نزاع آنها ادامه یافت، به حضور رسولخدا(ص) آمده و جریان را گفتند، تا آنحضرت قضاوت کند، پیامبر(ص) به حذیفة بن یمان فرمود: «برو از نزدیک آن دیوار را ببین و بین آنها قضاوت کن.»
حذیفه با آنها کنار آن دیوار چوبی آمدند، پس از دیدار، حذیفه قضاوت کرد که آن دیوار مال آن کسی است که طنابهای بند آن دیوار، در قسمت خانه او بسته شده است.
سپس حذیفه به حضور رسولخدا(ص) آمد، و چگونگی قضاوت خود را بیان کرد، پیامبر(ص) به او فرمود: «احسنت، قضاوت شایسته ای کردی.»

«69» بی نیاز کیست؟

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
روزی پیامبر(ص) با ابوذر گفتگو می کرد به او فرمود: به نظر تو آن کسی که مال بسیار داشته باشد، غنی و بی نیاز است؟
ابوذر گفت: آری.
پیامبر فرمود: اشتباه می کنی.
انما لغنی غنی القلب، و الفقر فقر القلب.
:«بی نیاز انسان به بی نیازی روح او است، و فقر و نیاز او، به فقر و نیاز روح او است.»
یعنی معیار بی نیازی و نیاز بستگی به بی نیازی و نیاز قلب و معنویت انسان دارد، نه جسم و ظاهر.
آنگاه پیامبر(ص) به ابوذر فرمود: آیا فلان شخص از اهل صفّه (آنانکه مهاجرت کرده اند و در مدینه در کنار مسجد زیر سایبانها، زندگی ساده دارند) را می شناسی؟
ابوذر گفت: نه، پیامبر(ص) چند وصف او را بیان کرد، تا ابوذر گفت: او را شناختم.
پیامبر (ص) فرمود: او را چگونه می یابی؟
ابوذر گفت: او مسکین و تهیدست از اهل بی پناه صفّه است.
پیامبر(ص) فرمود: هو خیر من طلاع الارض: «این شخص، باارزشتر از همه پدیده های زمین است.»

«70» پسران رشید امّ البنین در برابر امان دشمن

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
ام البنین همسر امام علی (ع) از آنحضرت دارای چهار پسر به این ترتیب شد: عباس، عبدالله، عثمان و جعفر.
این چهار نفر در روز عاشورا در حال جنگ با دشمن به شهادت رسیدند، نخست عبدالله به شهادت رسید که 25 سال داشت. سپس جعفر به شهادت رسید که 19 سال داشت. و بعد عثمان به شهادت رسید که 21 سال داشت.
و در آخر حضرت عباس (ع) به شهادت رسید که 35 سال داشت. هنگامی که ابن زیاد، شمر را به کربلا می فرستاد، عبدالله بن ابی محل بن حزام پسر دائی عباس و برادرانش، نزد ابن زیاد بود، از ابن زیاد خواست، امان نامه ای برای فرزندان عمّه اش ام البنین بنویسد، ابن زیاد این پیشنهاد را پذیرفت و امان نامه ای نوشت و به غلام خود داد تا به پسران ام البنین برساند.
غلام به کربلا آمد و امان نامه را به آنها رسانید، آنها گفتند:«ما نیازی به امان شما نداریم، امان خدا بهتر از امان فرزند سمیه است.» بار دیگر در روز نهم محرم (تاسوعا) شمر که خویشاوندی با ام البنین (ع) داشت، به سوی خیام امام حسین(ع) آمد و فریاد زد: پسران خواهر ما کجا هستند (یعنی عباس و برادرانش کجایند؟)
آنها پاسخ شمر را ندادند، امام حسین(ع) به آنها فرمود: «گر چه شمر، فاسق است، ولی یکی از دائیهای شما است، جوابش را بدهید.» عباس و برادران به شمر گفتند: چه کار داری؟
شمر گفت: انتم یا بنی اختی امنون فلا انفسکم مع اخیکم الحسین.
:«ای پسران خواهرم، شما در امان هستید، خود را در کنار برادرتان حسین(ع) به کشتن ندهید.» عباس و برادران با هم در جواب گفتند: لعنک الله و لعن امانک اتومننا و ابن رسول الله لا امان له؟
:«خداوند تو و امان تو را لعنت کند، آیا به ما می دهی ولی به پسر رسولخدا(ص)، امان نمی دهید.»
امام حسین شب عاشورا یاران خود را دور خود جمع کرد و خطبه خواند و به آنها فرمود: من به شما اجازه دادم و بیعت شما را از گردنم، رها نمودم، شما آزادید، هر کدام دست اهل خانه خود را بگیرد و در تاریکی شب، از این دیار برود، زیرا دشمن تصمیم به کشتن من دارد، به شما کار ندارد.
در پیشاپیش یاران، حضرت عباس و برادرانش، در پاسخ گفتند:
ولم نفعل ذلک؟ لنبقی بعدک؟ لا ارانا الله ذلک ابداً.
:«چرا ما از اینجا برویم؟ آیا برای اینکه بعد از تو زنده بمانیم؟ خداوند هر گز ما را چنین نمی یابد که دست از تو برداریم، خدا آن روز را نیاورد که ما از تو جدا گردیم.»